به طرز غریبی دلم می خواهد تن بدهم به سرزنشِ دیگری.. در شرایطی که می دانم تا مدت محدودی مثلا دو هفته ی دیگر باید حد مشخصی از پایان نامه را معلوم کرده باشم و برای گفتگو با استاد راهنما آماده باشم، حوصله ی خواندن و بدتر از آن نوشتن را ندارم.
و در شرایطی که می دانم تنها یک هفته به پایان کلاس های محدود و مفید شهریور ماه باقی مانده، توان شرکت در کلاس را ندارم. درس ها را می خوانم، پیشرفت و انگیزه ی خوبی هم دارم اما شرکت در کلاس و هم صحبتی با هم کلاسی ها و آن روند سریع و فرز استاد، توان روحی ای می طلبد که به طرز ناگهانی فاقدش هستم.
و در شرایطی که می دانم تا ابتدای مهر باید تکلیف همکاری ام در نوشتن مجموعه مقالات استادم را معلوم کنم و حداقل به دیدگاه قابل ارائه ای رسیده باشم، هنوز کاری از پیش نبرده ام.
در تمام این موارد می دانم که باید به کسی پاسخگو باشم و احتمالا توبیخ شان را بشنوم و دلیلی دست و پا کنم تا بی مسئولیت و سربه هوا به نظر نیایم. با اینحال به شکل مرموزی به جای اینکه به خودم بیایم و دست به کار شوم، یا دست کم آن دلیل و بهانه ای برای توجیه پیدا کنم، دارم خودم را آماده می کنم که تن بدهم به این سرزنش!
مطمئنم چنین بی قیدی ارتباط زیادی دارد به رابطه ام با او.. پنج ماه از روزی که در چشم هایم نگاه کرد و بی اهمیت به لب های لرزانم گفت: «دیگر نه تماس بگیر و نه به دیدنم بیا!» گذشته است. این را بی مهری ندانسته بودم، گمانم هنوز هم بی مهری نمی دانمش، فقط واکنشی طبیعی بود به رفتارهای از سر ناچاری و بیرحمانه ی من.
تا یک ماه قبل، همه چیز مبهم بود. حس ناخوشایندی می آمد و می رفت و من به شدت مشغول برنامه های خودم بودم. اما یک ماه است، دقیقا یک ماه است که نمی توانم بخوابم، نمی توانم فکر کنم، نمی توانم حرف بزنم، نمی توانم زندگی کنم، و اصولا تبدیل به آدم ناتوانی شده ام. سی ام هرماه پیامی اداری می فرستد که بدانم هنوز پیگیر کارم است. فقط همین!
منطقم را از دست داده ام و روزم را به امید چندقطره اشک آخر شب، وقتی همه خوابند طی می کنم. ساعتی از روزم را صرف این می کنم که با چهره ای ساختگی و مصمم جلوی آینه ی اتاقم یا آینه ی دستشویی بایستم و دلایلم را برای انتخابم لیست کنم، از سر تا ته، همه شان را با جزئیات مرور کنم تا تصویر عذاب آوری که از الهامِ بیرحمِ منفعت طلبِ منطقی بی احساس دارم را محکوم و خراب کنم! چندان موفق نیستم. انتظارم از او این بود که علی رغم رفتارهای چندسال اخیرم، به نوعی از رابطه که مطلوب من است تن بدهد. شکایت نکند و به درک من از رابطه ی جدید احترام بگذارد. برخورد اخیرش، محاسباتم را مخدوش کرده، دیگر آرامش سابق را ندارم.
از اینکه در برابر تبعات تصمیمم که به شدت درست و معقول بوده است، تا این اندازه شکننده شده ام، تعجب می کنم. این چیزی نبود که پیش بینی اش کرده باشم.
همیشه می دانسته ام که بعد از انجام چنین تصمیم سختی، مجبورم تا ابد رنج مخوفی را در گوشه ای از وجودم بپذیرم و تحملش کنم، اما هرگز خودم را برای تاثیرش در این ابعاد، اینقدر بیرونی و مشخص و عینی، آماده نکرده بودم. هول کرده ام از شکل جدیدی که رنج پیدا کرده است. نمی توانم خودم را متقاعد کنم که درباره اش فکر کنم. و نمی شود از چیزی تا این حد شخصی با کسی حرف زد. مثل آدم های گنگ نشسته ام در جای همیشگی، انبوه کتاب ها ی فلسفه ی ذهن را ورق می زنم، هر یک ساعت جمله ای به صفحه ی مقابلم اضافه می کنم و بعد مثل آدم های عاشقِ از دنیا بیخبرِ عقل دررفته، تخیل می کنم که آدم دیگری هستم، او هم آدم دیگری است، من نرفته ام، و همه چیز مثل آن روزهای دورِ گرم، امن است.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: بیماری ام اس,بیماری پروانه ای,بیماری ای بی,بیماری اوتیسم,بیماری زونا,بیماری لوپوس,بیماری بهجت,بیماری سل,بیماری پارکینسون,بیماری صرع, نویسنده: بازدید: 172