نزدیک به یک ماهِ دیگر دهه سوم تمام می شود و سی ساله می شوم. همزمان به سالگردِ هفتمین سالِ مهاجرت، هفتمین سالِ ساختن، هفتمین سالِ زندگیِ جدید هم نزدیک می شوم. به بیست و سه سالگی و روزهای آمدنم به این شهر که فکر می کنم و از آنجا و آن روزها که سی سالگی را می بینم، جای هیچ چیز خالی نیست. بیش از آنچه انتظارش را داشتم پیش رفته ام.
شبیه ترینم به رویاهای شانزده سالگی ام. شانزده سالگی سنِ موردِ علاقه ام بود. سنی که با آن معاشقه می کردم. برایم مرزِ همه چیز بود؛ عشق و دانش و غرور و اراده. تمامِ شانزده سالگی را با عسل توی حیاطِ مدرسه راه می رفتیم و در ستایشِ این چیزها حرف می زدیم و حس می کردیم در قله ایم. شعر می خواندیم و من قرار بود ادامه ی شریعتی باشم. مثلِ دیوانه ها توی قصه ها غرق می شدیم و من تمرینِ تخیل می کردم. تخیلِ سی سالگی و هدف هایم را. تخیلِ زنِ زیبایی را که شبیه فکرهایش زندگی می کند. تخیلِ روزهایی را که در بی نسبت ترین حالتِ ممکن با گذشته سپری می شوند. تخیلِ نفس هایی را که دور از هر آشنایی در گذشته، می روند و می آیند. تخیلِ همین اتاق و کتابخانه و میزِ کاری که بیشتر لحظه هایم را رنگ داده اند. تخیلِ زنِ مستی که دور از عادت های دیگران زندگی می کند. تخیلِ سی سالگی و اراده ی گذشتن از چیزها را. سنِ موردعلاقه ی بعدی سی سالگی بود. حالا حسِ دونده ای را دارم که سال ها دویده تا به این جا برسد. جایی که به اندازه ی تک تک روزهای گذشته منتظرش بوده و به خاطرش جنگیده. سی سالگی نزدیک است و حالا نوبتِ معاشقه است.
این روزها بیش از هرچیز به معاشقه های شانزده سالگی فکر می کنم. به اینکه هنوز زنده ام. از همه چیز جانِ سالم به در برده ام و الان همان زنِ رها و امیدواری ام که انگار در باد می دود. سه چهار سالِ اخیر را انگار در باد زندگی کرده ام. بیشترِ لحظه هایش تنِ داغم میانِ بادِ شورانگیزی نوازش شده و توی دلم را پر از امید کرده. شور و پریشانی مضاعف شده و لبریز از هیجانم. بدی ها کم نیستند اما الان درست همان زنی هستم که در شانزده سالگی تخیلش می کردم. همانقدر بی واسطه با خودش، نیازها و آرزوهایش. تصویرم از خودم روشن است با همه ی کم گذاشتن ها و بدی هایم. توانسته ام از بیست و سه سالِ اول، از سخت ترین روزهای زندگی ام بگذرم و چیزِ جدیدی بسازم. هفت سال است که مشغولِ این چیزِ جدیدم. با حساب و کتابِ من هنوز اولِ کودکی است. کودکیِ من نه، کودکیِ زندگیِ جدیدی که هفت ساله می شود.
حال و هوایم مستیِ بی شائبه است. تنم داغ است. هر روز داغ تر از روز قبل. حالا بیش از هر وقتی می توانم به مرگ فکر کنم و به اندازه ی شانزده سالگی آماده ام که بروم. هیچ وقت نخواستم اجازه دهم وابستگی ها و خوشی ها زیاد شوند. نه آنقدر که نتوانم رها کنم. غم را بیش از شانزده سالگی حفظ کرده ام. نخواستم که غربت رهایم کند و اینجا برایم تبدیل به خانه شود. آماده ام سی سالگیِ شورانگیز و جادویی را با همه ی غم ها و خوشی هایش بگذارم و بروم. اگر نشد، اگر ماندم، سنِ مورد علاقه ی بعدی سی و هشت سالگی است. دوست دارم تا نوبتِ بعدیِ معاشقه، از لحظه های نابِ این روزهایم هزاربار بمیرم و زنده شوم.
پی نوشت1: جهانی که ساخته ام را به ذهن ها و نگاه های افلیج واگذار نخواهم کرد.
پی نوشت2: این نوشته با نوایِ موسیقیِ جنوبی و گرما و شور و حزنِ همزمانش گذشت و بی قرارتر و عاشق ترم کرد. این بماند تا سی و هفت سالگی.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 193