رهگذر (رامنشده 7)

خرید بک لینک

بالاخره، بعد از حدودِ یازدهسال از رفتنم، دست از تظاهر/تلاش برداشت و در تماسِ چندماهِ قبل گفت «دیگه نمیخوام در ارتباط باشیم». در اوایلِ زمستان.

یازدهسالِ قبل، قدرت و روحیهی بالاتری برای شنیدن و پذیرشِ این حرف داشتم اما او ترجیح داد خودش را منطقی، آرام و روشنفکر نشان دهد. حالا، اگرچه، نسبت به 23سالگی، آن جنگندگی، شجاعت در تحمل بارِ عاطفی و درکِ مستقل و منطقی نسبت به شرایط، در من تضعیف شده؛ اما درعوض مقاومت، صبوری در احساسات و درکِ چندبُعدیتری پیدا کردهام. روحیهام مثلِ قبل، بالا و شجاعانه نیست اما بهقدرِ کافی آرام و صبورانه است. به همین دلیل، وقتی گفت که دوست دارد برای همیشه تمامش کند، نه هیجانی در من بود، نه عصیانی و نه شجاعتی برای اینکه با قدرت بگویم «هر طور راحتتری عمل کن». اگرچه، درنهایت، همین را گفتم. اما، نه از سرِ عصیان و شجاعت برای ادامهی زندگی بدون اینکه سالی چندساعت او را ببینم و سه-چهار تماسِ تلفنی داشتهباشیم. نه. من، هرگز برای از دستدادنِ این حداقلها، شجاع، مستقل و جنگنده نیستم.

اولین فکرم این بود که همان یک جمله را چگونه بگویم بدون اینکه از لحنم، از تنِ صدایم و از میزانِ ارتعاش حنجرهام هیچ عذابوجدانی بابتِ حرفی که زده به او منتقل کنم. حتی تا روزها بعد از آن، هنوز به این فکر میکردم که آیا به قدرِ کافی آن جملهی کوتاه را طوری گفتم که متوقع یا دلخور به نظر نرسم؟ فکر میکردم حالا که بعد از سالها مقاومت دربرابرِ رهاکردنِ کاملِ من با خودش کنار آمده، جنگیده و عذاب کشیده تا خواستهاش را بگوید، نباید طوری رفتار کنم که انگار اشتباه کرده یا کملطف، بیمسئولیت و بیعاطفه بوده. او یازدهسال برای زدنِ این حرف، صبر کردهبود؛ به همین دلیل، نمیتوانستم فقط از این زاویه که دارد برای همیشه رهایم میکند، به مسئله نگاه کنم. نمیتوانستم چشمانم را از طرزی که داشت رهایم میکرد و تلاشی که برای مقاومت در برابر آن کردهبود، بردارم.

هنوز نمیدانم آیا این طردشدنِ تدریجی از سوی او به نفعم بود یا نه. هنوز، گاهی فکر میکنم شاید بهتر بود همان وقتی که رفتم، میگفت که دیگر مرا نمیخواهد. یازدهسال، داشتن و نداشتنِ او، عادتم دادهبود به این نوع از رابطه. باورم شدهبود که او همینطور تا ابد ادامه خواهدداد و قرار نیست هیچگاه این حد از رابطه را تمام کند. در این سالها، هیچگونه، ارتباطِ عاطفیِ زنده، حمایتی، اجتماعی یا شخصی با او نداشتم، بلکه هر دیدار و تماسی که داشتیم چیزی خارج از تعریف و چارچوب بود. غیرقابلتوضیح. با این حال، این رابطه، نقشی در این داشت که در غربتِ گستردهی جهان، بدانم که روزی کسی خواسته که من در این جهان باشم؛ حالا، انگار کسی نخواسته، یا از خواستهاش پشیمان شده.

انگار ناگهان، واسطهی حضورم در جهان از بین رفته باشد؛ انگار همینطور افتادهام در جهان و این به کسی ارتباطی ندارد. آغازم، از دست رفته و بدونِ آن، دیگر، پایان هم معنایی ندارد. مثلِ پَرِ کاهِ بیوزنی که نه از جایی بلند شده و نه مهم است که بالاخره در جایی فرود میآید یا نه. حالا میتوانم ببینم که چگونه تنها رهاشدن در جهان میتواند انسان را به اصیلترین وضعِ حضور در جهان، یعنی وضعِ رهگذر/عابِر نزدیک سازد. وضعی که بدونِ ارزشنهادن به مبدأ و مقصد، تنها، عبور از جهان است. نهچندان، آغازی که بر آن بودهایم مایهی افتخار و تسلی است و نه هیمنه و شکوهی که در مقصد میجوییم.

پیش از این، اغلب، تنها، تلاشی فلسفی و ذهنی بود برای اینکه وضعِ انسان را در محضترین و بیشکلترین حالتِ خود بیابم. رو بهسوی مرگداشتنِ زندگی و کشفِ اینکه اُمید، از مبتذلترین برساختهای آدمیست، مرا وامیداشت که بدانم درنهایت و در فقیرترین وضع، آنچه انسان را کفایت میکند چیست. اکنون، ماههاست که وسطِ تجربهی نزدیکتری هستم. چون رابطه، آن هم از این نوع، یکی از جهانشمولترین، ابتداییترین و بدیهیترین تعلقاتی است که انسان را سوق میدهد به این تصور که ریشهای اجدادی و شبهازلی در جهان دارد. انسان، همانگونه که بقای خود را در وارثانِ خود میجوید، آغازِ خود را هم تا دورترین نیاکانش امتداد میدهد. آغازی، نه چونان که انگار، عدمی در پسِ خود داشته. حالا که رسماً و علناً طرد شدهام؛ دیگر از زحمتِ آن تلاشِ فلسفی برای یافتن و زدودنِ تعلقاتِ راه هم کاسته شده. حالا، وسطِ این هستم که ببینم چگونه ماجرای تکراریِ رهاشدن در جهان، میتواند آدمی را به اصیلترین رشحههای وجود، به سادهترین شکلِ بودن، بیتفاخرِ آغاز و اهمیتِ پایان نزدیک سازد.

بیشترین، اثری که در خود میبینم سبکشدن است. انگار، باز هم لباسِ دیگری را از تن درآوردهام. احساسِ کسی را دارم که پیشِ چشمِ جهانی شلوغ، عریان و عریانتر میشود. و در خود، عادتی در اینباره حس میکنم. گویی، همواره بهسوی آن بودهام. در مسیرِ سبکترشدن. یکی از همین روزها، رفیق گفتهبود «احساس میکنم تمامِ عمر، هرچیزی که در تربیت من نقش داشته، منو برای همچین زندگیای آماده کرده». من هم چنین درکی دارم. این تجربه با همهی سهمگینیاش، با تن و روحم غریبه نیست. به همین دلیل، چیزی برای ترس نیست.

مثلِ همیشه درکِ ناقصی دارم از اینکه غمگینم یا نه. نمیدانم که چیزی برای دردکشیدنم هست یا نه. نه به این دلیل که آدمِ سرِ پا، مسلط و شجاعی هستم؛ بلکه چون، هنوز هم، همچون همیشه، در جدیتِ این عالَم و حوادث آن تردید دارم. نهتنها، در جدیتِ آن بلکه در نحوه و کیفیتِ اثرات آن. برایم قطعی نیست که آیا این، شایستهی دردکشیدن هست یا نه. تنها میدانم بهقدری وسیعتر از حجمِ قلب و ذهنم است که در لحظاتی بهنظر میرسد در حالِ تماشای تصویری گنگ و مبهم در خوابی طولانی هستم. کودکانه منتظرم بیدار شوم و به همان تلاشِ فلسفی بازگردم؛ به همان تلاشِ فلسفی و ذهنی که هربار در پسِ آن، تنها، گمانی مردد داشتم از اینکه همچون دیوانگان، از ازدستدادنِ چیزها و آدمها خوشحالتر و سبکبالترم تا بهدستآوردنشان. حالا، وسطِ تجربهای عینی هستم؛ تجربهای که بهواسطهاش واقعاً و بدونتردید میدانم که ازدستدادنِ کسی خوشحالترم میکند تا بهدستآوردنش. بهگمانم، همیشه همین بودهام. تجربهها، تنها چیزی که همیشه بودهایم را رؤیتپذیر میکنند. عریانی را، سبکی را، شکنندگی را، رهگذر را.

پینوشت 1: راحت/بلد نبودم که بنویسم یا حتی با کسی حرف بزنم؛ اما دارم چنگ میزنم به هرچیزی که ذرهای وادارم کند تا این هیولای هزارچهرهی عظیم را در جایی غیر از درونِ خودم ملاقات کنم.

پینوشت 2: عنوان، آرزوست. آرزوی زیستن، همچون یک ناظرِ رهگذر که همهی خیر و شرِ راه را با جانِ آگاه میچشد، اما میداند که میرود. ارجاعِ تفریحانه، شیرین و دلنشینی هم دارد به کسی که هربار تماشای او در یکسالِ گذشته، مثلِ استراحت در بهار بودهاست.

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 18:39

صفحه بندی