میراثِ فردی، یکی از مقولههای دشوار و نقطهی آسیبپذیرِ زندگیام است. چیزی که نمیتوانم بدونِ برانگیختگیِ احساسی دربارهاش حتی بیندیشم. از مواردی که با وجودِ آگاهی دربابِ حدودِ اعتبار و جایگاهش، چندان قادر نیستم احساساتم را دربارهاش کنترل کنم.
اگرچه، همواره از نوجوانی، سؤال، هیجان و تمنایی در من بود نسبت به اینکه علیه آن زندگی و ارزشهایی که پیرامونم بودند، بشورَم و راهِ دیگری را پیدا کنم؛ اما در همان حال، غمگین نیز بودم. به همان اندازه که بابتِ یافتنِ باورها و اصولِ شخصیْ احساسِ قدرت و استقلال فکری داشتم، بابتِ اینکه در تعلق به این باورها و اصول با کسی اشتراکِ خونی و پیشینهی قابل اعتنا ندارم، احساسِ ضعف میکردم. درواقع، از همان ناحیه که نیرو میگرفتم و چهارچوبهای فکریام را میساختم، دچارِ احساسِ خسران و بیرونزدگی بودم. در همان حال که از تخریب و ساختنِ مُدامِ بنای اندیشه و باورهایم احساسِ آزادی و خوشبختی میکردم، از این روندِ اکتسابیِ مفرط پریشان بودم. زیرا، مزیتِ والای کسبِ نگاه و اصول شخصی دربارهی همهچیز، از لباسی که میپوشیدم تا جهانِ فکری و ایمانیام، دقیقاً داشت در غیابِ همان چیزی شکل میگرفت که فقدانش مرا میآزرد؛ میراث.
از این منظر، میراث، یکی از بزرگترین بحرانهای احساسیِ تمامِ عمرم بودهاست. بحرانی که میدانم نه برخاسته از ناآگاهی و بیدقتی دربابِ معنا و جایگاه آن، یا مطلق پنداشتنِ ارزش و تعیینکنندگیِ آن؛ بلکه برخاسته از رنجشی روحی، و دقیقتر، بحرانی تماماً عاطفی است. بحرانی برخاسته از این حسِ غمگنانه که پیوندِ اکتسابیِ آدمی با داراییهایش به اندازهی پیوندِ ارثی، تمام، خدشهناپذیر، بیچونوچرا و بهصورتِ محضْ مُحقانه نیست. تجربهی احساسِ تمایز نسبت به کسانی که درست همان داراییهای فکری، اعتقادی و عاطفیِ اکتسابیِ مرا، به ارث بُردهاند، بیواسطهی زمان/مکان، بیواسطهی آگاهی و در بداهتی یکپارچه از عاطفه. شبیه احساسِ تمایزی که فرزندخواندهای از یک خانوادهی گرم و صمیمی، نسبت به فرزندانِ واقعیِ خانواده دارد. اگرچه، هیچ تمایزِ آشکار و تعیینکننده و به تبعِ آن، هیچ تبعیضی در کار نیست، اما در هربار که فرزندخواندهی عزیزشده، زن و مردِ خانواده را پدر و مادر میخوانَد، شرمی پنهان بر عاطفهاش سایه میاندازد. گویی، بهاندازهی فرزندانِ واقعی، در خواندنِ نامِ پدر و مادر، مُحق، بیواسطه و محض نیست. انگار، فضاهای خالی یا حفرههایی ریز، خلوص و یکدستیِ رابطه را بَرهم میزنند. او، این خانواده و این پدر و مادر را به ارث نبرده بلکه تنها آنها را بهدست آوردهاست. اگرچه، خانوادهای که برقرار شده، تمایزی میانِ او و فرزندانِ واقعی نمینهد، و واقعیتِ عینی چیزی جز رابطهی فرزندی و پدری/مادری نیست؛ اما فرزندخوانده، لحظاتی را به خاطر دارد که هنوز آنها را نداشته و درست، همین خاطره بر این واقعیتِ عینی حد میزند و آن را در صورتی جدید و غمگین بازمیآفریند. صورتی آمیخته با این رنجِ روحی که تو با کسانی که از دل و جان دوستشان داری، نسبتی تمامْ نداری؛ تو با تمامِ خودت و تاریخت، از لحظهی بودَنت، و حتی، از لحظهای که هنوز نبودی، با آنها نسبت نداری؛ بلکه نسبتِ تو از یک جایی آغاز شده، زمانی بوده که تو بودهای، اما این نسبت نبوده.
این شبیه احساسی است که من به اغلبِ مصادیقِ عینیِ جهانِ فکری و ایمانیام دارم. هربار که از فضای فکری و ذهنیام بهسمتِ جهانِ بیرون میآیم، این احساس نیز از نو متولد میشود. در مدتِ اخیر، باز این بحرانِ عاطفی را شدیدتر از هر وقتی تجربه میکنم. بهرغمِ اینکه میکوشم در جمع، طبیعی رفتار کنم، اما قادر نیستم خودم را در احساسی که این روزها نسبت به شهادتِ نیروها و شهروندانِ مقاومت دارم، با دوستانِ شخصی و فکریام، شریکِ واقعی بدانم.
دیدنِ کسی چون «سیدحسن نصرالله»، به من ارث نرسیدهاست. مثلِ تقریباً هر چیزِ دیگری از زندگیِ فعلی، که هرگز و در هیچ لحظهای، برای من بدیهی و دادهشده نبودهاست. این روزها، هربار که کنارِ دیگرانم و در احساسی شبیه و نزدیک، با هم غمگین و مبهوتیم، زیرِ هجومِ این فکرم که «چقدر نزدیک بود که من هم یکی از کسانی باشم که «سیدحسن نصرالله» را نمیشناسند؟!» تنها خدا میداند که این از رگِ گردن به من نزدیکتر بود. قادر نیستم این فکر و ترسی که به من میدهد را از خود دور کنم، این بر تمامِ احساسِ پیوندی که با دوستان خود دارم سایه میاندازد و اجازه نمیدهد در این غم با آنها احساسِ یگانگی کنم. انگار، اینکه من روزگاری در تهدیدِ این بودهام که چنین شناخت و نسبتی با او نداشتهباشم، همچنان مرا دور نگاه میدارد و اجازه نمیدهد خودم را هممقام با دیگران، شایستهی اظهارِ غم بدانم.
در سالِ سخت و فجیعی که بر منطقه گذشت، و در تمامِ سالهایی که از آشناییِ فکری من با مقاومت میگذرد، همواره، بیاینکه تعمدی در کار باشد، ناخودآگاه و بنا به بحرانِ عاطفیِ کذا، در ابرازِ احساساتم (نه ابراز نظرم) خوددار و محتاط بودهام. حتی و شاید بهخصوص، در مقابلِ نزدیکانم که بسیار بیش از دوستانم، ماهیتِ اکتسابیِ موقعیتِ کنونی مرا میشناسند. و این مطلقاً ربطی به ارزشِ واقعی و بالایی که برای باورهایم در این زمینه قائلم، ندارد. درواقع، من اگرچه، بهلحاظ نظری احساسِ پیوند و تعلقِ عمیقی به جهانِ فکریام دارم و حتی بهلحاظِ عملی نیز بیکنش/مخفی نیستم؛ اما دچارِ بحران عاطفی و گوشهگیریام. نزدیکترین حدسم این است که این شکاف، محصولِ دوگانهی اکتساب-ارث است. دوگانهای که اگرچه، دستکم در سیستمِ فکری و اصولی من، نباید اثرِ تعیینکننده و ارزشِ مطلقی داشتهباشد، اما قادر نیستم لطمههای احساسیام را دربارهاش مهار کنم.
«سیدحسن نصرالله» را که زدند، من خودداریام را از دست دادهبودم و ناگهان خودم را در یک وضعِ احمقانه یافتم. بدونِ اختیار، در همان حال که شوکه و گریان بودم، دنبالِ جایی برای پنهانشدن از چشمِ دیگران نیز بودم. برونریزیِ عاطفیِ خارج از کنترل و ترس از اینکه آیا محقم نسبت به او خودم را افشا کنم؟ این احساس، در چشمِ دیگران، ساختگی و تصنعی نیست؟ شبیه کسی نیست که در مجلسِ عزای یک خویشاوندِ بسیار دور، بیشازحد، واکنش میدهد؟ سخت است که اعتراف کنم، این قضاوت برایم مهم است. در تمام این مدت، در مقابلِ همه وانمود کردم که مثلِ هر آدمِ معمولیِ دیگری متأثرم، و نه آنقدر که بخواهم درگیر شوم یا اشکی بریزم. میدانم که در نگاهِ دیگران مجازم که بهلحاظ نظری، استدلالم را در دفاع از آنها مطرح کنم؛ اما انگار، طبیعی نیست که علاقهی احساسیام را نشان دهم. گمانم، تنها به رفیق گفتم که گریه کردهام.
این شهادت، مرا که از هرگونه نسبتِ عاطفی به یک نسبتِ نظری و فکری فرار میکردم، از پا انداخت. از پا افُتادنم، نه فقط بهدلیلِ علاقهی قلبیِ زیاد به او، بلکه بهدلیل ضربهی سختی بود که به رویای فکریام دربارهی مقاومت/برآمدنِ ایدهی خیر در بینظمی موحشِ این جهان وارد شد. ناگهان، تمامِ فلسفه، جدالهای فکری و هیاهوی نظریاتی که همواره با خود حمل میکردم، به سکوت کشانده شد. راحت نیست که معدود نشانگانِ مقاومت در جهانی خالی از حقیقت و آزادی را زیرِ آتش ببینی. هرگز، راحت نیست که معدود صداهای بلند و نیکِ روزگار در سکوتِ آگاهانهی جهان را ناگهانْ خاموش ببینی. برای چندروز، همچون انسانی که ناگهان شنواییاش را از دست داده، هیچ صدایی در ذهنم نمیشنیدم؛ انگار تمامِ جهانِ فکریام ساکت بود. و تنها مُدام به خود میگفتم: «پس این بود معنای تحدیدِ ایدههای نظری توسطِ واقعیتِ عینی؟»
من، بهلحاظ فکری و تجربهی زندگی، هرگز به اُمید، باور نداشتهام که نااُمیدی بتواند آزارم دهد؛ دورهای ناآگاهانه و مدتهاست که آگاهانه خودم را ساختهام که بهجای اُمید، ایمان داشتهباشم. ایمان، وضعِ مقابلی چون نااُمیدی ندارد؛ در شهودِ شخصی من، ایمان، تنها میتواند بیپناه شود. چنین است که نااُمید نیستم اما ایمانم در وادیِ بیپناهی است و قادر هم نیستم که در کنارِ فرزندانِ واقعی خانواده پناه بگیرم.
پینوشت 1: اگرچه، من خوانندگان معدودی دارم، اما در میان همانها، بارها کسانی این اِشکال را دربارهم مطرح کردهاند که «تو درباره هر مسئلهای، هرچند همگانی و کلی و فینفسه مهم، باز تنها ناظر به مسئلهی شخصی خودت مینویسی؛ انگار، نه خودِ آن مسئله، بلکه همواره نسبت تو با مسئله، برایت مهم است.» اینبار، وقتی این متن را مینوشتم، این اِشکال به چشمِ خودم نیز آمد. اینکه چیزی که مینویسم، باز، نه درباره مقاومت، منطقه و کسانی که تا ابد در قلب و فکرم هستند؛ بلکه درباره خودم است. اما، فکر میکنم اینبار نیز حق داشتم چنین کنم. زیرا، در پایانِ هر مواجههای با جهان، ما باز در درونِ خود تنها میشویم؛ آنچه در بیرون از ما رُخ داده، در درونِ ما ادامه مییابد و آنجا در نسبت با حدودِ ما میبالَد (یا فراموش میشود). واقعیتِ جهانِ بیرون/زندگی، تنها زمانی فهمیده/دگرگون خواهدشد که ما در درونِ خود آن را بهنحوی که متعلق به خودِ ماست، اندیشیده باشیم. پس از شهادت، بهرغمِ عذاب و رنج، و داستانی که همه شنیدهایم، ما، که نسبتی انسانی، فکری و آرمانی با او داشته یا ساختهایم، سرانجام به زندگیِ خود بازمیگردیم؛ اما، اینبار، با این آگاهی که براساسِ کدام ارزش، میاَرزد که به زندگی «آری» گفت. در این معنا، و بهواسطهی این آگاهی، آنچه در این متن ظاهراً درباره من است، تماماً برخاسته از او و درباره اوست.
پینوشت 2: درنهایت، اولین چیزی که صدا را به سکوتِ ذهنم بازگرداند این جملات از «سِنوار» بود که گفت: «آیا دنیا انتظار دارد که ما قربانیانِ خوبی برای کشتهشدن باشیم؟ تا بیسروصدا ما را سلاخی کنند؟ این، غیرممکن است.»
