وقتی در کودکی بارها و بارها با تنهایی مواجه میشدم، فکر میکردم امری موقتی و تکرارشونده است. اگرچه، مُدام میآید و میرود، اما نمیماند. هربار که به پایان میرسید، احساس میکردم که واقعاً تمام شده. بعد، گاهی میدیدم که نسبت به بارِ قبل تحمل بهتری نشان دادهام و این باعث میشد از احساس پیروزیِ بعد از تحمل هر تنهایی لذت ببرم. اما، به مرور فهمیدم هیچیک از آن تنهاییها هرگز بهکلی تمام نشده بودند، بلکه این فقط تنهاییِ بیرون از من بود که تمام میشد. تکتکِ آن تنهاییها، پس از آنکه به پایان میرسیدند، همچنان و به شکلهای مختلف در من باقی میماندند؛ مثلاً به شکلِ پیروزیِ بعد از تحمل هر تنهایی!
در این میان، اولین تنهاییِ متفاوتی که تجربه کردم در 19 سالگی بود. متفاوت بود، به این دلیل که وقتی تمام شد، به شکلِ کاملاً جدیدی در من باقی ماند. در تعطیلاتِ بین دو ترم، برگشته بودم به خانه. روز آخر تعطیلات، درست صبحِ روزی که بلیط داشتم و باید برمیگشتم به شهر محل تحصیل، تب و لرزِ بدی کردم. بهسختی، با عجله و مضطرب به درمانگاه رفتم. تمامِ فکرم این بود که شب باید حرکت کنم. نمیخواستم برگشتنم حتی یک روز به تأخیر بیفتد. در درمانگاه، بعد از اینکه معاینه و تزریقها تمام شدند، بهسرعت برخاستم. وارد راهروی درمانگاه شدم و ناگهان همهجا سیاه شد. با زانو افتادم روی زمین. دستم را به سمت دیوار دراز کردم، اما فاصله داشتم. فقط هر دو دستم را روی زمین فشار دادم و سعی کردم در همان حالت بمانم. احساس میکردم تمامِ صورتم خیسِ اشک شده؛ جرأت نداشتم چشمانم را باز کنم. میترسیدم پیروزیِ اینبار را از دست داده باشم. میترسیدم تحمل نکرده باشم و جلوی کلی آدم اشک ریخته باشم. اما اشتباه بود. شاید توهمِ ناشی از تب بود که اشکهای توی ذهنم را روی صورتم حس کرده بودم. ثانیهها گذشت، سیاهیِ راهرو که ناپدید شد، بلند شدم و خودم را به خیابان رساندم. نماندم تا بهتر شوم. ساعت، ده صبح بود. به خانه که رسیدم، منتظر بودم آدمِ تنهای توی درمانگاه، حالا احساس پیروزی کند. تمام شده بود، تحمل کرده بودم اما احساس پیروزی نیامد. در عوض، فهمیدم که اینبار، این تنهایی به شکل دیگری در من باقی مانده است. به شکل رفتن؛ به شکل یک تنهایی بزرگتر. شکلِ جدید، تبدیل نبود، بلکه تعمیق همان چیزِ قبلی بود. این کمی دلهره داشت.
تجربهی آن روز، به یکباره نشانم داد که ترکِ آدمها، شهر، خانه، و رفتن درونِ یک تنهایی بزرگتر، مرا از این تنهاییهای جزئی، موقتی و فرسایشی عبور خواهد داد. وقتی وسط راهرو، میان سیاهی مطلق، روی زمین زانو زده بودم، متوجه شدم که چقدر از این تنهاییِ احمقانه و کوچک بیزارم؛ از آثار پراکنده و پیروزیهای بیمعنایی که در من باقی میگذارد هم بیزارم. متوجه شدم که چقدر حقارت و بیمعناییِ این تنهایی آزارم میدهد. اینهمه سال، انگار که روالِ زندگی باشد، جلوی چشمِ همه تنهابودن. متوجه شدم دیگر از این تنهایی در روزِ روشن بیزارم. ناگهان، فکر کردم چرا از این تنهاییهای کوچکِ تحمیلی عبور نکنم؟ چرا آن را ادامه ندهم و وسیعترش نکنم؟ چرا سراغِ یک تنهاییِ بزرگتر، آزادانهتر، درخور و احتمالاً دلخواهانه نروم؟
به نظرم تنهایی بزرگتر، آزادانهتر هم بود، چون در این تنهاییهای کوچک و موقتی نمیتوانستم تکان بخورم. تنگ و بسته و روزمره بودند، با فضایی محدود و تکراری. جای حرکت نداشتم. اما در یک تنهاییِ دلخواستهی مهیب و بزرگ میتوانستم حرکت کنم. میتوانستم در عمقِ زیادش غرق شوم و حتی شاید میتوانستم بمیرم. به این فکر کردم که اگر حرکت در جهتِ زندگی برایم ناممکن شده، چرا حرکت در جهتِ مرگ نه؟ به این فکر کردم که اگر پایاندادن به این تنهاییهای کوچک و موقتی ممکن نیست، شاید در عوض باید آنها را گسترش دهم. اگر دیگر نمیتوان در روز زندگی کرد، شاید در شب بتوان. فرقِ روز و شب، از پیشِ چشمِ دیگران رفتن بود. بهجای تجربهی تنهاییهای معمولیِ پیشپااُفتاده جلوی چشم همه، تجربهی تنهاییهای نامعمولتر، چندلایهتر و شخصی در تاریکی بود. تجربهی تنهایی در تنهایی بود. فقط بعضیها ارزشِ چنین چیزی را میدانند. کسانی که بهجای خلوت، پیشِ چشمِ دیگران رنج کشیده باشند. باقیِ مردم فکر میکنند آزارطلب، افسرده، بُریده یا دیوانهای.
فکر کردم که اگر امکانِ زندگی نباشد، دستکم امکانِ مرگ که باید باشد. همیشه وقتی روز نیست، حداقل شب که هست. میتوانستم در جهتِ مرگ حرکت کنم و این لااقل هنوز حرکت بود. آدم، دستکم باید بتواند بمیرد. اما در اسارتِ آن تنهاییهای کوچک و کمعمق، که حتی جای دست و پا زدن نداشت، چگونه میتوان غرق شد و روزی مُرد؟ متوجه شدم که به اقیانوس بزرگی از تنهایی نیاز دارم.
تمامِ راه از درمانگاه تا خانه را به رفتن فکر کردم. به تنهاییِ جدید، و به وحشتم از شدت و بزرگیِ این تنهایی جدید فکر کردم. با تنی هنوز داغ و پای پیاده. تنها تصویرِ پیشِ چشمانم، افتادنم وسط راهروی درمانگاه بود؛ نه خودِ آن تصویر، بلکه روشنی، میل و ترغیبی که در آن بود. ترغیب به اینکه اگر بهرحال باید تنهایی را بچشم، پس بهتر است تنهاییِ خوبی را بچشم. چیزی که تا این اندازه حقیر، معمولی، دمِدستی، همگانی و بیمعنا نباشد. میلیونها آدم در این جهان، دقیقاً به شکلِ من تنها بودند. چطور میتوانستم بابتِ چنین چیزی بترسم، بیتابی کنم یا شکایت ببرم. میخواستم تنهاییِ خوبی را بچشم؛ چیزی که دستکم بتوانم هربار که مرا میترساند به خودم حق دهم که بله، ترسناک است. اگرچه، هنوز هم یگانه و منحصربهفرد نیست، اما آنقدر مهیب هست که به خودم بگویم حق داری بترسی. چیزی که اگرچه شاید بیشتر از توان و طاقتم نیست اما در مرزِ طاقتم که هست.
هرگز گمان نمیکردم که رفتن، کمتر از چهارسال بعد، محقق شود. آخرین روزی که در آن شهر بودم، وقتی با ماشین از مقابل آن درمانگاه میگذشتم، به این فکر کردم که نکند این تنهاییِ بزرگتری که بهسویش میروم، این امکانِ حداقلْ مرگ، واقعاً به غرقشدن و مرگ ختم شود؛ نکند واقعاً هرگز به پایان نرسد و دیگر، هرگز نتوانم همچون دورانِ کودکی و نوجوانی، از احساس پیروزیِ بعد از پایانِ تحمل هر تنهایی لذت ببرم. نمیدانستم دیگر، راهِ گریزی از آن هست یا نه. و نمیدانستم که آیا روزی آرزو میکنم که به همان تنهاییهای کوچک ومعمولی و عادی برگردم یا نه.
حالا بیش از 10 سال گذشته. سالهاست که دیگر تجربهای از تنهاییهایی کوچک و موقت پیشِ چشمِ دیگران ندارم. نه اینکه نیست، اتفاقاً فراوان است. بیشتر و متنوعتر از گذشته. اما همهشان در تنهاییِ بزرگتری که دارم بلعیده شدهاند. فرورفته در تاریکی. حسی به آنها ندارم. درکی هم ندارم. مثلِ قرصِ ریز و تلخی که اگر بجوی، زهرمار است، اما اگر ببلعی انگار نه انگار که اصلاً چیزی بوده. دیگر کجا یک قرصِ ریز و تلخ میتواند به حساب آید؟ دیگران، گاهی به تنهاییهای کوچک و روزمرهام، همین چیزهایی که اغلبِ آدمها معمولاً با آن مواجهند، اشاره میکنند و دوست دارند راههایی برای درمانِ آنها به من پیشنهاد دهند. مسئله این نیست که من این درمانها و توصیهها را نمیخواهم، مسئله اینجاست که نمیدانم با این درمانها و توصیهها چه کنم. آن تنهاییهای کوچک و روزمرهای که به چشمِ دیگران میآیند، پیشاپیش بلعیده شدهاند. محو و گُم و بیاثرند. درمانها را برای دردی پیشنهاد میکنند که من حس نمیکنم. نمیدانم با درمانهایشان چه کنم، کجای این تنهاییِ بزرگی که سالها قبل به سویش آمدهام را التیام دهم. گذرِ زمان نشانم داد که از پیشِ چشمِ دیگران رفتن، عاقبتی چنین هم دارد؛ مثلاً اینکه درمانها و کمکهایشان را برای دردی توصیه میکنند که نداری.
میدانم که زیادهخواه بودهام. میدانم که در احوالاتِ روحی جاهطلبم. این ایراد/ویژگی من است که فکر میکنم برتر یا لایقتر از آنم که بابتِ چیزهای معمولی و همگانی و کوچک رنج بکشم. میدانم تصویرم در چشمِ دیگران، آدم احمق و مغروری است که از اعتراف به تنهاییهای کوچک و روزمرهی زندگیاش سرباز میزند و متوهمانه فکر میکند به هیچچیزی برای پایاندادن به این تنهاییها نیاز ندارد. اما اینطور نیست. فقط سالهاست که دیگر این تنهاییهای کوچک و روزمره را نمیجَوم، بلکه آنها را در تنهایی بزرگترم میبلعم. اینطور نیست که چیزی برای اعتراف نداشته باشم. دارم. اگر کسی بود که اعترافِ مرا بشنود، دوست داشتم اعتراف کنم که حرکت در شب، تلاش برای حفظِ امکانِ حداقلْ مُردن، تجربهی تنهایی در تاریکی، فرورفتن و چشیدنِ یک تنهایی درخور که ارزشِ ترسیدن داشته باشد؛ راحت نبود. این آرامش و خوشبختی و رضایتی که دارم را از وسطِ تاریکی به دست آوردهام؛ و این راحت نیست که تاریکی هنوز آنجاست. راهی برای پایاندادن به آن نمیشناسم. من میخواستم حالا که امکانِ زندگی نیست، دستکم امکانِ مرگ باشد. این کمترین خواسته بود. مگر طبیعیترین چیز این نیست که اگر روز نباشد، دستکم شب هست؟ کجای جهان، روز نیست، شب هم نیست؟ از این منظر، کجا زیادهخواه و جاهطلب بودهام؟
اما شاید از این به بعد، جاهطلب باشم. کشفِ خوشبختی و رضایت از وسط تنهایی در تاریکی، آدم را جاهطلب و طماع میکند. مدتهاست که به این فکر میکنم. به اینکه اگر نمیتوان به این اقیانوسِ خروشان و بزرگِ تنهایی در تاریکی پایان داد، شاید فقط باید فهمید که به کجا وصل است؟ شاید فقط باید آن را ادامه داد و باز هم وسیعترش کرد. شاید چون تنها، زمانی، چیزی پایان مییابد که به بینهایت وصل میشود؛ غیر از این هر پایانی، فریب است. این فکر، مثل شنیدنِ موسیقی در تاریکی، گرما و آغوش میبخشد؛ تنهاییِ در تاریکی را درمان نمیکند اما پناه میدهد.
پینوشت: هفتههاست که متن را نوشتهام اما کلمه برای عنوان و پایان کم داشتم. ذهن و احساسم جمع نمیشد تا دیشب. چیزی از رفیق خواندم و عنوان و پایانم را پیدا کردم. اگر در روز نگاه کنی، خوشحالکننده است کسی باشد، زنده و آشنا، که گاهی ناخواسته و بدونِ برنامه، چنان نزدیک شده باشد، که به روحِ آدم الهام دهد. اما در شب که نگاه کنی، مثلِ تجربهی تاریکی در تاریکی است. فرقِ روز و شب، فرورفتن است.
