تمامِ روز را بیرون بودم و با اینکه در پایین ترین حد از تمرکز و کنترلِ ذهن بودم، در هر دو جلسه ی علمیِ دوستانه تقریبا متکلمِ وحده بودم. قرار بود شب، جایی مادرم را ببینم و مرا به خانه برساند اما کاری پیش آمد و بهم خورد. ساعت از نه گذشته بود. اتوبوس را ترجیح دادم و به محض نشستن در ردیفِ انتهایی متوجه دختر و پسر 5-6 ساله ای شدم که با فاصله ی یکی دو صندلی از من نشسته بودند و توی گوشِ هم چیزی را پچ پچ می کردند.
کوله ام را پایینِ پاهایم گذاشتم. پنجره را تا آخر باز کردم و برخلافِ میلِ زیادم برای پاییدنِ بچه ها و احوالات شان، سرم را روی صندلیِ جلویی گذاشتم و به خیابانِ شلوغ و پر از رنگ و نور خیره شدم.
بعد از چند دقیقه با حسِ لمس دست هایم از حالِ خود درآمدم. به سمتِ بچه ها برگشتم و منتظر نگاه شان کردم. پسر با مخلوطی از قلدری و خجالت گفت: ما می خوایم کنارِ پنجره بشینیم. به چشمانِ هیجان زده و درشتِ دختر نگاهی انداختم و گفتم: نمی شه!
پسر جرأتِ بیشتری به خرج داد و پرسید: چرا؟ اشکی که از ابتدای حرکت پشتِ پلک هایم نگه اش داشته بودم، ناگهان چکید و گفتم: چون منم دوست دارم کنار پنجره بشینم و خیابون رو نگاه کنم. دختر با چشمانِ کنجکاو و تنگ شده اش مرا زیر نظر گرفته بود و پسر بعد از کمی فکر پرسید: تو مگه مدرسه نمیری؟ گفتم: دانشگاه. پرسید: خب تو به این بزرگی چرا به خاطر یه پنجره گریه می کنی؟ اشک های لعنتی را پاک کردم و گفتم: به خاطر پنجره نیست که.. دلم تنگ شده!
دختر با چشمانِ سیاهِ سیاهش و سری که کمی مایل شده بود به نگاه کردنش ادامه داد و پسر بعد از اینکه با کفِ دست اش چرخ های ماشینِ اسباب بازی اش را چند دور چرخاند، پرسید: دلت برای کی تنگ شده؟ گفتم: بابام. زود پرسید: مُرده؟ اشک های لعنتی دوباره آمدند، گفتم: نه، رفته سفر.. پسر کمی نگاهم کرد و بعد به دختر اشاره کرد و گفت: اینم با اینکه بزرگ شده هنوز با شیشه آب و شیر میخوره! به دختر که با چشمانِ دلخور و گِرد شده اش به پسر نگاه می کرد، نگاهی انداختم و گفتم: خب که چی؟
پسر شانه بالا انداخت و گفت: همه دعواش می کنن، بهش میگن تو بزرگ شدی، دیگه نی نی کوچولو نیستی، نیره جون هم تو مهد نمیذاره شیشه بیاره.. به دختر نگاه کردم، چشمانِ معصومِ بی خیال اش سمتِ نگاهم چرخید. از پسر پرسیدم: تو دوستش هستی؟ یا برادرش؟ تند جواب داد: می خوام شوهرش بشم. چشمانِ دختر بزرگ تر شد. کمی نگاه شان کردم و باز پرسیدم: درکش می کنی؟
پسر درحالیکه ماشین اش را روی پاهای دختر عقب و جلو می کرد، گفت: درک چیه دیگه؟ به دختر که قلقلک اش آمده بود لبخند زدم و گفتم: یعنی تو هم بدت می آد که توی شیشه آب و شیر می خوره؟ دعواش می کنی؟
با هیجان و صدای آرام تری گفت: نع! من همیشه شیشه اش رو یواشکی میذارم تو کیفم و براش میارم مهد، نیره جون که آبمیوه میده براش می ریزم تو شیشه. در چشمانِ سیاهِ دختر ذوقِ کودکانه ای دوید و با صدای ریز و ظریف اش گفت: خودت هم می خوری ازش. پسر مغرورانه گفت: مثلا بازیه!
اشک های لعنتی باز راه گرفتند. پرسیدم: منو چی؟ منو درک می کنی؟ پسرکلافه شد و گفت: این چیه آخه؟ اشک ها را کنار زدم و گفتم: یعنی از من بدت می آد که برای دلتنگیِ بابام گریه می کنم یا به نظرت اشکالی نداره؟ یک دور روی صندلی چرخ زد و با گردنِ کج شده اش گفت: نع!
خندیدم. دختر هم با چشمانِ ملیح و زیبایش خندید. پسر روی پاهایم خم شد و گفت: ما می خوایم دست هامونو ببریم تو باد، بذار دیگه.. دختر هم ایستاده بود و نگرانم کرده بود که نکند بیفتد. زود خم شدم و بازویش را گرفتم. کمی خودم را کنار کشیدم و به پسر گفتم: به شرطی که روی پاهای من بشینید تا منم بتونم دست مو ببرم تو باد. پسر زود قبول کرد، از میان فاصله ی اندکِ من و صندلی جلویی رد شد و چسبیده به پنجره ایستاد. دختر را که با چشمانِ مشتاق و خوشحال به من نگاه می کرد بلند کردم، صورتش را بوسیدم و روی پاهایم نشاندم. خیلی زود جوابِ بوسه ام را داد. بعد دوتایی دست هایشان را از شیشه بردند بیرون و بلند جیغ کشیدند. متوجه شدم که زنی از ردیف های جلوتر به ما نگاه می کرد. حس کردم نگران است. اشاره کردم که: حواسم به بچه ها هست! سری به معنای تشکر تکان داد و نگاهش را گرفت.
اشک هایم وسطِ هجومِ باد و رقصِ موهای سیاهِ دختر خشک می شدند که ناگهان دختر توی بغلم چرخید، نگاهم کرد و گفت: تو هم بیا.. دستِ آزادم را از پنجره بیرون بردم و پسر با صدای بلندی جیغ زد: هورااااااا..
شب موقعِ خواب و تمامِ امروز را به پیش بینیِ واقعی و از سرِ اطمینانِ پسر فکر می کردم. به اینکه موقعِ رفتن گفته بود: الان که بری خونه می بینی بابات برگشته. همیشه باباها شب که میشه برمی گردن خونه! از ته دلم بوسیده بودم اش، هم او را هم همسر کوچولوی آینده اش را.
پی نوشت: سمتِ روشنِ حیات، پر از باورهای حقیقیِ بچه هایی است که به اندازه ی خدا صادق اند.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 181