WūWei / رهگذر / رامنشده (7)
-
تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 18:56
بالاخره، بعد از حدودِ یازدهسال از رفتنم، دست از تظاهر/تلاش برداشت و در تماسِ چندماهِ قبل گفت «دیگه نمیخوام در ارتباط باشیم». در اوایلِ زمستان.یازدهسالِ قبل، قدرت و روحیهی بالاتری برای شنیدن و پذیرشِ این حرف داشتم اما او ترجیح داد خودش را منطقی، آرام و روشنفکر نشان دهد. حالا، اگرچه، نسبت به 23...
سایهروشنِ راه
-
تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 18:56
میراثِ فردی، یکی از مقولههای دشوار و نقطهی آسیبپذیرِ زندگیام است. چیزی که نمیتوانم بدونِ برانگیختگیِ احساسی دربارهاش حتی بیندیشم. از مواردی که با وجودِ آگاهی دربابِ حدودِ اعتبار و جایگاهش، چندان قادر نیستم احساساتم را دربارهاش کنترل کنم.اگرچه، همواره از نوجوانی، سؤال، هیجان و تمنایی در من بو...
رامنشده (8)
-
تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 18:56
در این میان، ناگاه، دریافتم، مادام که کسی همهی زندگی، جان و روحش را در راهِ دفاع از حقیقتی فدا میکند، باید کسی باشد که درست و دقیقاً همین کار را در حقِ او انجام دهد؛ نه لزوماً به این دلیل که او نیز پروای حقیقت را دارد، بلکه تنها به دلیلِ ارزشِ زیبایی.شاید، این خودِ حقیقت نیست که بالاترین برانگیزان...
موسیقی در تاریکی
-
تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 18:56
وقتی در کودکی بارها و بارها با تنهایی مواجه میشدم، فکر میکردم امری موقتی و تکرارشونده است. اگرچه، مُدام میآید و میرود، اما نمیماند. هربار که به پایان میرسید، احساس میکردم که واقعاً تمام شده. بعد، گاهی میدیدم که نسبت به بارِ قبل تحمل بهتری نشان دادهام و این باعث میشد از احساس پیروزیِ بعد از...
جنگیدن در سکوت
-
تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 18:56
از بیرون به نظر میرسد که تسلیم شدهام. میفهمم که در این سه-چهار سال، شاید بیش از حد بیصدا بودهام. با کسی حرف نزدهام، برای کسی توضیح ندادهام و غیر از این، از تمامِ رابطههای کاری و دانشگاهی عقب کشیدهام. تماسها را یا بیپاسخ گذاشتهام یا محترمانه خاتمه دادهام. و سعی کردم خودم را تنها نسبت به...
رامنشده (9)/ زندهشدنِ لاکپشت
-
تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 18:56
«از دور که نگاه کنی، زیر نور تند شمالِ غرب، روی درخت کریسمسِ سفید و درخشان، یه تزئین قرمز و یه تزئین سبز آویزون بود. این دو تا تزئین انگار آهنربا بودن، به هم چسبیده بودن. دو تزئین کریسمس در میانه هوا همدیگه رو میبوسیدند.»این خطوط را خواندم. ساده، معمولی، بدون پیچیدگی یا قدرتِ ادبی خاصی. اما خواب ا...
رهگذر (رامنشده 7)
-
تاریخ: 1403/5/31 ساعت: 18:39
بالاخره، بعد از حدودِ یازدهسال از رفتنم، دست از تظاهر/تلاش برداشت و در تماسِ چندماهِ قبل گفت «دیگه نمیخوام در ارتباط باشیم». در اوایلِ زمستان.یازدهسالِ قبل، قدرت و روحیهی بالاتری برای شنیدن و پذیرشِ این حرف داشتم اما او ترجیح داد خودش را منطقی، آرام و روشنفکر نشان دهد. حالا، اگرچه، نسبت به 23سالگی، ...
بَلاجویان
-
تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 13:16
آنگاه، فرمود: «اینجا محلِ اندوه و بلا است، فرود آیید.»سپس، فرمود: «افسوس، اگر پرنده را به حالِ خود رها میکردند، در آشیانِ خود آرام میگرفت.»و در لحظهی وداع فرمود: «بروید و آمادهی بلا شوید.»پینوشت: این سهخطیِ حیرتآور، آغاز، میانه و پایانِ ماجراست. حکایتِ جانِ سراسرْ آزادی که اگر در بَندش خواهند، نگریز...
هزاران کودک در غزه گُم شدهاند...
-
تاریخ: 1403/4/21 ساعت: 20:45
هیچ کارِ بامعنا یا اثرگذاری از دستم برنمیآید. گاهی، عمیقاً به این نتیجه میرسم که تماشاکردن از تجربهکردن، اگر سختتر نباشد، هولناکتر است. در تجربه، تو با میزانِ واقعیِ رنج مواجهی؛ و واقعیت، هر اندازه سهمگین، محدود است. اما، در تماشای رنج، تخیل و تصور جای واقعیت مینشیند. امری نامحدود، بیپایان و فلجکنند...
از تو به جا مانده...
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 19:43
در جوابِ حرفش، از دهانم پرید که من معمولاً دلتنگ کسی نمیشوم و در همان لحظه غافلگیر و پشیمان شدم. از کل سفر، فقط چنددقیقه باید در تاکسی با او تنها میبودم و کافی بود همین چنددقیقه را مراقبت کنم و حرفِ بیجا نزنم. طوری ساکت شد، لبخند معذبی زد و سرش را تکان داد که در آنْ فکر کردم به نظرش آدمِ سرد، بیخود ...
رامنشده (6)
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 15:01
- «تو آینده رو چطور میبینی؟»جوابِ حاضر و آمادهای ندارم. بیشتر، نوعی دلتنگی و علاقهای شدید به آینده در خود حس میکنم.- «هان؟ چرا از توی چشمهات حس میکنم خیلی بهش خوشبینی؟»میخندم. حقیقت دارد. من به چیزهای کمی کاملاً خوشبینم و آینده، یکی از آنهاست.- «نه واقعاً، توی آینده چی هست که انقدر خوشحالت میکنه؟»+ ...
زندگی
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 15:01
چندبار بغض، اشک، نفرت، فریاد، خشم، بحثهای تکراریِ هرروزه، بُهت و خواندن و دیدن و شنیدن و هربار برگشتن به زندگیِ عادی را تجربه کردیم؟! در این جهانِ فانی که بالاترین خوشیهایش هم به مرگ ختم میشود، تنها خوشیِ نامیرا، شنیدهشدنِ فریادِ بلندِ مظلومان بر سرِ جهانِ یا ظالم یا ساکت است.پینوشت: در صبحِ 35سالگی...
روایتهای دور و نزدیک
-
تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 12:32
- خالههای بابا، زیبا، شیک، تحصیلکرده، مستقل و مهربان، از تودهایهای توبهکرده بودند. من، هنوز از کودکی درنیامده، درسخوان، ناآرام، همیشه در حالِ نوشتنِ چیزی، تنها و دنبالِ یک ماجراجوییِ آرمانی، از شیفتگانِ آنها بودم. برایم تعریف کردهبودند که چطور اولِ انقلاب، بعد از تماشای اعدامِ دوستان خود، توبه کردها...
اضطرابِ «جا»
-
تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 13:32
من هم حیات خلوتِ خودم را دارم؛ جایی که لحظاتی دور از توحش، بدویت، تعصب، سلطهگری و این افقِ زمانی و مکانی، در آن چشم باز کنم. اما، حتی آنجا هم لحظهها مطلقاً پیراسته و محض نیستند. آن نوع از تخیلی که در کودکی تجربه میکردم و شبیه یک انقطاع کامل از خود در اکنون و اینجا بهنظر میآمد، حالا خیلی سخت بهدست می...
رامنشده (5)
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 20:44
فکر میکنم همواره آن بخشی از «خود» که در نظمِ سلسلهمراتبیِ فعلیِ زندگی ما (شاملِ طیِ مراحلِ ثابتی از کودکی تا بزرگسالی و پیری که متضمنِ ارزشهای متقارن و مشخصی است) سرکوب میشود، منبعِ عظیم و ارزشمندی است که میتواند درتمامِ لحظاتِ پیچیده و چندوجهیِ زندگی به کمکِ فرد آمده و امکانِ خلاقیتِ فرد در مواجهه ...
رامنشده (4)
-
تاریخ: 1402/6/24 ساعت: 20:02
خبرت هست که ریحان و قَرنفُل در باغزیرِلب خنده زنانند که کار آسان شد رفیق، آن اوایل دو سه باری شوخی کردهبود که «من را بگو که منتظر بودم تو تحلیلی برای این حال و دلدادگیِ غافلگیرانهی ما بدهی». اما دیوانهبازیهای من، هردومان را از اینکه تحلیلی بیابیم، ناامید کرده. با اینحال، من، دستکم، دربارهی خودم میدا...
رامنشده (3)
-
تاریخ: 1402/5/29 ساعت: 14:32
- کارِ هنر، شجاعتبخشیدن از طریقِ نشاندادنِ امور در وضعی است که واقعیتْ و زمانمندی و مکانمندیِ آنها تعلیق شدهاست. تجربهی مستمری که در چندماهِ گذشته در دلِ آن صداها و تصاویرِ هنری، عاشقانه و فلسفیِ زیبا کسب کردم، یکی از اساسیترین نقاطِ سختیهای 2-3سالِ اخیر را برایم روشن کرد. - زندگی و پیچیدگیهای آن ما...
هر واقعیتی، آمیختهای است از آنچه ما میفهمیم و آنچه نمیفهمیم!
-
تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 12:42
هر مُبارزِ آرمانخواهی، محدودهای (از آدمها، روابط، ارزشها و موقعیتها) دارد که در حینِ مبارزه میکوشد به هر بهایی آن را از گزندْ دور نگاه دارد. در نگاهِ من، تا وقتی دشمن، پروای محدودهی مُبارز را دارد، آرمانهای او همچنان یکهتازی کرده و پابرجا هستند. اما در سرتاسرِ این ماجرا، یک لحظه هست، تنها یک لحظه که...
رامنشده
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:44
- روحبخشترین اتفاقِ مقارن با سفرِ سختِ امسال، گپزدنهای مستمرم با رفیق دربابِ برخی هنرهای چینی، تضاد، زیبایی، فلوت و گوچیننوازی بود. حالا روزهاست که ذهنم مدام در حالِ توسعهدادن به آن تجربههای شیرین و رویایی از لطیفترین عشقیست که با هم تحسینش کردیم. رنجِ سفر را به دامِ خیالانگیزیهای موسیقی انداختهام و...
رامنشده (2)
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:44
- وقتی درنهایت، در ابتدای جوانی، جهانم را زیر و رو کرده، به رفتن تن داده و همهچیز را پشتسر گذاشتم، میدانستم که برای زندگی در جهان جدیدی که نسبت به آن مملوء از اشتیاق و هیجان بودم باید از هر گسست و اختلافی که میان دو جهان قبلی و جهانِ پیشِ رو وجود داشت، بپرهیزم و درعوض بر نقاطِ پیوست و اشتراکم با جها...