هزاران کودک در غزه گُم شدهاند...

خرید بک لینک

هیچ کارِ بامعنا یا اثرگذاری از دستم برنمیآید. گاهی، عمیقاً به این نتیجه میرسم که تماشاکردن از تجربهکردن، اگر سختتر نباشد، هولناکتر است. در تجربه، تو با میزانِ واقعیِ رنج مواجهی؛ و واقعیت، هر اندازه سهمگین، محدود است. اما، در تماشای رنج، تخیل و تصور جای واقعیت مینشیند. امری نامحدود، بیپایان و فلجکننده که در عینحال، هیچ هزینهی عملی و مشخصی ندارد. از بیرون، چیزی جز تماشا نیست، عبث و کَم؛ اما، از درون، هیولای نامعلومِ رَونده است. حالتی که انگار ضدِ آگاهی است و تسلطِ آدمی بر زمان-مکان را میرُباید.

گاهی، از خودم بیرون میآیم، دورتر میایستم و تماشاکردنِ خود را تماشا میکنم. میبینم که چگونه در فقدانِ تجربه، ناگزیر، از منظرِ خیال و تصور با رنجِ دیگری همراهی میکنم؛ و این شکافِ میانِ تجربه و تماشا، به خیالهای رادیکالتر دامن میزند. باز هم، به این بیرونزدن از خود ادامه میدهم. دورتر میایستم و خودم را که در حالِ تماشاکردنِ تماشاکردنِ خود هستم، تماشا میکنم. اُمید دارم که با آگاهساختنِ مدامِ خودم از این شکاف، رَوندگی و بیحدیِ خیال را مهار و کمکی کنم به درکِ اینکه وقتی مشغولِ تماشای رنج هستم، و نه تجربهی آن، درواقع، چه چیزی هستم و به چه مشغولم. این چه معنایی دارد؟! حقارتآمیز است. این بازیِ ذهنی، این ابژهکردنِ چندلایه، این مفهومزدگیِ بالادستانه، در مقایسه با واقعیت، حقارتآمیز، و یعنی غیرمسئولانه است. از آن دست میکشم و به خیال، که در این لحظه، به گمانم شریفتر است و بهنحوِ انسانیتری خود را به ورطهی سیاهِ واقعیت میاندازد، بازمیگردم. اما، تماشای رنج و فرارویِ مدامِ خیال از واقعیتی که در جریان است، در یک لحظه، به چنان حدی از استیصال میرسانَدَم که آرزو میکنم کاش بهجای این تماشای جانکاهِ از دور، درونِ این واقعیت بودم و خودم آن را تجربه میکردم. از این لحظه بیزارم. از لحظهی ختمشدن به آرزوهای مزورانهی رمانتیک. پوچ اندر پوچ. تماشا با همهی ضرورت، با همهی ناگزیری و با همهی ابعادِ ویرانگرش عبث میشود. از خود میپرسم، فروپاشیِ فرآیندی که تماشاکردن را همچون تبدیلشدن به بخشی از فرآیندِ رنجِ دیگری مینمایاند و به تماشاگرِ خیالپرداز، میقبولانَد که کاری کرده و در رنج دیگری شریک بوده؛ چه تأثیری بر واقعیتِ رنج و آدمِ در رنج دارد؟ هیچ. انگار که از آغاز هم نبوده. سپس، زندگی، خودش را تحمیل میکند و تماشاکردن، همینجا تمام میشود.

بلیط خریدم. از طریقِ مامان، به مادرِ بچهها اطلاع دادم و صدای جیغِ خوشحالیشان را از پشت تلفن شنیدم. میدانستم که قبلاً هرگز تجربهی تئاتر یا حتی سینما نداشتهاند و مرا جز سه یا چهاربار ندیدهاند؛ با اینحال، از این تفریحِ ناشناخته خوشحال بودند. روی صندلیهای سالن تئاتر که نشستیم، نگاهشان کردم. از جمعیت، معذب بودند. پسرک، بدنِ کوچکش را به صندلی فشار میداد و سعی میکرد به جمعیت نگاه نکند. صدایش کردم و گفتم «دوست داری بیای تو بغل من بشینی؟ بعد، هروقت دوست داشتی برگرد سرِ جات». دوست داشت و زود پذیرفت. سالن که تاریک شد. دخترک جیغ آرامِ هیجانزدهای کشید و پسرک فقط چرخید و در تاریکی دنبال صورت و چشمهایم گشت. نگران بودم که همان وسط بزنم زیر گریه. خودم را غرق کردم. تمامِ مدت، محوِ جابجاییِ هیجانانگیزِ نورهای روی صحنه و صدای خنده و هیاهوی بچهها بودم. اما، هربار که پردهی تیرهی نمایش کشیده میشد تا صحنهی بعد آماده شود و بچهها دقایقی را در سکوت و انتظارِ نور فرومیرفتند، به فقدانِ صدای بچهها فکر میکردم؛ به اینکه جایی که صدای هیاهوی شادِ بچهها در آن به سکوتِ مرگآلود، وحشتِ تنهایی و گمشدن میانِ بیگانگان تبدیل میشود، چه جهنمی است.. چه جهنمی... . سپس، اما، هربار، پس از دقایقی بسیار کوتاه، پردهها کنار میرفتند و باز زندگی خودش را تحمیل میکرد.

آدمی فکر میکند، میتواند کوتاهیِ دستش از یک واقعیتِ سهمگینِ دور را با پناهبُردن به یک واقعیتِ شیرینِ نزدیک جبران کند؛ مثلاً از تماشای آن «بدنهای کوچکِ لرزانِ گُمشده» و «دلهای نازکِ ترسانِ بربادداده» به واقعیتِ این هیاهوی شاد و ذوقوشوقِ درونِ چشمان بچهها پناه بَرَد. اما، چنین نیست. صدای هیچ واقعیتی، خاموش نخواهدشد؛ اگر نه در تجربه، دستکم در تماشا، و اگر نه همواره، دستکم هربار که پردههای تیرهی نمایش کشیده میشوند.

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 20:45

صفحه بندی