از بیرون به‌ نظر می‌رسد که تسلیم شده‌ام. می‌فهمم که در این سه-چهار سال، شاید بیش از حد بی‌صدا بوده‌ام. با کسی حرف نزده‌ام، برای کسی توضیح نداده‌ام و غیر از این، از تمامِ رابطه‌های کاری و دانشگاهی عقب کشیده‌ام. تماس‌ها را یا بی‌پاسخ گذاشته‌ام یا محترمانه خاتمه داده‌ام. و سعی کردم خودم را تنها نسبت به دو چیز، گشوده، اما امن نگه دارم. اول، نسبت به مسئولیتی که نسبت به خانواده احساس می‌کردم و دوم، نسبت به شَک، ناآرامی و تحولی که داشت در من اتفاق می‌افتاد. سعی کردم راهی که آمده‌ام را نگاه کنم. سعی کردم مطمئن‌ترین اصولم را مشخص و متمایز کنم و ببینم که چقدر از آنها بیرون زده‌ام. سعی کردم بفهمم که وقت، وقتِ چیست. در یک جمله، سعی کردم بفهمم آیا برای چیزی/معنایی که به آن معتقدم، کافی هستم؟

متوجه این بودم که نباید حرف بزنم. دورانِ قطعیت و حرف‌زدن تمام شده بود؛ چه نسبت به موقعیتم در خانواده و چه نسبت به درکم از کاری که می‌خواستم در مسیر حرفه‌ای و تحصیلی انجام دهم. من در دورانِ سنجیدن و ظرفیت‌شناسی دوباره‌ی خودم بودم. حرف و توضیحی نداشتم جز اینکه از همه‌چیز فاصله بگیرم و تمام‌وقتْ برای آدم‌ها و چیزهای عزیز و ارزشمندی که نقاط مطمئن زندگی‌ام بودند، بجنگم. می‌دانم که مهم‌ترین خصلتِ جنگیدن و مقاومتم در این مدت، سکوت بوده. این اولین واژه‌ای است که در توصیف وضعیتم به ذهنم می‌آید. نه اینکه پیش از این، همیشه با هیاهو و برون‌ریزی جنگیده باشم، اما دست‌کم در میان جمع بودم و کسانی هرچند معدود (اغلبْ عزیزانم)، می‌توانستند ببینند که از جنگ و تلاشی که در آنم حرف می‌زنم؛ شفاف‌تر و صریح‌تر بودم. در این دوره، درکم این بود که اگرچه صدایی ندارم اما برای کسانی که می‌شناسندَم، خصوصاً خانواده، هنوز شفاف و صریح، یا دست‌کم قابلِ فهمم. اما اینطور نبود.

در تمام این مدت، می‌توانستم به وضوح ببینم که اطرافیانم تغییراتِ فکری، رفتاری، شغلی و تحصیلی‌ام را به مثابه دست‌کشیدن/تسلیم می‌فهمند و به قدری در آن پیش رفته‌اند که دیگر ناامیدم از اینکه توضیحِ من کمکی بکند. در نگاه و حرف‌های دیگران، حتی نزدیکانم قضاوت و سرزنشی هست که نمی‌توانم تماماً نادیده‌اش بگیرم. به رغمِ اینکه ثابت‌قدمم، می‌دانم چه کرده‌ام و نیز می‌دانم چه چیزی در جریان است اما رنجیده‌ام. درواقع، اگرچه، بسیار خوشبختم که ضرورت‌های تغییر شغلی و تحصیلی‌ام با تحولات فکری‌ام هم‌زمان و هم‌سو بود و این مرا از خطرِ شکاف‌های بزرگ میان شغل و علایق فکری حفظ کرد؛ و اگرچه، در این ماجراجوییِ فکری-روحی و ویران‌سازی‌های شغلی-حرفه‌ای، نهایتاً به موقعیت‌های تقریباً امن و بدیلی رسیدم که استقلالِ فکری، آسایش خانوادگی و وجدان راحتی را -خصوصاً در مورد برخی ارزش‌ها و نیز مسئولیتم در خانواده- برایم به دنبال دارد؛ اما احساسِ شکست (هم) می‌کنم.

این رنجش و احساس شکست، مستقیماً ناشی از درکِ ملموسِ این واقعیت است که کافی نبودم. من در نهایت، هرگز نتوانستم در این جنگِ بی‌صدا، برای عزیزانم کافی باشم. در واقع، همیشه برایم مسلم بود که برای آنها کافی نیستم؛ چون فقط مگر خدا برای کسی کافی باشد. اما فکر می‌کردم این کفایت نسبیِ انسانی که در طلبِ آنم، این کفایتی که به‌مثابه یک آرزو/هدف، در تمامِ این سال‌ها با خود حمل کردم، به حکمِ خواست و اراده‌ی جدی‌ام، ارزشی دارد یا دست‌کم عاطفه‌برانگیز است. در وجود خودم برای این خواست و اراده، احترام و معنای زیادی قائل بودم. فکر می‌کنم دل‌شکسته‌ام که خواست و اراده‌ام و تمامِ فشاری که در این سه-چهار سال تحمل کردم، و نیز تمامِ تلاش عاطفی و روحی که در سال‌های پیش از آن داشتم، کافی نبوده. خودِ اینکه آدمی به سببِ ذات محدودش، همواره در این جهانْ ناکافی است، رنجِ کمی نیست؛ و من، گمانم انتظار نداشتم که به وضوح و به طورِ شخصی درک کنم که کافی نبوده‌ام. فکر می‌کنم این یکی از سخت‌ترین، غمگین‌ترین و دردناک‌ترین چیزهایی است که در این زندگی درکش کرده‌ام. از پسِ این تجربه و درک، دیگر نمی‌توانم با اعتماد به نفس، در یک جمله، از خود بپرسم که آیا برای چیزی/معنایی که به آن معتقدم، کافی هستم؟ این پرسش، ترسی را در من بالا می‌آورد که تا پیش از این نمی‌شناختم.

هربار که در موضوعی، حرکت از درون به بیرون را تجربه می‌کنم، این درد را می‌کشم و باز هنوز برایم جدید و سخت است. حرکت از درونِ خودی که همیشه زندگی، داشته‌ها (و حتی نداشته‌ها)، خانواده، دوستان و عزیزانش برایش کافی هستند، به بیرون و مواجهه با اینکه خودش در چشمِ آنها چنین نیست، به‌شدت جریحه‌دار و ناتوانم کرده. و از خودم شرمنده‌ام که در دامِ چنین استدلالِ ساده و نخ‌نمایی افتاده‌ام؛ اینکه از آنچه در درونم می‌گذرد، نتیجه‌ای برای واقعیتِ بیرون از خودم بگیرم. تمامِ مدت تلاش برای اینکه در قِبال دو چیز -خانواده/عزیزان و ارزش‌هایم- مسئولیت‌پذیر باشم، مرا در چشمِ آنها که می‌خواستم کافی نساخته؛ در میانِ آنها تنها خداست که بابتش نه غمگین و رنجیده بلکه وحشت‌زده‌ام، وحشت‌زده‌ام که در چشم او نیز چنین نباشم. که «بس آدمی که در این ملک نقش دیوارند».

پی‌نوشت: به قولِ فیلسوف عزیزم: «واقعیت و رؤیا هر دو به نیستی برمی‌گردند». واقعیت و آنچه بر گمان/رویای آنیم، هر دو در رسیدن به مرگ مشترکند؛ شاید بیهوده تمایز آنها را چنین جدی و تخلف‌ناپذیر می‌دانیم. در عبور از این جدیتِ تخلف‌ناپذیر، شاید زندگیِ دیگری باشد.