پیراستگی

خرید بک لینک

امتحانات تمام شد. همه ی فکرم این بود که بعد از این ترمِ عجیب، نه دیگر نفس راحتی خواهم کشید و نه دیگر آدم قبل خواهم بود. اما اینطور نشد، آرام و مسلطم. از پسِ بحث ها برآمده ام، کار را خوب پیش برده ایم، شور به شیبِ ملایم رسیده و .. این سه ماهِ نفس گیر فقط درس و مشغله ی کاری نبود. بلکه قسمت مهمی از آن چیزی بود که تنها تجربه ی مواجهه ی با دیگری می توانست به من بدهد. تجربه ای که اگرچه تمام نشده اما به ثبات نسبی رسیده و از آن شوک و هیاهوی اولیه فاصله گرفته..

در این فاصله ی چند روزه تا ترم بعد می خواهم فقط بخوانم. مقاله را با اصلاحات نهایی فرستاده ام برای استاد. اولین گزارش رسمی کار را در گروه تحویل داده ایم. دست کم برنامه ی کاری گروه را تا پایان سال نهایی کرده ایم. در دانشگاه، ترمِ هیجان انگیز و پرچالشی را درپیش خواهم داشت و به تنها چیزی که فکر می کنم خواندنِ مدام است تا نقطه ی کورِ گره ی کار فکری ام را کمی، فقط کمی معلوم تر و آزادتر کنم.

بخشی از برآوردم از سه ماه گذشته مربوط به دیگران است. انتظارات اطرافیانم را در رابطه برآورده نمی کنم و می دانم این آزرده شان می کند. فقط در همین یک ماهِ اخیر به سه درخواستِ همراهیِ دوستانه پاسخ منفی داده ام. دلم می خواسته اما شتابِ این روزها و تقلاهای روحی ام مانع بزرگتری بوده. تلاش کرده ام این روند جدیدِ رابطه در نگاهِ آنها ناگهانی و غیرمنطقی نبوده باشد. تلاش کرده ام وضعیتم را مستقیم یا غیرمستقیم برایشان روشن کنم. نمی دانم موفق بوده ام یا نه اما دلم از آنها همدلی می خواسته و درکِ بیشتر.. این گاهی حاصل شده اما می دانم که در عین حال آزرده اند. خودم را وسط معرکه می بینم و نمی دانم این را چگونه باید توضیح دهم. بیشتر اوقات یا در اوجم یا در حضیض.. و در این حال هیچ رابطه ای، هیچ هم صحبتی ای، هیچ جمعی نجاتم نمی دهد. در این حال دلم خلوت، فکر کردن و نهایتاً خواندن را مضاعف می خواهد، بیش از همیشه..

بعد از مدت ها و بعد از تقریبا دو سال که ندیدمش، دو روزِ پیش حرف زدیم. گفت مطمئن است که موفق خواهم شد. گفت همیشه می دانسته که من در نهایت به چیزهایی که باید می رسم. گفت هیچ شکی در لیاقت و توانم برای ادامه ی راه و برای انجامِ هرکاری که بخواهم، ندارد. گفت این روزها را می دیده.. در وقتِ تولدم و در همه ی سال های کودکی و نوجوانی همیشه می دانسته من آینده ی روشنی خواهم داشت. حرف هایش آتشم زده بود. فکر کرده بودم پس چرا خودت را کنارم ندیدی؟ چرا در میانِ همه ی این ها هیچ جایی برای خودت تعریف نکرده بودی؟ چرا بیرون از زندگی من ایستادی؟ فکرم را به زبان نیاوردم و با یک دنیا دلتنگی تماس را قطع کردم.

گاهی تنها نتیجه ای که می گیرم این است که بعضی چیزها را، بعضی تجربه ها را، بعضی غم ها و حتی بعضی شادی ها را آنقدر عمیق از سر گذرانده ام که دیگر هیچ چیزی در جهان غیر از خلوت و فکر کردن و خواندن اشتیاقم را بیدار نمی کند، برایم اثر طولانی ندارد، می آید اما نمی ماند.. این شبیه افسردگی نیست، این شبیه شور است. حس می کنم سبکم. از اینکه خیلی چیزها را می خواهم، واقعا می خواهم نه اینکه ادایش را درآورم و اما در عین حال خواستن شان عمیق نیست، نمی ترسم. فقط حس بیگانگی دارم. رهایی هم هست اما غالباً احساس شورانگیزی دارم. خواندن و فکر کردن و خلوت را برای همین می خواهم. چون به این دیوانگی دامن می زند. به این عدمِ وابستگی، به این خواستنِ سطحیِ چیزها و آدم ها دامن می زند. شدیدترم می کند. و بخش خوب ماجرا این است که این حال شدیداً شبیه رویاها و البته اهدافِ جدی ام در بیست سالگی است. فقط دو سال و چند ماه تا پایان دهه ی سوم مانده است، و من همیشه سی سالگی را با همین کیفیت تخیل می کردم. همین قدر معلوم و زاویه دار با آدم ها، همین قدر شلوغ و در تلاش، همین قدر بی قید و بندِ عرف و باورهای جمعی، همین قدر در تصاحب و در سلطه ی سیستم و شبکه ی فکریِ مستقل و خودساخته، حتی همین قدر جهت دار و روشن با کارِ حرفه ای و تحصیل!

بیشترین چیزی که در همه ی این سال ها خواسته و ناخواسته تمرینش کرده بودم، در سخت ترین روزهای این سه ماه به دادم رسید و آن تمرینِ عمیق نبودن در چیزهای غیراصیل است. این روندِ دردآور و سختی بود. زمانی حاشیه ها و چیزهای غیراصیل آنقدر زیاد بودند که نمی شد از آنها عمیقاً متاثر نشد. وضعِ تحصیلم در بیست و سه سالگی به شدت نامعلوم و متزلزل بود. مکان زندگی ام در همان سال ها نامعلوم بود. کار برایم شبیه رویا بود. تنش با خانواده و اطرافیان در بالاترین درجه ی خود بود. و تقریبا دستم از هر کاری برای کمک به خودم و تغییر این وضع کوتاه به نظر می رسید. تنها دارایی و استعدادی که از سال های قبل از بیست و سه سالگی برایم مانده بود همین تمرین در عمیق نبودن و عمیق نشدن بود. یقین داشتم که هیچ یک از این ها، هیچ یک از این نابسامانی ها نه اصیل است و نه ذاتِ حیات! اما نمی توانستم از هیچ کدام از آن ها دست بکشم یا نادیده اش بگیرم. نمی توانستم به امید یک اتفاق یا معجزه بمانم. ایده ام این بود که هریک از آنها را، همه ی آن چیزهای غیراصیلِ شدیداً اثرگذار را به حقایقِ اصیل و ریشه دارِ هستی نزدیک و تبدیل کنم و از این طریق صورت های فعلی شان را بزدایم. برای تک تک شان پروژه های بلند مدتِ هدفمند تعریف کردم. ایده ام این بود که هرگز به کارِ فلسفی، شبیه یک کارِ فلسفیِ موردعلاقه که حتماً و طبیعتاً باید خروجیِ سال ها تحصیلم می بود نگاه نکنم. ایده ام این بود که کارِ فلسفی می تواند در هزار صورت و هیأتِ دیگر پیدا شود مادامیکه ذات و باطنِ آن کار، نسبت داری با حقیقت و بودن در مسیرِ حقیقت باشد. از سلطه ی صورت های قراردادیِ جامعه بیرون زدم. و تحصیل را هم از حسابِ عنوان و درجه و ترتیبِ رایج خارج کردم. راه دادم به بساطتِ سیالی که به من امکانِ بودن می داد. نمی توانم انکار کنم که تا چه اندازه سخت بود و چقدر فاصله دارم با آنچه که باید باشم. نمی توانم انکار کنم که با لحاظ متر و معیارهای واقعی چقدر دورم از خواسته هایم.. اما هراس و شور و مواجهه ای که در این سه ماه دچارش شدم، چیزی که مرا مقابل همه ی دستاوردهای این سال هایم قرار می داد تلنگری شد تا به جای دست و پا زدن، به خودم و به باوری که از خدا ساخته بودم پناه بیاورم. پناه به خود باعث شد باور کنم که تلاش هایم بیهوده نبوده است. که دستِ کم برای گذرِ هرچند نسبی از این تجربه ی غریب، توانی و توشه ای داشته ام. این توان و توشه را مدیونِ تمرینِ عمیق نبودن در چیزهای غیراصیل و ایده ام برای تبدیل آنها به حقایق اصیل عالَم می دانم. شور و مواجهه را نابود نکرده ام، از آن دست نکشیده ام، به آن بی حرمتی نمی کنم، به آن بی اعتنا هم نیستم؛ چون چیزی است که از درونِ من برآمده پس نمی تواند اینهمه مبغوض واقع شود. اما کشاندم اش به درون حفره! به حفره ی حقایقِ اصیل.. به جایی که مطمئن شوم اسیرِ صورت های قراردادی نیست. ذاتش را حفظ کرده ام برای روزی که صورتِ مناسب و راستینش را پیدا کند. من این ایده را بارها زیسته ام. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ساعت 23:20&nbsp توسط الهام  | 

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 202 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:04

صفحه بندی