«از دور که نگاه کنی، زیر نور تند شمالِ غرب، روی درخت کریسمسِ سفید و درخشان، یه تزئین قرمز و یه تزئین سبز آویزون بود. این دو تا تزئین انگار آهن‌ربا بودن، به هم چسبیده بودن. دو تزئین کریسمس در میانه هوا همدیگه رو می‌بوسیدند.»

این خطوط را خواندم. ساده، معمولی، بدون پیچیدگی یا قدرتِ ادبی خاصی. اما خواب از سرم پریده. بیدار و خوشحال و عاشق و خندان و مستم. نصفه‌شبی، مثل بیشترِ این روزها، آهنگی تقریباً قدیمی از عزیزترین خواننده‌ی چینیِ جهان را گذاشته‌ام روی دور تکرار. اجرایی فالش و بدکیفیت و آماتور، و پُر از آرزو و زیبایی که وقتی هنوز خواننده نبوده، در دوران دانشجویی‌اش خوانده. به قدری شیرین و لذت‌بخش که تمامِ میلی که به زندگی لازم دارم را به من می‌دهد. نه خوابِ امشب، بلکه خوابِ تمام شب‌ها، حتی شب‌های گذشته هم از سرم پریده. بیشترین علاقه را به خودم پیدا کرده‌ام. دوست دارم بیدار بمانم، تا ابد بیدار بمانم و خودِ خندان و مستم را تماشا کنم که میل و هیجانش از شدتِ زیباییِ ساده‌ترین و غیرقابل‌تصورترین چیزهای جهان برانگیخته شده. خدایا.. خدایا.. نمی‌توانم توضیح دهم که این تا چه اندازه درست‌ترین استراحتی بود که می‌توانستم پس از سال‌ها فرورفتن در پیچیدگی و ابهامِ اعماقِ فکرهایم به دست بیاورم. تمام این سال‌ها گمان می‌کردم چیزِ دیگری برای لذت‌بردن نیست. تمامِ لذتم همین پیچیدگی و درآمیختن و درگیری با آن بود. حالا خوابِ تمام این سال‌ها از سرم پریده چون چند خطِ ساده با اروتیکی بامزه و لطیف خوانده‌ام که از بس احساساتم را برانگیخته، نشسته‌ام و نمی‌توانم تمرکز کنم تا بفهمم چرا و چطور؟! اینطور وقت‌ها با عجله پیامی به رفیق می‌دهم و خودم را خالی می‌کنم اما حالا حتماً خوابیده. دمِ غروبی سرِ اینکه رابطه‌ام با یک دوست مشترک پُرچالش و ناممکن شده بود، آن حرفِ مفرحانه‌ی شوخی-جدی که هرازگاهی میان‌مان رد و بدل می‌شود را تکرار کرده بود. اینکه ما دیگر برای حفظِ ملاحظه در چنین روابط و مناسباتی پیر شده‌ایم. آه. چقدر این حرف را می‌پذیرم. با تمامِ وجود و روحم آن را می‌پذیرم. احساس می‌کنم جهان در برخی از بدیهی‌ترین و جدی‌ترین ابعادش برایم به پایان رسیده؛ تا سرحدِ پیری آن را دیده و چشیده و زندگی کرده‌ام. اما برای آن تزئین قرمز و سبزِِ آویزان از کوه یخیِ کریسمسی که در میانه هوا و با هر سقوط، همدیگر را می‌بوسند، جوانم؛ حتی نوجوانم؛ اصلاً کودکم. کودکم و خوابم نمی‌برد. از خوابیدن متنفرم و دلم نمی‌خواهد این بازیگوشی تمام شود.

پی‌نوشت: عنوان، رازی کودکانه و بسیار شیرین در خود دارد؛ فقط باید به اندازه‌ی کافی برای جهان، پیر شده باشی.