
میراثِ فردی، یکی از مقولههای دشوار و نقطهی آسیبپذیرِ زندگیام است. چیزی که نمیتوانم بدونِ برانگیختگیِ احساسی دربارهاش حتی بیندیشم. از مواردی که با وجودِ آگاهی دربابِ حدودِ اعتبار و جایگاهش، چندان قادر نیستم احساساتم را دربارهاش کنترل کنم.اگرچه، همواره از نوجوانی، سؤال، هیجان و تمنایی در من بود نسبت به اینکه علیه آن زندگی و ارزشهایی که پیرامونم بودند، بشورَم و راهِ دیگری را پیدا کنم؛ اما در همان حال، غمگین نیز بودم. به همان اندازه که بابتِ یافتنِ باورها و اصولِ شخصیْ احساسِ قدرت و استقل...
ادامه مطلب
- خالههای بابا، زیبا، شیک، تحصیلکرده، مستقل و مهربان، از تودهایهای توبهکرده بودند. من، هنوز از کودکی درنیامده، درسخوان، ناآرام، همیشه در حالِ نوشتنِ چیزی، تنها و دنبالِ یک ماجراجوییِ آرمانی، از شیفتگانِ آنها بودم. برایم تعریف کردهبودند که چطور اولِ انقلاب، بعد از تماشای اعدامِ دوستان خود، توبه کردهاند. بهترین لحظههای دوازده-سیزدهسالگی، لحظههایی بود که بابا را دربارهی مجاهدین، حزب توده و چپها سؤالپیچ میکردم. بابا آنارشیست بود و بدون تعصب، جوابم را میداد. اما، من که چندان سرم توی حساب نبود، فقط روح و طعم و مزهی حرفها، خاطرهها، ماجراها و ایدهها را میگرفتم و در خیالبافی یک بزرگسالیِ جنجالی و عدالتخواهانه غرق میشدم. برای دستکم، سهسال، چیزی جز ادبیاتِ چپِ معاصر، موزیکِ چپگراهای قبل از انقلاب، شریع...
ادامه مطلب
هر مُبارزِ آرمانخواهی، محدودهای (از آدمها، روابط، ارزشها و موقعیتها) دارد که در حینِ مبارزه میکوشد به هر بهایی آن را از گزندْ دور نگاه دارد. در نگاهِ من، تا وقتی دشمن، پروای محدودهی مُبارز را دارد، آرمانهای او همچنان یکهتازی کرده و پابرجا هستند. اما در سرتاسرِ این ماجرا، یک لحظه هست، تنها یک لحظه که «کوفه بیپروا میشود». من، لحظهی بعد از آن را نمیفهمم. لحظهای که طرفِ مقابل نسبت به محدودهی تو بیپروا میشود و تو باز بر آرمانت میمانی. بخوانید...
ادامه مطلب
همواره برخی ایده ها در جامعه و محیط پیرامونِ شخص، بیش از بقیه برجسته، تبلیغ و تقلید می شوند. تا حدی که هر واقعه، تجربه و پدیده ای تنها با ارجاعِ به آن ایده ها معنا می شوند و حتی واقعی تلقی می شوند. نت...
ادامه مطلب
خیلی کوچک بودم . آن روزها باید آهنگ ها را روی نوار کاست می شنیدی. آدمِ آهنگ بازی نبودم. موسیقیِ خوب هم نمی فهمیدم چیست. موسیقی را بیشتر در شعر و کلام آهنگینش می شناختم. تنها چیزی که واقعا تا آن روز برا...
ادامه مطلب
انجام شد. طوریکه در ابتدا به نظر نمی رسید اما مثل همیشه خلافِ محاسباتِ من، انجام شد. محاسباتِ من در زندگی عملی، عمدتاً با ابهام، پوشیدگی، تردید، حداقل گرایی و خطا همراه است. اما اگر بپرسند با این وضع ...
ادامه مطلب
دارم تبدیل می xadشوم به آدمی که ترجیح میxad دهد با یک لیوان چای و کیکِ موزی که خودش پخته، روی مبل لم دهد و کتاب بخواند به جای اینکه با آبمیوه و بستنی و ذرت وسطِ اتاق طاقباز بخوابد و کتاب بخواند. حتی به آد...
ادامه مطلب
-در شرایط قابلِ دفاعی نیستم. آنچه به دست می آورم در کار، در زندگی شخصی و در احوالاتِ درونی اندک است. زیاد نمی جنگم. مدتی است که بیشترِ انرژی و توانم صرفِ مقاومت کردن می شود. مقاومت کردن برای اینکه به ...
ادامه مطلب
نزدیک به یک ماهِ دیگر دهه سوم تمام می شود و سی ساله می شوم. همزمان به سالگردِ هفتمین سالِ مهاجرت، هفتمین سالِ ساختن، هفتمین سالِ زندگیِ جدید هم نزدیک می شوم. به بیست و سه سالگی و روزهای آمدنم به این ش...
ادامه مطلب
اولین بار یکی دو سالِ قبل این ترکیب از کلمات (از آنِ خود کنندگی) را در یکی از وبلاگ های موردعلاقه ام دیدم. بهترین ترکیبی که می توانستم با آن خودم را بفهمم. شاید تصویری که از من دیده می شود کسی باشد که...
ادامه مطلب
وضعیتِ جدید بصیرت, هایی به دنبال داشته است. اینکه مرا با معدود وابستگی هایی که برایم مانده بود درانداخته است. محکم ترین رشته هایی که فکر می کردم تا اعماق زیادی در من ریشه کرده اند، گسسته اند. حالا بیشت...
ادامه مطلب
اولین قدم را برای مواجهه با «ماجرای حاد» برداشتم. سفر را رفتم. تمام لحظاتش را در عینِ گداختگی تحمل کردم و نهایتا جمعه ظهر برگشتم. با مقیاس ها و محاسباتِ خودم موفق نبودم اما در خودداری کردن و به حداقل ...
ادامه مطلب
به جای تو با نشانه هایت آرامم با جاده های سبز شمالی با جنگل و باران و بحث های فلسفی با پیکان های مدل 60 با ترانه های حبیب با کتاب های توی کتابخانه و وسترن های کمدی تو آتشفشانی که می سوزاند نشانه هایت ...
ادامه مطلب
با کتونی های جدیدِ طوسی ام، روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و خیره به کفش ها، به عنوانِ طرح جدیدم فکر می کردم، به اینکه اصلاً این طرح انتخاب درستی هست یا نه! آفتاب توی چشم هایم بود، هنوز به کفش ها نگاه می کردم و نشستنِ بی سرو صدای مرد را کنارم احساس نکردم. ناگهان سایه ای رویم افتاد و حس کردم کسی خم شده توی صورتم! با ترس عقب کشیدم و نگاهش کردم. مرد، بیست و چندساله به نظر می رسید با ...
ادامه مطلب
-چند روز قبل که برای هزار و صدمین بار «از کرخه تا راینِ» محترم و شریف را دیدم، رفتم و برای هزارمین بار «آژانس شیشه ای» و «مهاجر» را هم از آرشیوم بیرون کشیدم و دیدم، بعدش بلافاصله برای هزارمین بار نامه ی «آوینیِ شهید» به «حاتمی کیای دهه ی هفتاد» را خواندم، بعدش هوس کردم برای چندمین بار آخرین مصاحبه ی مفصلی که از «حاتمی کیای دهه ی نود» منتشر شده است، مخصوصاً آن بخشی که درباره ی پایان بندیِ فیلم آخ...
ادامه مطلب
خودم را پیدا کرده ام.. بعد از پنج سال شروع کرده ام به حرف زدن، شروع کرده ام به شکستنِ یک به یکِ دیوارها. شروع کرده ام به گفتن از آنچه بین مان گذشت، و از آنچه در من گذشت. جرقه اش چندشبِ پیش زده شد و آن فورانِ ناگهانی هم او و هم مرا متعجب کرده بود. بعد از قطع تماس تا چند دقیقه ی ممتد می لرزیدم و بعد دیگر نمی توانستم آن هیجان و خوشیِ بی سابقه را در خودم تحمل کنم، شروع کرده بودم به بلند بلند آواز خوان...
ادامه مطلب
انتخابات ریاست جمهوریِ اخیر، ضربه ی کارسازی برای اصولگرایان بود. کارساز به این معنا که معتقدم اگر دقیق، هوشمندانه، و بدون تعصب رصد شود می تواند احیاکننده ی اصولگرایی باشد. اما مادام که اصولگرایی چنین معنایی را فهم نکند محکوم به شکست است، همانطور که در انتخابات مجلس (مشخصاً در تهران) قافیه را باخت. ا...
ادامه مطلب
برای یک بزرگترِ بزرگوار (و اگر قابل بداند یک دوستِ ارزشمند)، یک درد دل کوتاه نوشتم درباره ی موضوعی که همیشه آزارم می داده است، و این آزار رفته رفته تبدیل به معضلی شده که توانِ تحلیلِ چرایی و چگونگی اش را از دست داده ام. به نظرم دردناک تر از خودِ این معضل، ناتوانی ام برای فهمِ دلیلِ آن است. اینکه هرچ...
ادامه مطلب
هیجان زده ام و صادقانه اش این است که ترسیده ام. دلم می خواهد متوفقش کنم. برای من همیشه اینطور بوده که مطالعاتم در یک زمینه ی خاص بالاخره در یک نقطه ای بغرنج می شده و توانم را برای ادامه ی راه می بریده است. همیشه سختی هایی از جنس جنجال های درونی و فکری بوده که روحیه ام را تحلیل می برده اما فایده اش ...
ادامه مطلب
کار تمام شده، و باید امروز و فردا برسانم به دست استادم. اما اصلا احساس راحت و خوبی ندارم. با اینکه تقریبا همان روندی را پیش گرفتم که موردنظرم بوده، فصل بندی را به صلاحدید خودم تغییر داده ام، مصادیق را تا جایی که می توانسته ام کم کرده ام و در عوض به شرح و بسط اصل موضوع پرداخته ام و به جای تعریف و تطبیق آثار و نتایج مباحث، بیشتر به مبانی و بنیادهای اساسی مساله پرداخته ام و همه ی اینها خلاف نظر و توصیه های استاد و دوستش در جلسه ی روز اول بوده است، اما باز هم راضی نیستم. کار هنوز چیزی نشده که می خواسته ام. نگران نیستم استاد کار را برگرداند. بعید می دانم از شکل ج...
ادامه مطلب