گوگوش: شبیه گوگوش نیستم اما، لابد به خاطر برخی جزئیات، در چشم او که در نوجوانی اش توی کاباره های تهران کودکیِ گوگوش را دیده بود شبیه اش هستم. در کودکی و نوجوانی زیاد صدایم کرده: گوگوش. توی ویدیوهای قدیمی دیده بودمش و با بعضی آهنگ هایش رقصیده بودم. به نظرم خوشگل نبود. اما از بس بابا شوخی کرده بود که: سیاه سوخته بابا! خوشم می آمد شبیه گوگوش باشم تا به این شوخیِ لعنتی یک تودهنی محکم زده باشم، چون گوگوش از نظر بقیه خیلی خوشگل بود. فکر می کردم مهم نیست که از نظر هیچکس شبیه گوگوش نیستم، همین که از نظرِ آقاجون، پدربزرگ، پدرسالارِ خانواده و ترسناکِ اعظم، شبیه گوگوشم کافی است.
زهر: زهر 23 سال با 7 سال بیرون کشیده نمی شود. هربار که از خودم، رفتارم، کم آوردن هایم، ضعف ها و غصه های احمقانه ام کلافه و متنفر می شوم. این جمله را با خودم تکرار می کنم تا آرام شوم. هی تکرار می کنم که: الهام عزیزم، زهر 23 سال با 7 سال بیرون کشیده نمی شود. متنفرم از اینکه با دردهای حل نشده زندگی کنم. به نظرم کسی که سال ها با مشکلی، دردی، عقده ای، حسرتی زندگی می کند بدون اینکه برایش حل شده باشد، درکش کرده باشد یا به چیزِ بهتری تبدیلش کرده باشد، آدم بی خود و به دردنخوری است. بی عرضه ها از نظرم این مدلی هستند که اجازه می دهند سال ها و مدت های طولانی از چیزی رنج ببرند. فرقی ندارد چقدر گذشته باشد، هربار آن ها را ببینی هنوز دارند برای همان بدبختیِ 10 سال قبل شان روضه می خوانند. از خودم انتظار دارم حداقل عقده ها، دردها و مشکلاتِ جدیدی را به جای قبلی ها بنشانم. بخش زیادی از تلاشم در این 7 سالِ بعد از مهاجرت معطوف به همین امر بوده. اینکه زهر 23 سال را از تنِ روح و روانم بیرون بکشم. هربار کمتر موفق می شوم تحملم را نسبت به خودم از دست می دهم.
مواجهه: زود است که به ماجرا از زوایه ی «مواجهه» نگاه کنم. اما پس از 7 سال و اندی این خودِ «مواجهه» بود. شاید بعدتر وقتی دیدار میسر شد در این گزاره تردید کنم با این حال الان درکم این است که دست کم بخشِ مهمی از «مواجهه» رخ داده. سخت نبود. همه چیز آنطور بود که تصور می کردم. از لحن صحبت ها، انتخاب کلمات، حس و حالِ توی جملات شان، بغض و اشک برخی و آدم ماشینی بودنِ برخی دیگر غافلگیر نشدم. همه را با همین جزئیات پیش بینی کرده بودم. در تمام مدت تماس تلفنی این حس را داشتم که آسیب پذیری و شکنندگیِ معمولِ الهامِ 7 سال پیش را ندارم. راحت تر از آن بود که فکر می کردم. متوجه بزرگ شدنم، مسلط تر شدنم و نترس تر شدنم بودم. ثابت شد که قرار نیست «مواجهه» را تحمل کنم؛ بلکه قرار است «مواجهه» را بگذرانم. فقط همین.
درگذشت: زیاد اتفاق افتاده که از «سوگواری» محروم شوم. همیشه از همان کودکی، اوضاع طوری بوده که باید زودتر خودم را جمع و جور می کردم و به حالِ طبیعی برمی گشتم. هیچ وقت فرصت این نبوده که بابتِ شوکِ غم انگیزی، تنشی، دعوایی، تنبیهی، از دست دادنِ چیزی مدتی را به سوگواری بگذرانم. از کودکی تا همین بزرگ ترین اتفاقِ 7 سال پیش، هرگز برای هیچ چیزی ننشستم و یک دل سیر گریه نکردم و از کسی هم هم دردی و همدلی دریافت نکردم. برایم واضح است که چه موهبتِ بزرگی را از دست داده ام. می دانم که ارزش سوگواری چقدر زیاد است و ابعادِ روانی و حتی غیرروانیِ مهمی دارد. اما زندگی طوری بوده که اگر وقتم را صرفِ سوگواری می کردم، چیزهای بیشتری از دست می رفت یا رنج بیشتری به دست می آمد. در همان کودکی هم به نظرم منطقی تر این بود که توی مهمانی بخندم تا اینکه به اطلاع همه برسانم که تا همین پشت در، چه داستانی در جریان بوده. بعد از مهمانی، به نظرم هر سوگواری ای بی فایده بود. من دقیقا همان لحظه، همان لحظه ها که توی مهمانی می گذشت به سوگواری و دلداری نیاز داشتم. بعدها استعاره ی مهمانی آنقدر در ابعادِ بزرگ تر و جدی تر برایم تکرار شد که به راحتی از خیرِ سوگواری ها می گذشتم. آنقدر راحت که محروم شدنِ اخیرم را هم به هیچ گرفتم. «آقاجون، پدربزرگ، پدرسالارِ خانواده و ترسناکِ اعظم رفت». نزدیکِ یک ماه است که رفته. من در سوگواری نبودم. سوگواری هم نکردم. بلد نبودم تنهایی سوگواری کنم. اگر آنجا بودم اما از پسش بر می آمدم. باورم شده که کائنات قصد کرده هیچ وقت هیچ فرصتی برای هیچ سوگواری ای به من ندهد. سخت شده. این محرومیت را به هیچ گرفتم؛ آن هم به راحتی. اما این راحتی محصول تکرار و عادت است. بخشی از روح هست که با عادت ها کنار نمی آید. دقیقا در همین قسمت از روحم، حس می کنم که خیلی سخت شده. سخت شده که هنوز هم فرصتی برای سوگواری ندارم. من برایش بدترین و دردسازترین نوه بودم. با ابهت و آبرویش بازی کردم و گمانم او هم سوگواری منِ ناخلف را دوست نداشت.
حسادت: روند پیش رفتنِ حسادت در من اینگونه است: «من آن چیز را خیلی دوست دارم. او آن چیز را دارد. من آن چیز را ندارم. او هنوز آن چیز را دارد. من هنوز آن چیز را ندارم. او برای همیشه آن چیز را دارد. من برای همیشه آن چیز را ندارم. او خوشبخت است. من هم خوشبخت هستم. پس آن چیز چه شد؟!» تا به حال نشده که یک پروژه ی حسادت را با موفقیت به آخرین مرحله که «کوفتت شود آن چیزی که داری» برسانم. نه چون به اندازه ی کافی پرهیزکارم، بلکه دقیقاً به این دلیل که وسطِ راه «آن چیز» گم می شود. حسادت را شروع می کنم و با جدیت ادامه می دهم اما ناگهان «چیزِ موردنظر» غیب می شود. با اینکه یک موضوعِ مشخص و دائمی و حیاتی و خیلی مهم برای حسادت دارم که در همان ابتدای روندِ حسادت تمامِ سلول هایم را به صدا در می آورد و اشکم بیرون می جهد اما هرگز به پایانِ خوشی ختم نمی شود و دلم خالی نمی شود که «کوفتت شود الهی». از این ماجرا ناراحتم. بعضی شرارت ها هست که بودنش مقدمه ی خیر است. چون باعث می شود تخلیه شوی، با خودِ بدجنست روبرو شوی، بعدا به خاطرش توبه کنی و خلاصه بگذرانی و تمامش کنی. اینکه چیزی در من هست که مدام قصد دارد در یک روندِ حسادت گونه ای به ظهور برسد اما نمی تواند، دردش را بیشتر می کند. برای خودم دعا می کنم که در حسودی موفق شوم.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 184