از زاویه ی من..

خرید بک لینک

همیشه اینطور نیست که با خیالِ راحت فلسفه بخوانی. زمان هایی هست و مباحثی هست که جز با چشم بستن بر واقعیتِ ملموسِ جهانِ پیرامونی نمی توان به درک و همدلی با آن ها رسید. کاوشِ عقلی در رموزِ عالَمی که بر ما پوشیده است نیازمند آن است که بتوانی غیرِ آنچه که تاکنون حس و تجربه می کردی را تصور کنی. لازم است بتوانی آنچه ظاهراً به تو نزدیک تر است، این جهان و امکانات اش، این بدن و خور و خوابش، این زمان و این مکانِ اندازه گرفتنی و به کاربستنی را وانَهی و به چیزی که ظاهراً از تو دورتر است بیاندیشی. به چیزی که از تو دورتر و دست نایافتنی و نادیدنی و ناشنیدنی است مشغول شوی. بکوشی تا آن را بیابی و بفهمی و درباره اش سخن بگویی. لازم است تا هر آنچه نقداً می فهمی و به آن مطمئن هستی را برای سیر و سفر در چیزهایی که هیچ از آن نمی دانی موقتاً کنار بگذاری. لازم است دست کشیدن بلد باشی، دست شستن از وابستگیِ ذهنی ات به ابعادِ مادیِ وجودت، به تن ات و به جهانی که زیر پایت است.

به اینجای فلسفه که می رسم، بیش از هر زمانِ دیگری «عمر سعد» را می فهمم. بلد نیستم توضیح دهم که دقیقاً چرا.. اما می فهمم که کارِ سختی است. کارِ دشواری است که با این وجودِ محصور در زمان و مکان به عالَمی بیاندیشی که فارغ از هر دو است. یادم نمی آید دست به گناهی زده باشم و همزمان صدایی در درونم نخوانده باشد که: «فعلاً تو هستی و این جهان، تو و این خواسته ها و این نقص ها، تو و این وابستگی ات به تن و زمان و مکان.» سخت بوده که باور کنم تعهدی که به خدا بابتِ برخی کارها داده ام، در عالَمی غیر از اینجا پیگیری خواهد شد.

هربار به اینجای فلسفه که می رسم، خودم را به یاد می آورم که چگونه برای کمترین کاری که نباید می کرده ام چون خارج از محدوده ی اخلاق، وجدان یا تعهدم به خدا بوده است به بیشترین حد از بیچارگی رسیده ام. این بیچارگی محصولِ ناتوانی ام در واگذاشتنِ این جهان و این فهمِ زمانی و مکانی از خودم بوده، محصولِ اینکه مدام از خود می پرسیده ام چگونه بیش از آنچه می بینم و مدام درگیرش هستم را مبنای رفتارم قرار دهم؟!

به اینجای فلسفه که می رسم، با خودم فکر می کنم محوری ترین ویژگیِ «عمر سعد» چه بود؟ او هم نمی توانست دست بشوید! احتمالاً بدترین دانشجوی فلسفه می شد. احتمالاً با فیلسوفانِ تجربه گرا همدل تر می بود. احتمالاً نمی توانست در لازمانی و لامکانی بودن را تصور کند. احتمالاً هرچه می کرده بسته ی به این شهوداتِ مادی و زمینِ زیرِ پایش بوده. احتمالاً صدرا در نظرش مهمل می بافته از چیزهایی که راهی به درکش نداشته. احتمالا..

به اینجای فلسفه که می رسم، با خودم فکر می کنم محوری ترین ویژگیِ من چیست؟ بلد نیستم به غیر از آنچه می بینم و با شهودِ زمانی و مکانی ام می فهمم ایمان بیاورم. بلد نیستم بزنم بیرون از امکاناتِ فعلی و دم دستی ام. بلد نیستم در هنگامه ی شور و سرپیچی و عصیان خودم را به آنچه ظاهراً از من دورتر و برایم نادیدنی است ارجاع دهم. تعهدها را زیرپا می گذارم در حالیکه به اکثریتِ تعهدهای جهانِ اینجا پای بندم.

فلسفه که می خوانی زمان هایی هم هست که به خودت می گویی: تمرین کن! با مفاهیمی که تنها در بی زمانی و بی مکانی معنادار می شوند، رفیق شو! با روحت بیش از تن ات انس بگیر! امیدواری که شاید بشود.

ترس نزدیک ترین توصیف برای حالم است. دور نیست که از آدم هایی مثل من صدها و هزارها «عمرسعد» بیرون بیاید. آدم هایی که همچون «عمرسعد» همه ی رذالت شان محصولِ ناتوانی شان در واگذاشتنِ این جهان و این فهمِ زمانی و مکانی از خودشان بوده. آدم هایی که چون بلد نیستند به بالا نگاه کنند لاجرم راهِ پایین را پیش می گیرند.

پی نوشتِ 1: ای کاش قادر بودم همه ی آنچه در ذهنم می گذرد را بنویسم. نوشتن کمکم می کند بیشتر رودرروی خودم قرار گیرم. کمک می کند معلوم تر شوم. اما بلد نیستم. توضیحِ بیشتری برای دردِ عمیقِ توی قلبم ندارم.

پی نوشتِ 2: هیچ تعریفی از زمان قانعم نمی کند. تمامِ فیزیک و فلسفه و عرفان برایم کم است. آرام نیستم. باز یادم می آید که: «فرِّ الی الحسین (علیه السلام)».

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: يکشنبه 18 آذر 1397 ساعت: 2:16

صفحه بندی