از مزیت های گسست..

خرید بک لینک

خودم را پیدا کرده ام.. بعد از پنج سال شروع کرده ام به حرف زدن، شروع کرده ام به شکستنِ یک به یکِ دیوارها. شروع کرده ام به گفتن از آنچه بین مان گذشت، و از آنچه در من گذشت. جرقه اش چندشبِ پیش زده شد و آن فورانِ ناگهانی هم او و هم مرا متعجب کرده بود. بعد از قطع تماس تا چند دقیقه ی ممتد می لرزیدم و بعد دیگر نمی توانستم آن هیجان و خوشیِ بی سابقه را در خودم تحمل کنم، شروع کرده بودم به بلند بلند آواز خواندن و چرخیدن و رقصیدن.. جشن گرفته بودم و بهترین غذایی که در آن ساعت کوتاه ممکن بود را درست کرده بودم!

حس می کنم دیگر توقفی در کار نیست. حس می کنم ناگهان و در یک شب به بلوغ رسیده ام. بزرگ شده ام. از آن دخترِ ساکت و خجالتی که فکر می کرد حق ندارد درباره ی خیلی چیزها حرف بزند و حتی فکر کند، فاصله گرفته ام. آنقدر بی پروا و جسور شده ام که خصوصی ترین قسمت های زندگی اش را با عصبانیت و صدای بلند به رویش بیاورم. آنقدر که با صدای بلند اعلام کنم زندگی فعلی ام و همه ی انتخاب های بعدی ام برای تنهایی و خلوتِ دل انگیز و مملوء از امنیتش را مدیون همه ی رنج هایی هستم که او بی دریغ به من ارزانی کرده بود.

حس می کنم زمان پریدنم رسیده است. زمانی که می توانم بی دریغ زندگی کنم. بی هیچ تعین خاص و معلومی! بعد از پنج سال درد، بعد از پنج سال بی خوابی و ناآرامی حالا می توانم هرچه می خواهم باشم. دخترِ فیلسوفی گوشه ی کتابخانه، که مدام می خواند و می خواند و دلش با تک و توک تدریس هایی که می کند خوش است. دخترِ پر از ایده و نظری که توانسته یک شغل خوب گیر بیاورد و هی بنویسد و بنویسد از همه ی دغدغه های فیلسوفانه و هنری و اجتماعی و حتی سیاسی اش، یا دختر کم حرف و آرامی که روزش را در کارگاه خیاطی مادرش شب می کند و شب ها تا صبح در اتاق کوچکش و با کتاب های فلسفی و ادبیِ معرکه اش عشق بازی می کند! حس می کنم زمانش رسیده و دیگر می توانم خودم را در زندگی پهن کنم، می توانم وسیع باشم و بسیط! می توانم در بی شکلی و بی تعینیِ محبوبم غوطه ور شوم، دورانِ انتظار داشتن از خودم به سر آمده و من همه ی این ها را مدیون آن شبِ بی نظیرم. شبی که باعث شد ناگهانی و به یکباره مسیر طویلی از بلوغ را طی کنم. از به تعویق افتادن این بلوغ ترسیده بودم. ترسیده بودم واقعا ناقص باشم، واقعا بیمار باشم، ترسیده بودم که دیگر کار از کار گذشته باشد.. اما حالا نیمه های بیست و هشت سالگی را آنقدر دوست دارم که حدی ندارد.

حس می کنم دیگر حسرتی در کار نیست. دست کشیده ام از آن دخترکِ ترسیده و منتظر! بالاخره زبان باز کرده ام و به حرف افتاده ام. حالا اگر هر کدام شان از راه برسد می توانم بدون بغض و هراس، فریاد بزنم. بالاخره می توانم برای چیزی بجنگم. برای مهم ترین چیزی که خودم هستم.

موفق شده ام که جهان های بیگانه را به هم برسانم. من در مرز این آشنایی ایستاده ام و نمی توانم خوش رقصی ام را پنهان کنم! می توانم رویاهای پس از مرگم را در امتدادِ بی مرز و فاصله ی لحظاتِ این جهانی ام ببینم. می توانم روشنی این دو جهان و حتی جهان های محتمل دیگر را، ممزوج و فرو رفته در هم ببینم و وسعت بگیرم. خیالم سبک شده و دست کشیده ام از هوای سنگینِ کودکی و ناپختگی..

وسطِ خوشحالی هایم دلم خیام یا مولانا خواسته بود، هیچ کدام اش را نداشتم. باز هم افتاده بودم به حافظ خوانیِ وحشیانه..

سیمین و جلال را کنار هم چیده بودم و فکر کرده بودم چقدر جای «جزیره ی سرگردانی» خالی است و چقدر دیوانه ام که توی کتابخانه ندارم اش.. من که معتادم به خواندنش و اعتیادم را هیچ «سووشونی» درمان نمی کند! حالا که از «سووشونِ» چند صدساله ی زندگی ام گذشته ام.

لایب نیتس را برداشته بودم تا همینطور که غذا آرام آرام جا می افتد، دوستیِ جدید را آغاز کنم. اضافه کردنِ یک همراه و یک هم صحبتِ هم غریبه و هم آشنا، به این بزم و خوشی مهم ترین چیزی بود که آن لحظه خواسته بودم.

خدایا حس می کنم دیگر خوشبخت تر از این نخواهم شد. همین که حس می کنم می توانم تک به تکِ کلماتِ این نوشته ی بی حیا و عریان را با صدای بلند برای او بخوانم و از هیچ بعد و قبلی نهراسم، همین که هِلیده ام به مستی، همین که جهان دیگر خار نمی شود در گلویم، همین که حساب و کتابِ ما افتاده به تفلسف های عقل مندانه ی رمیده ی وحشی، همین که سُر خورده ام در عمقِ هستیِ بحت، در بودنِ محض و بی رنگ، همین که از داشتنِ او اگرچه نگذشته ام اما می توانم نداشتن اش را توی صورتش بکوبانم، همین که فهمیده همزمان، بریده و عاشق و فارغ و خشمگینم، همین که بزرگ شده ام و دخترکِ ساکتِ مغموم را پر داده ام، همین که آن شب را به من دادی بعد از همه ی چیزهایی که گرفتی، کافی است. کافی است برای اینکه باور کنم، بهای زندگی نظری امِ هرگز آنقدر که فکر می کردم سنگین و بی ثمر نبوده.. کافی است که غصه ی تجربه های از دست رفته، تجربه های ناکام مانده و در نطفه خفه شده، رهایم کند. دلم قرص شده برای ادامه ی راه، برای این چند سالِ باقیمانده، برای محکم کردن جایِ پای زندگی نظری ام، برای اینکه کم نیاورم از دفاع از اینهمه بهایی که به ذهن و درکم از هستی و روابط اش داده بودم.

دیگر توقفی در کار نیست و حالا که سد را شکسته ام، می توانم تا ابد بتازانم..

پی نوشت 1: رسوایی خوب است، رسوایی خیلی خوب است اگر ختم شود به اراده! به باور.. باور کنید.

پی نوشت 2: حافظ آن شب دلم را سوزانده بود با این بیت اش: دانی که مراد حافظ از این درد و غصه چیست از تو کرشمه ای و ز خسرو عنایتی

پی نوشت 3: عمیقاً و قلباً باور دارم که من مسئولِ حفظ حریمِ هیچ یک از تابوهایی که اجتماع مطلوب می داند نیستم! اگر نبود چنین باوری شاید خیلی چیزها را نمی نوشتم.

پی نوشت 4: در چهارچوب های زیسته و معلومِ عرفی، زیستن را ارزش نمی دانم؛ برنمی تابم، تلاش و تعمد هم دارم که برنتابم! و این را بارها متفاوت می دانم از لزومِ درکِ اجتماعی و هوشِ زندگی جمعی و حرمت گذاشتن به خواستِ جمعی.

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: مزیت,گسست, نویسنده: بازدید: 224 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:45

صفحه بندی