
وقتی در کودکی بارها و بارها با تنهایی مواجه میشدم، فکر میکردم امری موقتی و تکرارشونده است. اگرچه، مُدام میآید و میرود، اما نمیماند. هربار که به پایان میرسید، احساس میکردم که واقعاً تمام شده. بعد، گاهی میدیدم که نسبت به بارِ قبل تحمل بهتری نشان دادهام و این باعث میشد از احساس پیروزیِ بعد از تحمل هر تنهایی لذت ببرم. اما، به مرور فهمیدم هیچیک از آن تنهاییها هرگز بهکلی تمام نشده بودند، بلکه این فقط تنهاییِ بیرون از من بود که تمام میشد. تکتکِ آن تنهاییها، پس از آنکه به پایان میرسی...
ادامه مطلب
از بیرون به نظر میرسد که تسلیم شدهام. میفهمم که در این سه-چهار سال، شاید بیش از حد بیصدا بودهام. با کسی حرف نزدهام، برای کسی توضیح ندادهام و غیر از این، از تمامِ رابطههای کاری و دانشگاهی عقب کشیدهام. تماسها را یا بیپاسخ گذاشتهام یا محترمانه خاتمه دادهام. و سعی کردم خودم را تنها نسبت به دو چیز، گشوده، اما امن نگه دارم. اول، نسبت به مسئولیتی که نسبت به خانواده احساس میکردم و دوم، نسبت به شَک، ناآرامی و تحولی که داشت در من اتفاق میافتاد. سعی کردم راهی که آمدهام را نگاه کنم. سعی ک...
ادامه مطلب
هیچ کارِ بامعنا یا اثرگذاری از دستم برنمیآید. گاهی، عمیقاً به این نتیجه میرسم که تماشاکردن از تجربهکردن، اگر سختتر نباشد، هولناکتر است. در تجربه، تو با میزانِ واقعیِ رنج مواجهی؛ و واقعیت، هر اندازه سهمگین، محدود است. اما، در تماشای رنج، تخیل و تصور جای واقعیت مینشیند. امری نامحدود، بیپایان و فلجکننده که در عینحال، هیچ هزینهی عملی و مشخصی ندارد. از بیرون، چیزی جز تماشا نیست، عبث و کَم؛ اما، از درون، هیولای نامعلومِ رَونده است. حالتی که انگار ضدِ آگاهی است و تسلطِ آدمی بر زمان-مکان را میرُباید.گاهی، از خودم بیرون میآیم، دورتر میایستم و تماشاکردنِ خود را تماشا میکنم. میبینم که چگونه در فقدانِ تجربه، ناگزیر، از منظرِ خیال و تصور با رنجِ دیگری همراهی میکنم؛ و این شکافِ میانِ تجربه و تماشا، به خیا...
ادامه مطلب
بابا، آنارشیست بود. من، ضدِّ او بودم. اما، علی (علیهالسلام)، لحظهی ملاقاتِ من و او بود. تنها لحظهی پایدارِ ما. به قولِ نیچه: درود بر چنان جانِ وحشی، نیک، آزاد و طوفانی که بر مردابها و محنتها چنان میرقصد که بر روی چمن. بخوانید...
ادامه مطلب
به خودم می گویم این نمایش های عاشقانه، این مصرفِ عشق به جای یافتن یا ساختنش، این زندگی های در لذت، این تمنای عیش، این خوشبختیِ زیادی، این جستجوی تن ها و سکوتِ فکرها، به من که می رسد به کسی رسیده که زودتر از سن و بیش از عقل و پیش از بلوغش، در عشق زیسته.. دریغم می آید در زمانه ای هستم که موهبتِ آشنایی، سکوت و نشستن کنارِ یکدیگر، همیشه در نمایشِ احساس و مصرفِ عشق گُم می شوند. به خودم می گویم به کسی که آشنایی و سکوت در رابطه را بلد نیست، بگو برود پیش از آن که تمامِ پاییزها را ویران کند. این پاییز، پاییزِ نجات بود. نجات از تکرارِ پاییزِ سالِ قبل. به خودم می گویم از این ترواشاتِ احساس و اراده های عاشقانه، به 13 سالگی ات پناه ببر. به زمانی که صبح و شامت را در سکوت و تنهایی می گذراندی و عشقْ میوه ی ...
ادامه مطلب
انجام شد. طوریکه در ابتدا به نظر نمی رسید اما مثل همیشه خلافِ محاسباتِ من، انجام شد. محاسباتِ من در زندگی عملی، عمدتاً با ابهام، پوشیدگی، تردید، حداقل گرایی و خطا همراه است. اما اگر بپرسند با این وضع ...
ادامه مطلب
گوگوش: شبیه گوگوش نیستم اما، لابد به خاطر برخی جزئیات، در چشم او که در نوجوانی اش توی کاباره های تهران کودکیِ گوگوش را دیده بود شبیه اش هستم. در کودکی و نوجوانی زیاد صدایم کرده: گوگوش. توی ویدیوهای قد...
ادامه مطلب
مهر تمام شد. ماه قبل بالاخره تصمیم گرفتم برای اینکه بدانم در چهار ماهِ پیشِ رو چه کنم، به جای هر تحلیل و تأملِ فکری ای، دست به کار شوم و یک یکِ امکان ها را عملاً بسنجم. در نتیجه در ابتدا با چند نفر در...
ادامه مطلب
با کتونی های جدیدِ طوسی ام، روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و خیره به کفش ها، به عنوانِ طرح جدیدم فکر می کردم، به اینکه اصلاً این طرح انتخاب درستی هست یا نه! آفتاب توی چشم هایم بود، هنوز به کفش ها نگاه می کردم و نشستنِ بی سرو صدای مرد را کنارم احساس نکردم. ناگهان سایه ای رویم افتاد و حس کردم کسی خم شده توی صورتم! با ترس عقب کشیدم و نگاهش کردم. مرد، بیست و چندساله به نظر می رسید با ...
ادامه مطلب
در برابر عنوان نخواسته ام علامت سوال بگذارم، چون بدیهی است که چرا در فضای مجازی نیستم، اما نوشته ام چرا، چون این بداهت بسیط و نامعین است. سخت می توانم از دلایل شخصی و روحی ام درباره اش بنویسم یا بگویم. وقتی کسی از دوستان یا آشنایان می پرسد چرا در هیچ گروهی (حتی به زعم آنها گروه های مفید) نیستم، یا چرا در هیچ شبکه ای فعالیتی ندارم، واقعا نمی توانم جواب سرراستی بدهم و مجبورم بگویم اهلش نیستم یا بلد نیستم، چنین پاسخی فارغ از اینکه چندان حقیقت ندارد، به شدت مبهم و چندپهلو است و به مخاطب اجازه می دهد برداشت غلطی از حرفم داشته باشد. دلیل اینکه در شبکه های ارتب...
ادامه مطلب
رودست خورده بودم. عاصی و طلبکار رفتم سراغش، مقابل میزش ایستادم، و هرچه را باید می گفتم با تمام دلایلم گفتم، یکی دو بار صدایم را بلند کردم که صدای بلند مردانه اش را به رخم نکشد و بداند که نترسیده ام، تا آخرین کلمه ام را گفتم، مجبور شد حق و حقوقم را کامل و نقدا بپردازد. توهین کرد؛ قراردادمان را کوبیدم روی میزش، و فقط گفتم: یکبار دیگر بخوانش! از دفترش زدم بیرون. حقم را گرفته بودم. باد خنک هم می وزید، نخواسته بودم در این موضوع از شخص دیگری کمک بگیرم. همه چیز تمام شده بود. رفتم همان جای همیشگی، یکی دوساعت نشستم و به همه چیز فکر کردم، به آدم بی اخلاق و بدحسابی که...
ادامه مطلب