
در جوابِ حرفش، از دهانم پرید که من معمولاً دلتنگ کسی نمیشوم و در همان لحظه غافلگیر و پشیمان شدم. از کل سفر، فقط چنددقیقه باید در تاکسی با او تنها میبودم و کافی بود همین چنددقیقه را مراقبت کنم و حرفِ بیجا نزنم. طوری ساکت شد، لبخند معذبی زد و سرش را تکان داد که در آنْ فکر کردم به نظرش آدمِ سرد، بیخود و بیارزشی آمدهام. بعضی از رذائلم، بیهوا بیرون میزنند. اینها معمولاً آن رذائلی هستند که خودم باور ندارم از دستهی رذائل باشند، چون فقط شبیه حیوانی هستم که حالاتی مثلِ دلتنگی، برایش پیچیده و بیفایده است. بنابراین، گاهی حواسم نیست که باید پوشانده شوند. «بقا، نیازی به حالاتی مثلِ دلتنگی ندارد». این گزاره، در ناخودآگاه، بهصورتِ پیشفرض، هدایتم میکند. بزرگتر که شدم چنین مفهومی در ذهنم شکل گرفت. قبل از آن،...
ادامه مطلب
تصویر بالا نمودارِ تلاش یک سال گذشته ی من است برای ترکِ عملی ناپسند. عملی بسیار ریشه دار. خانه هایی که خط خورده اند یعنی شکست خورده ام. هر روز علامت می زنم که موفق شده ام یا نه. نزدیک ده سال است...
ادامه مطلب
دارم تبدیل می xadشوم به آدمی که ترجیح میxad دهد با یک لیوان چای و کیکِ موزی که خودش پخته، روی مبل لم دهد و کتاب بخواند به جای اینکه با آبمیوه و بستنی و ذرت وسطِ اتاق طاقباز بخوابد و کتاب بخواند. حتی به آد...
ادامه مطلب
تا همین یک ماهِ پیش، تجربه ی دوست داشتنِ کسی برایم مثل جنگی بوده که در آن بیش از آنکه طرفِ عشق بوده باشم، طرفِ غرور و آرمانم بوده ام. در هر دو تجربه ی نوجوانی و جوانی من دقیقاً کسی بوده ام که با انتخا...
ادامه مطلب
رودست خورده بودم. عاصی و طلبکار رفتم سراغش، مقابل میزش ایستادم، و هرچه را باید می گفتم با تمام دلایلم گفتم، یکی دو بار صدایم را بلند کردم که صدای بلند مردانه اش را به رخم نکشد و بداند که نترسیده ام، تا آخرین کلمه ام را گفتم، مجبور شد حق و حقوقم را کامل و نقدا بپردازد. توهین کرد؛ قراردادمان را کوبیدم روی میزش، و فقط گفتم: یکبار دیگر بخوانش! از دفترش زدم بیرون. حقم را گرفته بودم. باد خنک هم می وزید، نخواسته بودم در این موضوع از شخص دیگری کمک بگیرم. همه چیز تمام شده بود. رفتم همان جای همیشگی، یکی دوساعت نشستم و به همه چیز فکر کردم، به آدم بی اخلاق و بدحسابی که...
ادامه مطلب