
از بیرون به نظر میرسد که تسلیم شدهام. میفهمم که در این سه-چهار سال، شاید بیش از حد بیصدا بودهام. با کسی حرف نزدهام، برای کسی توضیح ندادهام و غیر از این، از تمامِ رابطههای کاری و دانشگاهی عقب کشیدهام. تماسها را یا بیپاسخ گذاشتهام یا محترمانه خاتمه دادهام. و سعی کردم خودم را تنها نسبت به دو چیز، گشوده، اما امن نگه دارم. اول، نسبت به مسئولیتی که نسبت به خانواده احساس میکردم و دوم، نسبت به شَک، ناآرامی و تحولی که داشت در من اتفاق میافتاد. سعی کردم راهی که آمدهام را نگاه کنم. سعی ک...
ادامه مطلب