مرداد تمام شد، یعنی حدوداً دو ماه از آن دو روزی که در نشستی خصوصی برای شروع یک همکاریِ جدید تجربه ای متفاوت را از سر گذراندم، گذشته است؛ حالا میxadتوانم چیزی درباره xadاش بنویسم.
اینکه نتیجه ی آن نشست و آن همکاری چه خواهد شد آخرین چیزی است که دوست دارم به آن فکر کنم. اولین چیز این است که همه ی زندگیِ روحانی ام در آن دو روز مثل یک فیلمِ تلخِ سخت مرور شد!
از سن و سال زیادم می ترسم، از مهم ترین چیزی که تا این سن بدست اش نیاورده ام و حتی نزدیکش نشده ام می ترسم. این رنجِ مدام و دردِ مزمنِ زندگی ام است. همواره مهم ترین چیز برایم یافتنِ نسبتی روحی و باطنی با رازهای عالَم بوده است. در حالیکه همه ی این سالها صرفِ این شد که بدانم در یک مواجهه ی عقلانی و محاسبه ی دقیقِ بیرونی چقدر از هستی را می توانم فراچنگ بیاورم.
حالا آنچه در برابرم است، آنچه از خودم ساخته ام، امانم را بریده.. فاصله ی عظیمی دارم با جریانِ رازها و حقایق و بواطنی که عالَم را پیش می xadراند، شبیه عقلِ متحرکِ حیرانی xadام که دستِ تحلیلxad هایم از دامانِ اصلِ چیزها کوتاه است.
برای من هیچxad گاه عقلانیت و محاسبات عقلانی، کم و حقیر و ناقص نبوده؛ هیچxad گاه فکر نکرده ام که غیر از عقل، مسیر سریع تری یا تضمین شده xadتری برای تأمل و تعمق در هستی وجود دارد، یا اگر هم هست بتواند به کارِ همچو منی بیاید؛ هیچxadگاه عقل را یک ابزار یا رفیقِ نیمه xadراه ندانسته ام؛ هیچ xadگاه آن را به کمتر از ذاتم و وجودم نسبت ندادهxad ام؛ اما.. اما نسبتی و قرابتی هست که تنها با گشودگیِ روح حاصل میxadشود، نسبتی که چیزهای منکشف از عقلانیت را نور و وضوح می بخشد.
از این امکان دورم و این دوری در این سن و سال برایم ختمِ زندگی است! برداشتم این است که چیزی که تا بدینxad جا برایم دست نایافتنی مانده، از این پس در بهترین حالتش جانکاهxad تر و زجرآورتر بدست خواهد آمد.
تشنه xadی بداهت، وضوح و صراحتی هستم که از یک قرابت درونی و روحی با جریان xadهای زنده xadی عالَم، با مسیر صعود، با مسیر ظهورِ عقلانیتِ محض و تکاملِ ابدی حاصل می شود. از این وضوح بهرهxad ای ندارم. از این قرابت فهمی ندارم. از جریان xadهای تعیین کنندهxad ی عالَم دورافتادهxad ام. امنیتِ مسیری که در آن پیش میxad روم برایم زیر سؤال رفته است.
نشست فشرده xadی دو ماهِ قبل، برای خیلیxad از حاضرین معمولی بود. به چهره xadی آدمxadها نگاه میxadکردم که تا چه حد مسأله برایشان ملموس و حل شده است و چقدر آرام و فهمیده هستند. خودم و آنها را در دو جهانِ بیگانه می دیدم. سخنرانِ اول، چنان به بغضم دامن زده بود که هر لحظه منتظر ایست قلبی بودم. تمامِ عقلانیتم فلج شده بود و خودم را در سیطره xadی جمعی می دیدم که بیش از هزار سال نوری از من دور هستند. همهxad ی دست و پا زدنxad های نوجوانیxad ام، و بعدتر در جوانی و آن فضای بیگانه و سنگینی که برای تحصیلم انتخاب کرده بودم جلوی چشمxadهایم بود. خانوادهxad ام و همه xadی شناختی که حاصلِ زیست و همجواریِ سالهای کودکی و نوجوانی xadام با تفکری متفاوت و بریده از تجربه xadهای اخیرم است، عذابم میxadداد. آن صلحِ درونی و پیمانِ نانوشته xadی بین من و خدا دوباره دستخوشِ هراس و محاسباتِ سخیف شده بود.
آنهمه انس و قرابتی که میانِ آدم های آن جمع و آن نشست بود، آنهمه همدلی و همراهی و شناخت و اشتراکی که میان باورها و تجارب و زیستِ آدم های آن نشست بود، مرا غمگین کرده بود. آنها را در قامتِ آقازاده هایی می دیدم که آرامش xadشان حاصلِ رانتِ آگاهی و فهم و شناختی است که دستِ بر قضا از شعورِ پدران و مادرانxadشان نصیب xadشان شده؛ حلالxad ترین رانتِ عالَم!
این را بدترین نوعِ فقر میxad دانم! محرومیتِ جانکاه و نابودکنندهxad ی ما از آدم xadها، تفکرها و جریاناتی که راه برَندهxad ی زندگی هستند، در عمق و غنا بخشیدن به زندگی و فهمِ از عالَم و رازهایش مؤثراند، آدم را به آن وضوح و صراحتی نزدیک می xadکنند که در زیستِ عقلانیِ فلسفی فقط میxad توانی وجودش را اثبات و حدودش را مشخص و اثرات اش را پیدا کنی، اما لمسِ این وضوح و بداهت هرگز حاصل نمی xadشود.
در آن نشست، خصوصاً در مواجهه xadی با دو سه استادِ روز اول، حس کرده بودم در نزدیکxadترین حالتِ خود به جریانxadهای عظیم و تعیین xadکننده xadی عالَم هستم. نمیxadدانم تا چه حد اغراق به نظر میxadرسد، نمیxadدانم اصلاً چقدر چنین چیزی قابلیتِ بیان شدن دارد، اما حس می کردم یک گرسنه xadی آفریقایی با استخوانxadهای بیرون xadزدهxad و بدنِ کبود از گرسنگی هستم که به غذاهای فاخر و عجیبِ توی دست دیگران با بهت زل زده xadام. بهت xadام از دیدن آن غذاها نبود، چون همیشه می دانستم که چنین غذاهایی هست و می دانستم که این غذاها چه کیفیت و کارکردی دارند. بهتxad ام از فاصله بود، از اینکه این غذاها در دستِ دیگران برایشان مثل هوای تنفس بود، همانقدر بی توجه به آن و همانقدر غرق در آن بودند.
آنقدر غرق که من قادر نبودم از خفگی xadام و از حسرتم و از محرومیتم و از فقرم کلامی به زبان بیاورم، چون یقین داشتم حتی لحظهxad ای مرا درک نخواهند کرد و همهxad ی اینها به پای چیزهایی گذاشته خواهدشد که خوشایندم نیست و حقم نیست. دوست نداشتم قضاوت شوم.
بسیار واضح است که شکمxad سیرانی در عالَم هستند که به اسراف روی آورده xadاند و ارزش آنچه دارند را نمی xadدانند، اما برای فقیرانی که دستxad شان از نشانهxad ها دور است، از میانبُرهای حقیقت و آگاهی، از عینیاتِ ممزوج با حوادثِ عالَم و از آرامش سایه xadی شریفِ انسانxad هایی که از بداهت و وضوح و صراحتِ رازهای عالَم بهره xadای دارند و نسبت و قرابتی با جریان xadهای منتهی به تکامل و ظهور دارند، همه ی اینها حسرت و آرزوست!
پی نوشت: اولین و بنیادی xadترین خصلتِ انسانِ عصر حاضر را فقر میxad دانم، و بنیادی شدنِ این خصلت را فاجعه! بدترین نوعِ فقر را، فقرِ معاشرت و فقرِ گفتگو میxadدانم. فقرِ معاشرت با روحxad های سترگ، با اراده xadهای عقلانی و روحانی، فقرِ معاشرت با تفکراتِ بلندِ زمانه شناس، با انسانxad های جریان xadساز و قلبxad های ریشه xadدارشان! فقرِ گفتگو وحشتناک است! برای بسیاری از جوانانِ ایرانی مثل من بسیار محتمل و در دسترس است که گفتگویی کامل و از راه دور با تفکرات و اندیشه های هر متفکر و فیلسوف و سیاستxadمدار و نظامی و تئوریسینی در هر نقطه xadی جهان داشته باشد؛ اما در ایران این وضعیت بسیار بیمار و رنجور است. چنین گفتگویی در ایران غالباً از کانالِ بستگیxad های خانوادگی، یا جنسیتی، یا الزامات و نزدیکیxad های شغلی میسر است. سعی کردم این نوشته بازتولیدی باشد از ابعادِ تلخِ این بیماری، این فقدان و این فقر در تجربهxad ی شخصی و زیستهxad ی خودم.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 198