اطرافِ رنج

خرید بک لینک

- رنج دو تاست. آنهایی که با همه ی بزرگی شان می دانی که بالاخره زمانی دارند. شروع که شوند بالاخره در جایی تمام می شوند و تو دستِ کم از حضورِ بیرونی و ملموسِ رنج خلاص خواهی شد. اما رنج هایی هم هستند که از همان وقتِ شروع، می دانی که تا وقتِ مرگ با تو خواهند بود. یک حضورِ دائمی، بیرونی، تکرارشونده و تازه، انگار هر روز از نو متولد می شوند. یک شکلِ ثابت از رنج که مدام تکرار می شود و غیر از درون تو، آنجا، بیرون از تو تا همیشه زندگی خواهد کرد، مثل یکی از اعضای خانواده ات!

- منتظر رنج هایی از دسته ی دوم نبودم. فکر می کردم سهم ام را از این دسته گرفته ام و تا آخر عمر با همان سهمی که گرفته ام دست به گریبان خواهم بود. فکر می کردم بعد از این تنها با رنج های دسته ی اول مواجه خواهم شد. نمی دانم چرا در چنین فریبی بودم. تقریبا اولین بار است که با چنین محاسبه ی احمقانه ای در خودم مواجه شده ام. بخشی از اذیتی که در یک ماه گذشته دیده ام، غیر از خودِ خبر و حادثه، مربوط به شوک و تعجب ناگهانی ام از وقوع چنین ماجرایی بوده است. نه از خودِ ماجرا، بلکه از هیأتی که ماجرا در آن رخ داده. هنوز نفهمیده ام که چرا تا این حد در فریب بوده ام. به کدام اعتبار فکر می کردم که دیگر با هیچ ماجرایِ رنج آوری از دسته ی دوم مواجه نخواهم شد؟!

هنوز بعد از یک ماه به جای اینکه به خودِ ماجرا و ابعادِ ترسناک اش فکر کنم و برای روبرو شدن با آن مهیا شوم، مدام درگیرِ اینم که چرا فکر نکرده بودم باز هم می توان رنج های دسته ی دوم را تجربه کرد؟! درگیرِ اینکه از کِی یاد گرفته ام درباره ی چیزی تا این حد غیرمسئولانه خوش بین باشم؟! آنقدر که حالا غیر از خودِ اتفاق، ماهیتِ ابدی و همیشه زنده اش هم بخواهد به توانم برای مقابله ضربه بزند! از اینکه خودم در فریبِ خودم دست داشته ام شوکه ام. از اینکه بابتِ چیزی غافلگیر شده ام که با محاسباتِ بی دقت و متوهمانه وقوع اش را محال می دانستم، متنفرم.

- طرفِ دیگرِ رنج این است که هیچ تصوری از آینده ی حضورِ خودم در این اتفاق ندارم. نمی توانم برای رفتار و واکنش هایم از قبل آماده شوم. نمی توانم تصمیماتم را از قبل تحلیل و اتخاذ کنم. نمی توانم خودم را در وضعیت های بی شمار این اتفاق، پیش بینی کنم. از مواجهه ی بدونِ اطلاعاتِ قبلی متنفرم. از اینکه خودم را در موقعیتِ درد نشناخته باشم و ناگهان با آن روبرو شوم متنفرم. هیچ گاه اینگونه زندگی نکرده ام. همیشه یا می دانسته ام که به طرف چه چیزی می روم یا در بیشترین حد از دانستن بوده ام. خودم را برایش آماده می کردم. نه فقط روح و ذهنم، بلکه من زمان زیادی را صرف کرده ام که حتی نسبت به بدنم آشناترین باشم. سعی کرده ام همه ی خواسته های تنم، همه ی واکنش ها، همه ی علاقه ها، همه ی حساسیت ها، همه ی زوایای بدنم را بشناسم طوریکه بتوانم همیشه بهترین تصمیم را برایش بگیرم. نمی خواسته ام از بدنم و ویژگی های منحصر به فرد آن غافل باشم چون برایم مهم بوده که با بدنم راحت باشم. اما حالا در وضعیتی هستم که نه تنها با کیفیتِ حضورِ فیزیکی ام در اتفاق بیگانه ام، بلکه هیچ تصوری غیر از فروپاشی و خفگی از خودِ افتاده در اتفاق هم ندارم. قادر نیستم یک هفته بعد، یک سال بعد، ده سال بعد یا سی سالِ بعدِ خودم را پیش بینی کنم. اگر زنده ماندم و سی سالِ بعد یک روز مثلِ همیشه با رنجِ این اتفاق بیدار شدم، چه رفتاری خواهم داشت؟! اصلاً زنده می مانم؟! با دیدنِ هر روز و هرباره ی این رنج زنده می مانم؟!

- طرفِ دیگری هم هست، اینکه من در فهمِ رنج تنها هستم. ماجرایی که برای من چنین رنجِ ناتمامی را تا پایان عمر رقم خواهد زد برای »نزدیک ترین» و «عزیزترین» ام خوشحالی و نعمت است. درحالیکه «او» با رخ دادنِ ماجرا به لذت ها و خوشی هایش نزدیک می شود من به سخت ترین ها و غم هایم نزدیک می شوم. پدیده ی واحدی که همزمان مرا فرو می پاشد و «عزیزترین» را آباد می کند. شبیه کسی هستم که هیچ ابزاری برای مبارزه و مقاومت ندارد. نه تنها هر حرکتی از جانب من، به خوشی و آرامشِ «عزیزترین» لطمه خواهد زد بلکه من حتی امکانِ این را ندارم که به واسطه ی مشروعیتی که دیگری به غمِ حاصل از رنجم می دهد خود را تسکین دهم.

- طرفِ بعدیِ رنج، مربوط به «میم» است. من امروز همان چیزی را تجربه می کنم که روزی «میم» تجربه کرده بود. او را در فهمِ رنج تنها گذاشته بودم. ماجرای ما هم این بود که یک پدیده ی واحد مرا نجات داده بود و او را کشته بود. این عمیق ترین حسی است که درباره ی رنج دارم. اینکه به اندازه ی آن روزهای «میم» خالی و تنها اما سرپا و منتظر هستم. هرگز راهی به انکارِ این شباهت ندارم و با هیچ منطق و خرافه ای نمی توانم دست بکشم از فکر اینکه »این تکرار اتفاقی نیست!»

پی نوشت: ساکتم، در برابر همه. و کاری جز نگاه کردن به این معرکه ی غریب و عجیب ندارم.

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 202 تاريخ: يکشنبه 18 آذر 1397 ساعت: 2:16

صفحه بندی