در این میان، ناگاه، دریافتم، مادام که کسی همهی زندگی، جان و روحش را در راهِ دفاع از حقیقتی فدا میکند، باید کسی باشد که درست و دقیقاً همین کار را در حقِ او انجام دهد؛ نه لزوماً به این دلیل که او نیز پروای حقیقت را دارد، بلکه تنها به دلیلِ ارزشِ زیبایی.
شاید، این خودِ حقیقت نیست که بالاترین برانگیزانندهی روحِ ناآرامِ ماست؛ بلکه بالاترین چیز، زیباییِ لحظهای است که حقیقت و دریابندگانِ آن را در پناه و امان میبینیم. شاید، همانطور که نیچه میفهمد، حقیقتْ میکُشد و هنرْ زنده نگاه میدارد.
در تمامِ آن تابستانِ عزیز و سالِ خوشی که در پیاش آمد، بارها از خود پرسیدهام آیا آنچه مرا تا بدینحد به وجد و شور آورده، تماشای برآمدنِ حقیقت بوده یا زیباییِ امانیافتنِ آن؟ آیا آنچه هر دَم بر شگفتیام افزوده، کسی است که خود را فداکارانه در راهِ دفاع از حقیقتی، بیپناه ساخته، یا زیباییِ ناتمام آن لحظهای بوده که دیگری با همان حد از فداکاری، او را در پناهِ امنِ خود گرفته؟ آیا ماهیت آن تخیلِ زیبایی که برای اولینبار چنین ملموس و ساده بر من پدیدار شد، نه خودِ حقیقت، که پیچیدهشدنِ آن در لفافِ هنرمندانهی آغوشی بود که اگر نبود، حقیقت، شاید میکُشت و خود نیز کشته میشد؟!
پینوشت 1: این زیباترین و هنرمندانهترین چیزی است که در آن تابستان دیدهام و هربار یادآوریاش، تمامِ احساسِ رنجی که بابتِ مهجوریتِ هر حقیقتی و ناامنیِ هر رهاشدنی در این جهان دارم را تسکین میدهد.
پینوشت 2: من گشودگیِ ذهن و فرارویِ تخیلم برای بازبینی در فهمی که از حقیقت و نسبتش با عمیقترین تمنای روحم داشتم را به حضورِ سرد و سپید و ساکتِ کسی مدیونم که نابهنگامترین زیباییِ جهان بود.
