
وقتی در کودکی بارها و بارها با تنهایی مواجه میشدم، فکر میکردم امری موقتی و تکرارشونده است. اگرچه، مُدام میآید و میرود، اما نمیماند. هربار که به پایان میرسید، احساس میکردم که واقعاً تمام شده. بعد، گاهی میدیدم که نسبت به بارِ قبل تحمل بهتری نشان دادهام و این باعث میشد از احساس پیروزیِ بعد از تحمل هر تنهایی لذت ببرم. اما، به مرور فهمیدم هیچیک از آن تنهاییها هرگز بهکلی تمام نشده بودند، بلکه این فقط تنهاییِ بیرون از من بود که تمام میشد. تکتکِ آن تنهاییها، پس از آنکه به پایان میرسی...
ادامه مطلب