کنکاش

خرید بک لینک

رودست خورده بودم. عاصی و طلبکار رفتم سراغش، مقابل میزش ایستادم، و هرچه را باید می گفتم با تمام دلایلم گفتم، یکی دو بار صدایم را بلند کردم که صدای بلند مردانه اش را به رخم نکشد و بداند که نترسیده ام، تا آخرین کلمه ام را گفتم، مجبور شد حق و حقوقم را کامل و نقدا بپردازد. توهین کرد؛ قراردادمان را کوبیدم روی میزش، و فقط گفتم: یکبار دیگر بخوانش!

از دفترش زدم بیرون. حقم را گرفته بودم. باد خنک هم می وزید، نخواسته بودم در این موضوع از شخص دیگری کمک بگیرم. همه چیز تمام شده بود.

رفتم همان جای همیشگی، یکی دوساعت نشستم و به همه چیز فکر کردم، به آدم بی اخلاق و بدحسابی که گیرش افتاده بودم، به تلاشم برای گرفتن حقم، به اینکه تنها رفتم، به صدایم که وقت داد زدن نلرزیده بود، به قیافه ی مرد که از صراحت جواب های من جلوی همکارانش دستپاچه شده بود، به اینکه وقتِ دستپاچگی، داد زده بود. به اینکه وقتِ دادن حقم، زیرلب چیزی پرانده بود که نشنیده بودم، به اینکه وقتی آقای( ) بفهمد تنها رفته ام و مساله را حل کرده ام، دلخور و عصبانی خواهد شد، بازخواستم خواهد کرد و فکر کرده بودم حتما می پرسد چرا با او تماس نگرفته ام تا مردک را سر جایش بنشاند.

به خانه که رسیدم هیچ کدام از فکرهایم برایم اهمیتی نداشت غیر از یکی که از همان ابتدا از فکر کردن به آن طفره رفته بودم. فکر اینکه خواسته بودم گریه کنم، درحالیکه حتی از زیر فکر کردن و تحلیل کردنِ چنین خواسته ای هم شانه خالی کرده بودم و با تسامح دیده بودم اش. حالم بهم خورد. از خودم متنفر شدم. از اینکه در تمام مدتی که از دفترش بیرون آمده بودم، مثل آدم های کج فهم و عقده ایی جلوی خودم را گرفته بودم که گریه نکنم! بعد هم سعی کرده بودم حتی به اینکه دوست دارم گریه کنم هم فکر نکنم!

حس می کردم به تمام ادعاها و باورهایم خیانت کرده ام. من طرفدار سرسخت احساسات زنانه ام، طرفدار پا به جفت تمام روحیات لطیف و نازک زنانه. در تمام زندگی ام مطمئن بوده ام که هیچ چیزی در زنانگی ام نیست که بابتش شرمنده باشم، یا احساس ضعف کنم یا بخواهم پنهانش کنم و از بروزش جلوگیری کنم. از اینکه بابت موضوع مهمی وسط یک جمع خودی و به جا، بزنم زیر گریه نمی ترسیدم، از اینکه بعد از گریه شروع کنم به داد زدن و بحث کردن یا استدلال کردن ابدا ناراحت نمی شدم. از اینکه دیگران را موظف می دانستم بابت رعایت هویت زنانه ام، ملایم تر، موقرتر، و مسئولانه تر برخورد کنند، خودم را محق می دانستم. و برای بروز احساسات و حدودِ به کارگیری عقلانیتم، تربیت و صلاحدیدهای ویژه ای را در نظر می گرفتم. صلاحدید و تربیتی که حاصل کندوکاوهای دامنه دار و پیوسته در هویت شخصی و اجتماعی خودم و گاها دیگران بود.

هروقت وسط گریه کردنم، پدرم توپیده بود: که این چه وضعشه؟! قوی باش و حرفتو بزن!

در حالیکه با خیال راحت گریه ام را ادامه می دادم صاف توی چشمش می گفتم: من نظرت را قبول ندارم، قوی بودن ربطی به گریه کردنم ندارد! وسط گریه خیلی جدی می گفتم:گریه کردن بخش مهمی از هویت زنانه ام است، نه سرکوبش می کنم، نه حقیر می دانم اش، نه بابتش به کسی توضیح می دهم. این به این معنا نیست که قوی نیستم!

یا توی رویش درمی آمدم و طلبکارانه می گفتم: مدل قوی بودن من، با مدل قوی بودن شما مردها فرق دارد، من مدل خودم را دوست دارم، به احدی هم اجازه نمی دهم که مدلش را به من تحمیل کند! حتی به شما..

پدرم بعدها، وقتی من در عقاید و سبک زندگی، راه خودم را رفته بودم و او مرا برای انتخابم آزاد گذاشته بود گفته بود: اگر بخواهی همه ی دنیا را هم به آتش بکشی، مطمئنم دلیل درستی برای کارت داری و آنقدر به تو ایمان دارم که خیالم از تو و زندگی ات راحت است.

من مدلم را و فهم شخصی ام از زنانگی ام را عوض نکرده بودم و مغلوب فهم دیگران نشده بودم. بعدها نیز در تمام آنچه که در زندگی ام به آموختن و فهمیدن و عقل ورزی و شناخت سپری شد، هرگز زاویه یا تضادی با زنانگی هایم حس نکردم. هرگز آن عقلانیت تربیت شده و خودخواسته که در من بزرگ می شد، جای زنانگی هایم را تنگ نکرد و اساسا معتقدم بزرگترین عامل و دلیل همه ی سال های پایداری و مقاومتم در برابر بالا و پایین زندگی و تردیدها و کنش های عقلی ام، خودِ زنانه ی دقیق و ظریف و حساسم بوده است.

با چنین باوری بوده که همیشه خودِ زنانه ام را با همه ی ویژگی ها و خاصیت هایش واقعی ترین و محوری ترین قسمت هویتم می دانستم، همیشه برایم اصل بوده، به این معنا که هیچ وقت نخواسته ام کنترلش کنم، به چیز دیگری تقلیلش دهم یا به چیز دیگری شبیهش کنم. همه ی عمر وقتم را صرف این کردم که زنانگی ام را دستمایه ی بیهودگی و هوس و لاطائلات قرار ندهم و نگذارم آنهمه انعطاف و لطف برای چیزی غیر از باورها و عقاید و عقلانیتم هزینه شود! مواظب بودم خودم را و زنانگی ام را خرج اثباتم به دنیا نکنم. اجازه ندادم جامعه ام و اصولا احدی، مرا تبدیل کند به کسی که مدام در پی اثبات فلان توانایی و بهمان چیز است، چیزهای لعنتی منحوسی که تمامی ندارد.

حالا سال ها از وقتی که در اولین روزهای نوجوانی به همه ی این چیزها فکر می کردم و تمرینش می کردم گذشته است. حالا مدت هاست که دیگر نیازی به تامل دقیق و واکاوانه ی این چیزها ندارم. حرف ها، باورها، خودکاوی ها، مسائل و رویکردهایم را همان سال ها دقیق و جزئی نوشته ام. این، چیزی نیست که مساله ی امروزم باشد. اما این اتفاق و مواجهه ام با شخصی بی تعهد، حقه باز و کلاه بردار (هرچند در مقیاس خیلی کوچک) مرا در مقابل خودِ قدرتمند و ساخته شده ی دیروزم قرار داد، در مقابل الهامِ 17 ساله، و حتی الهامِ 15 ساله!!

الهامِ 17ساله مطمئن بود که بعد از گرفتن حقش، بعد از زدن حرف هایش، حق دارد (و درست است) که بنشیند و بابت تنشی که تحمل کرده، گریه کند، به کسی که دوستش دارد و امانت دارش است پناه ببرد، با او درد و دل کند، کمک بخواهد، بگوید به حمایتش نیاز دارد، بگوید بدجوری ترسیده بوده، یکی دو ساعت و حتی بیشتر، غمگین و ساکت بماند و اجازه دهد تمام دلهره های ظریف و زخم های روحی اش به نحوی ظاهر شوند. مطمئن بود مطلقا برایش مهم نیست که دیگرانِ غریبه و آشنا، حالت های دخترانه اش را تهدید یا تمسخر می کنند یا نه!!

اما در اتفاق اخیر، جورِ دیگری بودم. اگرچه مساله ام را حل کردم، اما مدام جنگیدم، با تمایلم به گریه، با حس نیاز شدیدم به کسی که حرف هایم را بشنود، که بتوانم به او پناه ببرم، با دردی که در قلبم حس می کردم و به طرز نابخردانه و عجیبی سعی می کردم هم درد را انکار کنم، و هم آسیبی که از این تنش و از بحث کردن با مردی دیده بودم که هم سن پدرم بود اما هرگز مردانگی و پدرانگی نمی فهمید. به طرز احمقانه ای مدام تکرار می کردم که نترسیده ام، و بعد، وقتی به خانه رسیدم از خودم متنفر شدم.

از خودی که بی اجازه و ناگهانی پیدایش شده بود و همه ی قوانین و اصولم را نقض کرده بود. خودی که می خواست بخشی از حق مسلمم را سلب کند. حق ترسیدن را، حق گریه کردن را، حق احساس بی پناهی داشتن را ولو برای لحظه ای کوتاه، خودی که حس کردم دارد عواطف و حساسیت ها و زنانگی ام را تهدید می کند، مجبورش می کند به نقش بازی کردن، به انکار آنچه واقعا هست!

می دانم زنانگی های الهامِ بیست و هفت ساله، کنش و واکنش های متفاوتی دارد، با مدیریت قوی تر و اِعمال و اِقدام شدیدتر! اما هرگز نخواسته ام مدیریتِ خودم را با طرد و انکار و خشونت خَلط کنم. اینکه الهامِ بیست و هفت ساله می تواند به واسطه ی تجارب زیسته و شهودات و دریافت های عقلی بیشتر و متنوع ترش، مدیریت هوشمندانه تری برای کنش ها و واکنش های حسی و عقلی اش داشته باشد، هرگز به معنای تحدی و تجاوز و اعمال قدرت بر آنها نیست. نمی پذیرم و معقول نیست که برای احساساتم و زنانگی هایم، گردن کلفتی کنم تا مثلا بهتر و قوی تر و موفق تر به نظر بیایم!

درحالیکه فکر می کنم تخطی از قواعد و اصول، مقطعی و حاصلِ حجمِ هیجانی بوده که ناگهانی متحملش شده بودم، نگرانم! نگرانِ اینکه تخطی، نتیجه ی بی توجهی بوده باشد. بی توجهی به فهمِ شخصی و مخصوصم از زنانگی!!

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: کنکاش,کنکاش سیستم,کنکاش پیک,کنکاش طلوع نیوز,کنکاش نیرو,کنکاش در تاریخ,کنکاش مهاجرت به کانادا,کنکاش نیروی شرق,کنکاش الکترونیک فارس,کنکاش انتخاب رشته, نویسنده: بازدید: 182 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 13:45

صفحه بندی