
حالمان کم از مستی نداشت. غوطهور میانِ نوای سحرانگیزی از تکنوازیِ فلوت. لَمیده در آغوشش و خیره به روبرو پرسیدم: میدانی آن کدام خصلت/باور است که میانِ برخی از پلیدترین انسانxadهای تاریخ و برخی از نیکترینِ آنها، مشترک و محلِ وفاق است؟ آنچه هم در کلامِ مشاهیرِ مقدس و عالمان به سِرّ و پرهیزکارانِ حقطلب یافت میشود و هم در کلامِ مشاهیرِ نامقدس و مشغولانِ به ناسوت و منحرفان از حق؟ مشترک میان نمایندگانِ شیطان و نمایندگانِ خدا؟ در سکوت نگاهم کرد. صبر کردم تا قطعه به انتها برسد. بعد، خودم جواب دادم: هجوِ ما زنان.به سکوت و نگاهِ خیرهاش ادامه داد و سپس، قطعهی بعدی آغاز شد. اجازه دادیم روحِ فلوت، ما را با خود از این جهان ببرد. بخوانید...
ادامه مطلب
دارم تبدیل می xadشوم به آدمی که ترجیح میxad دهد با یک لیوان چای و کیکِ موزی که خودش پخته، روی مبل لم دهد و کتاب بخواند به جای اینکه با آبمیوه و بستنی و ذرت وسطِ اتاق طاقباز بخوابد و کتاب بخواند. حتی به آد...
ادامه مطلب
نزدیک به یک ماهِ دیگر دهه سوم تمام می شود و سی ساله می شوم. همزمان به سالگردِ هفتمین سالِ مهاجرت، هفتمین سالِ ساختن، هفتمین سالِ زندگیِ جدید هم نزدیک می شوم. به بیست و سه سالگی و روزهای آمدنم به این ش...
ادامه مطلب
تا همین یک ماهِ پیش، تجربه ی دوست داشتنِ کسی برایم مثل جنگی بوده که در آن بیش از آنکه طرفِ عشق بوده باشم، طرفِ غرور و آرمانم بوده ام. در هر دو تجربه ی نوجوانی و جوانی من دقیقاً کسی بوده ام که با انتخا...
ادامه مطلب
کار تمام شده، و باید امروز و فردا برسانم به دست استادم. اما اصلا احساس راحت و خوبی ندارم. با اینکه تقریبا همان روندی را پیش گرفتم که موردنظرم بوده، فصل بندی را به صلاحدید خودم تغییر داده ام، مصادیق را تا جایی که می توانسته ام کم کرده ام و در عوض به شرح و بسط اصل موضوع پرداخته ام و به جای تعریف و تطبیق آثار و نتایج مباحث، بیشتر به مبانی و بنیادهای اساسی مساله پرداخته ام و همه ی اینها خلاف نظر و توصیه های استاد و دوستش در جلسه ی روز اول بوده است، اما باز هم راضی نیستم. کار هنوز چیزی نشده که می خواسته ام. نگران نیستم استاد کار را برگرداند. بعید می دانم از شکل ج...
ادامه مطلب