مرزهای مشترک

خرید بک لینک
بالاخره، بعد از حدودِ یازده‌‌سال از رفتنم، دست از تظاهر/تلاش برداشت و در تماسِ چند‌ماهِ قبل گفت «دیگه نمی‌خوام در ارتباط باشیم». در اوایلِ زمستان.یازده‌‌سالِ قبل، قدرت و روحیه‌ی بالاتری برای شنیدن و پذیرشِ این حرف داشتم اما او ترجیح داد خودش را منطقی، آرام و روشنفکر نشان دهد. حالا، اگرچه، نسبت به 23سالگی، آن جنگندگی، شجاعت در تحمل بارِ عاطفی و درکِ مستقل و منطقی نسبت به شرایط، در من تضعیف شده؛ اما درعوض مقاومت، صبوری در احساسات و درکِ چندبُعدی‌تری پیدا کرده‌ام. روحیه‌ام مثلِ قبل، بالا و شجاعان مرزهای مشترک...ادامه مطلب

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 18:56

میراثِ فردی، یکی از مقوله‌های دشوار و نقطه‌ی آسیب‌پذیرِ زندگی‌ام است. چیزی که نمی‌توانم بدونِ برانگیختگیِ احساسی درباره‌اش حتی بیندیشم. از مواردی که با وجودِ آگاهی‌ دربابِ حدودِ اعتبار و جایگاهش، چندان قادر نیستم احساساتم را درباره‌اش کنترل کنم.اگرچه، همواره از نوجوانی، سؤال، هیجان و تمنایی در من بود نسبت به اینکه علیه آن زندگی و ارزش‌هایی که پیرامونم بودند، بشورَم و راهِ دیگری را پیدا کنم؛ اما در همان حال، غمگین نیز بودم. به همان اندازه که بابتِ یافتنِ باورها و اصولِ شخصیْ احساسِ قدرت و استقل مرزهای مشترک...ادامه مطلب

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 18:56

در این میان، ناگاه، دریافتم، مادام که کسی همه‌ی زندگی، جان و روحش را در راهِ دفاع از حقیقتی فدا می‌کند، باید کسی باشد که درست و دقیقاً همین کار را در حقِ او انجام دهد؛ نه لزوماً به این دلیل که او نیز پروای حقیقت را دارد، بلکه تنها به دلیلِ ارزشِ زیبایی.شاید، این خودِ حقیقت نیست که بالاترین برانگیزاننده‌ی روحِ‌ ناآرامِ ماست؛ بلکه بالاترین چیز، زیباییِ لحظه‌ای است که حقیقت و دریابندگانِ آن را در پناه و امان می‌بینیم. شاید، همانطور که نیچه می‌فهمد، حقیقتْ می‌کُشد و هنرْ زنده نگاه می‌دارد. در تمام مرزهای مشترک...ادامه مطلب

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 18:56

وقتی در کودکی بارها و بارها با تنهایی مواجه می‌شدم، فکر می‌کردم امری موقتی و تکرارشونده است. اگرچه، مُدام می‌آید و می‌رود، اما نمی‌ماند. هربار که به پایان می‌رسید، احساس می‌کردم که واقعاً تمام شده. بعد، گاهی می‌دیدم که نسبت به بارِ قبل تحمل بهتری نشان داده‌ام و این باعث می‌شد از احساس پیروزیِ بعد از تحمل هر تنهایی لذت ببرم. اما، به مرور فهمیدم هیچ‌یک از آن تنهایی‌ها هرگز به‌کلی تمام نشده ‌بودند، بلکه این فقط تنهاییِ بیرون از من بود که تمام می‌شد. تک‌تکِ آن تنهایی‌ها، پس از آنکه به پایان می‌رسی مرزهای مشترک...ادامه مطلب

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 18:56

از بیرون به‌ نظر می‌رسد که تسلیم شده‌ام. می‌فهمم که در این سه-چهار سال، شاید بیش از حد بی‌صدا بوده‌ام. با کسی حرف نزده‌ام، برای کسی توضیح نداده‌ام و غیر از این، از تمامِ رابطه‌های کاری و دانشگاهی عقب کشیده‌ام. تماس‌ها را یا بی‌پاسخ گذاشته‌ام یا محترمانه خاتمه داده‌ام. و سعی کردم خودم را تنها نسبت به دو چیز، گشوده، اما امن نگه دارم. اول، نسبت به مسئولیتی که نسبت به خانواده احساس می‌کردم و دوم، نسبت به شَک، ناآرامی و تحولی که داشت در من اتفاق می‌افتاد. سعی کردم راهی که آمده‌ام را نگاه کنم. سعی ک مرزهای مشترک...ادامه مطلب

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 18:56

صفحه بندی