با کتونی های جدیدِ طوسی ام، روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و خیره به کفش ها، به عنوانِ طرح جدیدم فکر می کردم، به اینکه اصلاً این طرح انتخاب درستی هست یا نه!
آفتاب توی چشم هایم بود، هنوز به کفش ها نگاه می کردم و نشستنِ بی سرو صدای مرد را کنارم احساس نکردم. ناگهان سایه ای رویم افتاد و حس کردم کسی خم شده توی صورتم! با ترس عقب کشیدم و نگاهش کردم. مرد، بیست و چندساله به نظر می رسید با چشم های سیاهِ براق، موهای مجعدِ مشکی که نامرتب بود و لباس های روشن و تمیز. همینطور خیره خیره نگاهم می کرد که پیرمردی آمد بازویش را گرفت و با نگاه عذرخواهانه ای به من، رو به او گفت: نیما جان بیا اینطرف!
دستش را با شدت از دست پیرمرد بیرون کشید و با لحن بچگانه، شُل و نامفهومی گفت: می خوام باهاش دوست بشم! با چشم های گردشده نگاهش کردم. لبخندِ کجی زد و برایم دست تکان داد. کمی خودم را کنار کشیدم و با نفس حبس شده ای رو به پیرمرد که معذب بود گفتم: اذیتش نکنید، اشکالی نداره.. انگشت اش را روی کوله ام کشید و کلمه ی گنگی گفت که نفهمیدم. پیرمرد که گویا پدرش بود ترجمه کرد: بهت میگه مهربون!
خنده ام گرفت. و تشکر کردم. اتوبوس آمد، توقف کرد و رفت. پسر با پایش کمی محکم و غیرمعمول به پایم کوبید و گفت: کفش ات جدیده!
اینبار صاف سرجایم نشستم، سرم را تکان دادم و گفتم: آره، دیروز خریدمش. با آب دهانِ راه افتاده و به سختی گفت: زشته.. اینبار کمی بلندتر خندیدم، پیرمرد هم خنده اش گرفته بود. بی ملاحظه گفتم: مالِ تو که زشت تره، کتونیِ قرمز خیلی لوسه برای مردی مثل شما!
دست های غیرقابل کنترلش را طوری تکان داد و سرش را برگرداند که حس کردم یعنی: خفه شو یا بروبابا!
کمی ساکت ماندیم. بعد یکهو گفت: تو خوشگل میخندی، صدات مثلِ خر نیست.. به زحمت جلوی قهقهه ام را گرفتم. پیرمرد خیلی شرمنده به نظر می رسید اما نه دعوایش کرد نه تذکری داد. بعد جمله ای گفت که نفهمیدم. دوباره تکرار کرد: ولی صدای من مثل خره.. و غش غش به این حرفش خندید. از خنده ی نامتعارفش، خنده ام گرفت. اینبار پیرمرد اخم کرد و چیزی توی گوشش گفت.
اتوبوس از دور پیدا شد. پیرمرد ایستاد و بازوی او را هم کشید. کنار پیرمرد ایستاد و خیلی ناگهانی خم شد به طرفم، دست هایش از دو طرف کج بود و خودش را منقبض کرده بود؛ خیلی جدی گفت: تو زن من میشی؟ متحیر نگاهش کردم. پیرمرد سریع عذرخواهی کرد و پسرش را از من دور کرد. ناگهان عصبانی شد و وسط خیابان داد زد: من اینو می خوام، من زن می خوام. پیرمرد با نگاه خسته ای به مرد جوانِ کناری که با خنده و تعجب به نمایشِ ما نگاه می کرد توضیح داد: از وقتی برادرش ازدواج کرده، هر روز به یه دختری پیشنهاد ازدواج میده. و روبه من ادامه داد: ببخشید دخترم.
زبانم برای هر جوابی قفل شده بود و فقط سرم را تکان دادم. و باز به مرد نگاه کردم. پشت دستش را روی دهانش کشید تا آب دهانش را جمع کند، به دست و آستین لباسش که خیس شده بود نگاه می کردم که کشیده و منقطع و با سختیِ تمام گفت: خوشگل می خنده، مهربونه، این زن منه..
مردِ جوان کناری با خنده به قیافه ی مبهوت من نگاه کرد و خودش را مشغول موبایلش کرد. پیرمرد معطل نکرد، اتوبوس که رسید زود سوار شدند و مرد از پشت شیشه نگاهم کرد. برایش دست تکان دادم و دست و دلبازانه لبخند زدم. سرش را کج کرد، خندید و چیزی گفت که نفهمیدم. مردِ جوانِ کناری شوخی کرد که: بهم می اومدید! اتوبوس رفت. من هنوز نشسته بودم. از دلم گذشته بود که نامرد از هزار نفر قبل از من خواستگاری کرده، خندیده بودم، قلبم درد بود، به دلم نشسته بود، به دلایلش فکر می کردم به اینکه گفته بود: مهربونه، خوشگل می خنده! دلایلش منطقی بود. خودم هم روزی با همین دلایل دلبسته بودم. اگر زنش می شدم تمام روز را برایش می خندیدم تا خوشحال باشد، تا خیالش راحت باشد که زنش صدای خر نمی دهد..
پی نوشت: در طرفِ روشنایی، قصه ها وارونه اند.