
من هم حیات خلوتِ خودم را دارم؛ جایی که لحظاتی دور از توحش، بدویت، تعصب، سلطهگری و این افقِ زمانی و مکانی، در آن چشم باز کنم. اما، حتی آنجا هم لحظهها مطلقاً پیراسته و محض نیستند. آن نوع از تخیلی که در کودکی تجربه میکردم و شبیه یک انقطاع کامل از خود در اکنون و اینجا بهنظر میآمد، حالا خیلی سخت بهدست میآید. گاهی، دریغم میآید که انگار هیچ لحظهی از خود به در شدنی ممکن نیست؛ لحظهای که بتوان بیرون از منظرِ خود به چیزها نگریست. ما همواره، در یک پرسپکتیوِ وجودی محصوریم. با اینهمه، آگاهی به خودِ این پرسپکت...
ادامه مطلب