
در جوابِ حرفش، از دهانم پرید که من معمولاً دلتنگ کسی نمیشوم و در همان لحظه غافلگیر و پشیمان شدم. از کل سفر، فقط چنددقیقه باید در تاکسی با او تنها میبودم و کافی بود همین چنددقیقه را مراقبت کنم و حرفِ بیجا نزنم. طوری ساکت شد، لبخند معذبی زد و سرش را تکان داد که در آنْ فکر کردم به نظرش آدمِ سرد، بیخود و بیارزشی آمدهام. بعضی از رذائلم، بیهوا بیرون میزنند. اینها معمولاً آن رذائلی هستند که خودم باور ندارم از دستهی رذائل باشند، چون فقط شبیه حیوانی هستم که حالاتی مثلِ دلتنگی، برایش پیچیده و بیفایده است....
ادامه مطلب