از دیروز: از وقتی خیلی جوان تر بودم ایده آلم در زندگی این بود که هیچ کدام از کارهای روزمره را فقط مثل یک کار روزمره انجام ندهم. 12-13 ساله که بودم این ایده آل برایم در خیالبافی خلاصه می شد. وقتی برای مدرسه رفتن لباس می پوشیدم، تخیل می کردم لباس هایم رداهای بلند هاگوارتزی ها در رمان هری پاتر هستند. وقتی در مسیر کتابخانه ی محبوبم پیاده راه می افتادم، تخیل می کردم وسط جنگلم، سربه هوا و خوش خوشان راه می رفتم.
هرچه بزرگتر شدم، خیالبافی ها رنگ و بوی جدی تر و شاید معقول تری به خود گرفتند. مثلا وقتی ظرف می شستم همه ی حواسم به حرکت آب روی ظرف ها یا حسی که روی پوست دستم ایجاد می کرد، بود. یا خودم را به یاد می آورم که هرگاه صدای بحث پدر و مادرم اذیتم می کرد، صدای شان را با ریتمی موزون در ذهنم هماهنگ می کردم و تخیل می کردم که آنها دارند آواز می خوانند و من هم ساز می زنم. اینگونه همه چیز را برای خودم به موقعیتی مطلوب و قابل تحمل بدل می کردم. دوست داشتم در هوای سرد، بیرون از خانه باشم، توی حیاط یا خیابان. تا پوست صورتم از سرما گزگز کند و من پوست و بدنم را که مثل هوا، حضور و بودن اش را فراموش می کنیم، حس کنم، یک حسِ آگاهانه و ارادی..
بعدترها تلاشم این بود که وقتی به چیزی نگاه می کنم، فقط نگاه نکنم بلکه به درونش رسوخ کنم، و حسش کنم. مثل بازی های فکری از این کار لذت می بردم. از اینکه ساکت و صامت گوشه ای بنشینم و به چیزهای دور و برم نگاه کنم و فکر کنم. احتمالا به همین دلیل بود که هیچ وقت بچه ای نبودم که دنبال هم بازی باشم یا از تنهایی حوصله ام سر برود. در 16-17 سالگی فکر می کردم این راه زندگیِ متفاوت و بهتر است. فکر می کردم اینکه چیزها را ساده نگیریم باعث می شود همه چیز جذاب تر باشد. کم کم این بازی برایم تبدیل به یک خصیصه ی بنیادین شد. حالا باید اعتراف کنم که به سختی می توانم از چیزها همانطور که هستند لذت ببرم یا از آنها همانطور که هستند استفاده کنم. میلی درونی و قدیمی وادارم می کند، معنای پشت چیزها را بفهمم. دلم می خواهد معنای چیزها را آنطور که شهودات، روحیات و دانشم اقتضا می کند بفهمم نه آنطور که همه در یک معنای مشترک می فهمیم. اگر چیز کشف شدنی آن بیرون هست، دلم می خواهد بدانم چیست! و اگر نتوانستم آن را پیدا کنم، حتما باید معنایی متناسب با دریافت های شخصی ام برایش بسازم.. این چیزی است که از دستش خلاصی ندارم، بی اینکه بخواهم چیزی از این گرایش و علاقه ام ظهور بیرونی پیدا کند و احیانا دیگران سرزنشم کنند.
چیزها در ظاهر ساده ی روزمره شان برایم کامل و کافی نیستند. نمی توانم خودم را در مواجهه با آنها تصور کنم. و این حس و حال بدی دارد. اینکه بخواهم هر روز با همان نگاه معمولی و تکراری غذا بخورم، نظافت کنم، درس بخوانم، کار کنم و.. مطمئنم دوام زیادی نخواهم آورد.
وسوسه ی مدامی هست که تحریکم می کند به واکاوی بیشتر مساله ها، و امور زندگی ام. در یک مواجهه ی ساده با یک مساله، هی دوست دارم عمیق تر شوم، ریزتر شوم و آن معنای زیرین و هدف پنهانش را دربیاورم. ذهنم مدام در حال کار کردن است و این گاهی خسته ام می کند.
از امروز: پیگیری مداومم برای مواجهه ی بنیادین تر با چیزها اجازه نمی دهد به ظاهر آنها بسنده کنم، همیشه فکر می کنم در صورتِ بسندگی به ظاهر مسائل، چیز مهمی هست که جا انداخته ام و فهم اش را از دست داده ام. مثلا وقتی شعر می خوانم، می دانم سخن از اینکه فلان شعر، به لحاظ زیباشناسی و ادبی در چه سطحی است و به چه معناست یک علم است. اما سخن از اینکه شعر چرا و چگونه پدید می آید؟ به چه کار می آید؟ و نسبتش با حقیقت چیست؟ و شاعر آن را ساخته یا کشف کرده یا شهود کرده؟ علمی بنیادین تر است؛ و هماره این دومی بوده که مجذوبش بوده ام بی اینکه قصد و اختیار آشکاری داشته باشم! خیلی طول نمی کشد که لذتم از زمزمه ی شعر تمام می شود و می روم پی فهمِ چه هستیِ شعر در معنای کلی اش..
روزهای زیادی به این حالاتم فکر کرده ام، خواسته ام تعادلی ایجاد کنم، بی اینکه هنوز مطمئن باشم این خصلتِ ریشه دار، مذموم است یا محبوب!
بعد از جلسه ی عمومی با «مسعود فراستی»، حالم گرفته بود. تا چند روز حالم بد بود. فهمیده بودم کارِ فلسفی ای که می خواستم با سینما و مشخصا با فیلمساز موردنظرم انجام دهم به همین دلیل است که به سرانجام نمی رسد. به این دلیل که هنوز دیدگاهم درباره ی کار را به قدر کافی بنیادین، عمیق، و دقیق نمی دانم. کار فلسفی-هنری ای که دو سال و اندی است هر لحظه وسوسه ی پیگیری اش را دارم و هربار به نحوی ناامیدم می کند. سه استاد کار را دیده اند و نظر داده اند. هر سه بار تذکراتی داده اند و من هِی به لایه ی زیرین تر خزیده ام تا کارم بینادین تر باشد. اما دیدار با «مسعود فراستی» ضربه ی آخر را زد. کار را گذاشته ام بماند. تا کی؟ نمی دانم! گذاشته ام تا همین طور زمان بگذرد، هرچه بیش تر می خوانم و پیش می روم، مساله را طورِ دیگری می فهمم، طورِ عمیق تری که قبلا متوجه اش نبوده ام. دست و دلم به نوشتن اش نمی رود. مدام فکر می کنم هنوز زود است. بعد به خودم دلداری می دهم وسواسی نشده ام. به خودم یادآوری می کنم هایدگر هم وقتی می خواست از هنر بگوید، رفت سراغ شعر! احتمالا چون آن را از سایر هنرها، بنیادین تر می دانسته، همانطور که نحوه ی پرداختن اش به شعر هم همانقدر بنیادین و غیرمعمول است! با این حال دلم تایید می خواهد، از استاد یا بزرگ تری که موثر می دانم اش.. دست کم دلم هم دردی می خواهد..
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 181