در جوابِ حرفش، از دهانم پرید که من معمولاً دلتنگ کسی نمیشوم و در همان لحظه غافلگیر و پشیمان شدم. از کل سفر، فقط چنددقیقه باید در تاکسی با او تنها میبودم و کافی بود همین چنددقیقه را مراقبت کنم و حرفِ بیجا نزنم. طوری ساکت شد، لبخند معذبی زد و سرش را تکان داد که در آنْ فکر کردم به نظرش آدمِ سرد، بیخود و بیارزشی آمدهام. بعضی از رذائلم، بیهوا بیرون میزنند. اینها معمولاً آن رذائلی هستند که خودم باور ندارم از دستهی رذائل باشند، چون فقط شبیه حیوانی هستم که حالاتی مثلِ دلتنگی، برایش پیچیده و بیفایده است. بنابراین، گاهی حواسم نیست که باید پوشانده شوند. «بقا، نیازی به حالاتی مثلِ دلتنگی ندارد». این گزاره، در ناخودآگاه، بهصورتِ پیشفرض، هدایتم میکند. بزرگتر که شدم چنین مفهومی در ذهنم شکل گرفت. قبل از آن، گزارهای در کار نبود، کودکی بودم که هیچ درک یا کلمهای برای فکرکردن به چنین چیزی نداشت؛ فقط، خیلی طبیعی و روزمره، آن را زندگی میکردم. بقا، تنها شامل حالات و احساساتِ اصلی و بنیادین مثلِ ترس، گرسنگی یا میل است. من در کنارِ تو، اغلب، درگیرِ بقا بودم، در تمامِ کودکی و تا سالها. هرچیزی غیر از این را غیرضروری، زیادی و احمقانه جلوه میدادی. اگر در خانه یا جایی تنها ماندهبودم، تو بعد از ساعتها و گاهی بعد از روزها، در حالی میآمدی که گویی آمدنت بیاهمیت و ناچیز است. نشانم میدادی که فرقی بین آمدن و نیامدنت نیست؛ که حالا که آمدهای، مگر چه چیزی تغییر کرده؟ تو تا جایی پیش میرفتی که من در هفتسالگی باور میکردم که تمامِ حسهای ناخوشایندِ زمانِ نبودنت، پوچ، بیمعنا و زیادهرویِ ذهنِ احمقِ من بودهاست. تو همهی سختیهایی که برای ذهنِ کودکانهی من مصیبت مینمودند را به چیزهایی پیشپااُفتاده که هیچ ربطی به من و تو ندارند تبدیل میکردی و یکبار وقتی بغضم ترکیده بود این جملهی سخت را به زبان آوردی که «این مسئله فقط برای آدمهای احمق و سطحیِ اون بیرون، مهمه؛ ما جزو این آدما نیستیم». من، شش یا هفتسالم بود و اگرچه عجیب است اما بهخوبی میفهمیدم که جزوِ آدمهای بیرون نبودن یعنی چه. هنوز نمیدانم آگاهانه این کار را میکردی یا نه. رفتارهایت هدفمند بودند؟ یا این، تنها، نتیجهی طبیعی و ضروریِ ایدههای ضداجتماعی، ساختارشکن و غریزهمحورِ تو بود؟ بهعلاوه، هنوز نمیدانم آیا این قدرتِ من است یا ضعفِ من؟! مثلاً چرا کسی باید قدرتِ دلتنگنشدن داشتهباشد؟ فایدهاش چه بود؟
هنوز توی تاکسی بودیم و این فکرِ بیهوده از ذهنم گذشت که حرفم را توضیح داده و توجیه کنم. نه به این دلیل که جو سنگین یا تصویرِ خرابشدهام را اصلاح کنم؛ فقط به این دلیل که موضوع صحبتِ او، دلتنگی برای رفیقِ مشترک بود و این، بارِ حرفِ بیجایم را سنگینتر میکرد. احساس کردهبودم گویی غیرمستقیم گفتهام که رفیقِ مشترک شایستهی دلتنگیام نیست یا چیزی شبیه به این. آرزو میکردم موضوعِ صحبتش چیزی غیر از این بود. اما، زمان تمام شد و ماشین به مقصد رسید. اگر نرسیدهبود هم هیچ راهی برای توضیحِ صادقانهی چنین چیزی نداشتم. شاید اگر زمانِ کافی داشتم میتوانستم توضیح دهم که اینطور نیست که واقعاً دلتنگِ کسی (یا رفیقِ مشترک) نمیشوم؛ بلکه تنها بهعنوانِ یک مکانیسمِ دفاعی برای نجاتِ خودم از غمِ دوری و دلتنگیِ کسی، آن را انکار/سرکوب میکنم. این، شاید میتوانست حرفم را کمی جبران کند. فرافکنیِ رذائل یا نواقصِ شخصیتی به چالش/بیماریهای روانی و وسواسگونه، اغلب، جواب میدهد، همدلی دیگران را برمیانگیزد و آدم را تاحدی از اتهام میرَهاند. اما، محال بود چنین دروغی در لحظه به ذهنم برسد.
جاده، مملوء از ابرهای بزرگِ سفیدِ درخشان بود. من انگار، در قفسم. مثلِ حیوانی که از درونِ قفسی در جنگل به ابرها نگاه میکند. ابرها در نظرش زیبا یا زشت نیستند؛ ابرها فقط به دردِ باریدن و رفعِ تشنگی میخورند. تمامِ راه به آن لکههای لبهدارِ بیمعنا خیره بودم و فکر میکردم کسی که همین روزِ قبل از زیباییِ ابرها لذت بردهبود و خیال ساختهبود، من بودم؟ کسی که دیروز بودم، کجا رفتهبود؟ اتفاقِ کوچکی افتادهبود و سهواً چیزی گفتهبودم که خارج از عرف و مناسباتِ اجتماعی بود. این در زندگی من نادر یا عجیب نیست، پذیرفتهام که نمیتوانم بهطورکامل این موضوع را کنترل کنم. اما، این اتفاقاتِ سهویِ موذی، ناگهان چیزهای بزرگی را در من بیدار میکنند؛ شبکهای از وقایع، تجارب و احساسات. ناگهان، کسی میشوم که هرکاری و هر رابطهای در نظرش اضافی و بیهوده است. تبدیل میشوم به همان حیوانی که در قفسِ تربیتِ وحشی و دور از اجتماعِ تو از هرچیزی جز بدیهیاتِ بقا، بینیاز است. «تو، در نگاهم بینیازی». این بنیادیترین تعریفِ من از توست. به خودت میبالیدی که تا این حد آزادی. حق میدهم که یادت نباشد، چون همچون ماهی در آب، در بینیازی و غرورت غرق بودی. در زندگیام، دیگر، هرگز کسی را مثلِ تو ندیدم؛ کسی که تا پای از دستدادنِ همهچیز، بدونِ لکنت، تردید و ترس، موبهمو، مطابق با درک و باورهایش زندگی کند. همیشه تأثیری که بر من داشتهای را انکار میکنی. حتی آشکارا حسرت میخوری که چرا در من اثری از تو نیست! راستش، تو بینظیری! هنوز از هنرِ نفوذِ تو حیرانم. ببین که چگونه در یک لحظه، در یک گفتوگوی سادهی کوتاه، مرا از انسانِ معمولی و اجتماعی که سعی میکنم باشم به حیوانِ بسیطی تبدیل میکنی که هرچیزی جز بقا برایش بیمعناست. ببین که چه آسان از من بیرون میزنی. با اینکه سالهاست نیستی و با اینکه سالهاست در حالِ واسازیِ تربیتِ تو و تربیتِ دوبارهی خودم هستم، اما انگار در سکوت، در بطنِ من نشستهای و منتظرِ فرصتی. من، اگرچه، بینِ جاذبه و دافعهی تو سرگردانم، و اگرچه، هنوز زمانهایی هست که دیوانهوار مجذوبِ نگاه و مرامِ تو و آن طبیعتِ اهلینشدهی بیرحمانهات هستم، اما هربار که بهندرت دلتنگ میشوم، در اعماقِ روحم خوشحالم که نتوانستی آن را به تمامه در من نابود کنی.
اگرچه، من همچون تو استعداد و تجربهی زیادی در ناامیدکردنِ آدمها از خودم دارم، اما برخلافِ تو جمعِ بسیار کوچکِ عزیزی دارم که بهخوبی از نیت و تلاشم آگاهند و بهرغمِ همهی نواقص، باورم میکنند. دلم میخواست راهی بود تا به تو بگویم که من نیز برای تو همچون همان جمعِ بسیار کوچک هستم و احساسات و زیستِ نامتعارفت را باور دارم؛ اما قلبم تا ابد از عذابِ اینکه هرگز نمیتوانم قدمی در جهتِ باورم به تو بردارم در آتش خواهدماند. آتشی که مرا به مرگ و رهایی مشتاقتر میکند تا زندگی.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41