-بعضی صبحها بیدار میشوم، ماشین را برمیدارم و از خانه بیرون میزنم.
بعضی صبحها بیدار میشوم، به ماشین نگاه میکنم و قامتِ «میم» را توی آن میبینم. بعد درِ ساختمان را محکم به هم میکوبم. پیاده راه میافتم و آنقدر سرِ خیابان میایستم تا تاکسی یا اتوبوسی از راه برسد.
بعضی صبحها بیدار میشوم و «میم» آنجا نیست. ماشین را برمیدارم و بعد، وسطِ راه، درست توی ترافیکِ دمِ صبح، ناگهان «میم» را میبینم که به جای من پشتِ فرمان نشسته. یک دستش را از پنجره بیرون انداخته و با آن نگاهِ جدی و عبوسش به روبرو خیره شده تا راه باز شود. همان لحظه، همهی هوای اتاقک ماشین، بوی تنِ او را به خودش میگیرد. نفسم را حبس میکنم تا بوی او را نفهمم و یادم میرود در حالِ رانندگی هستم. یک نفر فحشِ بدی میدهد. تکانی میخورم، نفسم را رها میکنم و به سختی راه میافتم.
بعضی صبحها بیدار میشوم و «میم» آنجا نیست. ماشین را برمیدارم و تا زمانی که به مقصد برسم، از «میم» خبری نیست. اما همین که توقف میکنم، او را میبینم که پشتِ فرمان نشسته. به سمت منِ 7 ساله میچرخد و در حالیکه با ابروهای گره کرده نگاهم میکند، میگوید: «ظهر از توی مدرسه بیرون نمیایها.. هروقت بوق زدم میای همینجا میایستی تا من بگم». صدای بوقش را از میانِ هزارتای دیگر میشناسم. نه اینکه صدای بوقش تفاوت یا مشخصهای داشته باشد؛ نه. آن صدا را فقط از روی دلهرهاش میشناسم. ماشین را پارک میکنم. بعد همان جا توی ماشین میمانم. تپشِ قلبِ لعنتی که خیلی وقت است رهایم کرده، بازگشته است. سرم را روی فرمانِ ماشین میگذارم و آنقدر منتظر میمانم تا نفس کشیدنم طبیعی شود.
بعضی صبحها بیدار میشوم، به سمت ماشین میروم و همین که دستم را روی دستگیره میگذارم، «میم» را میبینم که با لقمهی توی دهانش میخندد و میگوید: «بپر که دیرمون شد». با نفسِ حبس شده مینشینم پشتِ فرمان و او در حالیکه پشتِ فرمان رقصش گرفته تشویقم میکند با صدای بلند شعرهای مورددار بخوانیم. «ما دو تا داداشیم، مثلِ مداد تراشیم، ....» تا دمِ مدرسه توی همان فضای کوچکِ ماشین، شلنگ تخته میاندازیم و بیتوجه به آدمها بلند بلند میخندیم. بعد، انگار توی مدرسه بهشت است. من به خودم میآیم و میبینم رسیدهام به مقصد. توی آینه به خودم نگاه میکنم و میبینم که 7 ساله نیستم؛ 33 ساله هستم.
بعضی صبحها بیدار میشوم، به ماشین نگاه نمیکنم. تا روزها و هفتهها به ماشین نگاه نمیکنم. نمیخواهم بدانم که «میم» آنجا هست یا نه.
پینوشت1: انجام دادنِ کارهای سخت، کارهای خلافِ میل، کارهای اجباری، هیچوقت مرا نمیترساند. قبلاً اینجا توضیح دادهام که چگونه با آن مواجه میشوم. اما مواردی هست که سختیشان هیچ نسبتی با اکنون ندارد. همهاش از جایی و از زمانی میآید که من هیچ ایدهای دربارهاش ندارم. گاهی شبیه رویا است. شبیه خوابی که نه اولش را به یاد دارم و نه آخرش را. فقط، ناگهان وسطِ خواب ظاهر شدهام. زهری را چشیدهام و بعد از خواب پریدهام. زهر را نمیشناسم. فقط همیشه هست.
پینوشت 2: متوجه شدهام من در چیزهایی قوی هستم که اکثرِ آدمها در آن ضعیفاند. اما، در عوض، در چیزهای احمقانه و سادهای ضعیفم که برای دیگران بدیهی است. همین است که دیگران همیشه انتظار دارند در این بدیهیترین چیزها، خوب باشم. همین است که تعجب میکنند، قضاوت میکنند، مطالبه میکنند و حتی دستور میدهند. دیگران از من میخواهند، بی آن که چیزی از زهرها بدانند. بعد، انگار، ماشهی اسلحهی خالیای هستم در دستانِ هر کسی که از راه میرسد. ماشه را میکشد. بارها، بارها و ... .
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 137