تا خودِ زندگی..

خرید بک لینک

نوشته ای که فکر می کردم با تشویق استاد عزیز روبرو خواهد شد، به باد انتقاد گرفته شد. تقریباً از اساس با نوع نگاه من موافق نبود. قصد نداشتم مقاله را برای او بفرستم، اما بعد فکر کردم شاید نکته ای یا توصیه ای داشته باشد. سخت ترین نقدش این بود که مقاله تحت تاثیر رویکردی مطرح نوشته شده و کاملا معلوم است که به نویسنده ارجاع ندارد. برایم نوشته بود، این حرف هایی که زدی همان حرف های فلانی و فلانی است و مرتب ارجاعم داده بود به جاهایی که از آن ها متاثر شده ام و جز موارد معدودی برداشتم را تایید نکرده بود.

اما چیزی که شگفت زده ام کرد نقدهایش نبود، بلکه شناختِ اشتباهم از او بود. تقریبا تمام این مدتی که مقاله را با ایرادهایی که مشخص کرده برایم پس فرستاده، به جای تمرکز روی نظرات و دیدگاه هایش، به این گذشت که چرا فکر می کردم نگاهِ او با نگاه من هم سو است؟!

نظری که دارد تا حد زیادی از نظرات مشهور دور است. و برایم عجیب است که تاکنون متوجه این طرز نگاهش نشده بودم. چیزی که من نوشته بودم جایی میانِ فلسفه و فرهنگ بود و تصورم این بود که خیلی منصفانه است، خصوصا قسمت های مربوط به کانت! اما به نظر او من مثل همه ی نگاه های مشهور، کانت را بیهوده فدا کرده بودم.

احتمالا اگر بحثم با استاد عزیز حضوری بود، و نه مکتوب؛ نمی توانستم خودم را کنترل کنم و این تصور افتضاحی که از او داشته ام و این روزها مدام در سرم می چرخد را مطرح کرده بودم؛ تصوری که از نسبت میان سبک زندگی او با برداشت او از فلسفه ی مدرن پیدا کرده ام.

به طرز سبکی فکر می کردم کالجی که در کانادا درس خوانده، رساله ی دکتری ای که نوشته، کارهای فلسفی ای که در ایران انتظارش هست انجام دهد اما او طفره می رود، رویکرد عرفانی ای که دارد، و موسسه ی فلسفی مشهوری که در آن فعالیت می کند همگی قابل انطباق بر برداشت و دریافتی از فلسفه ی مدرن است که من در ذهن دارم. اما او بیش از این ها از تصور من دور بود و آنقدر در دریافت هایش مستقل و قائم به خود هست که نتوان با ارجاعاتِ بیرونی به مواردی که برشمردم، او را حدس زد. یادم هست که یکی از شاگردانش، استاد یکی دو تا از درس های تاریخ فلسفه ام بود و هر بار یادی از این استاد می شد، می گفت: طرز نگاه او به فلان مسأله خیلی خاص و عمیق است و ابداً این حرف های رایج را برنمی تابد، یا تاکید می کرد که او هرگز شبیه تصور شما نیست!

برای من عجیب و دور نیست که نظراتم به طور ناخواسته ای متاثر از نظرات و دیدگاه های مطرح باشد، حتی با اینکه می دانم همیشه عمد داشته ام در تن ندادنِ آگاهانه به هر نظری ولو مشهور.. حتی مطمئنم و به خود استاد عزیز هم در آن مکاتبه گفتم که اگرچه حرف هایتان شدیدا مرا به فکر فرو برده اما بدانید که هرگز تا نفهمم و مطمئن نشوم آن ها را در نوشته ام دخالت نمی دهم، گفته بودم اگر ایرادی که از نوشته ام گرفته اید و آن را متاثر از کسی یا کسانی دانسته اید، درست باشد، ترجیح می دهم دوباره و این بار تحت تاثیر شما آن اشتباه را تکرار نکنم..

از آن روز تا به حال ذهنم همواره بین دو مطلب در رفت و آمد بوده است، اینکه چرا استاد عزیز خلاف تمام محاسباتم نظر داده و مرا درباره ی خیلی از دریافت هایم نسبت به برخی از متفکرین و ایده هایشان به تردید انداخته و اینکه نیاز دارم یکبار دیگر برگردم و برخی مسیرهای رفته را از ابتدا طی کنم، و این بار شدیدتر و محض تر از قبل با متن، با اصلِ متن و خودِ متن مواجه شوم.

تجربه ی رویارویی با خودِ متن و اکتفا نکردن به شرح و تفاسیری که درباره ی متن است، همیشه عادتم بوده؛ این رویکرد، برایم تازه نیست اما قطعا باید در کیفیتش اصلاحاتی انجام دهم. شاید آن میزان از همدلی که در مواجهه با خودِ هایدگر و نه هایدگرِ مفسران و منتقدان در من بود باید در مورد کانت هم اتفاق می افتاد. مطمئنم در اینجا کم گذاشته ام و یا زیادی به خودم و نظرم خوش بین بوده ام. مقاله را دیگر دوست ندارم، تقریبا مطلقاً دوستش ندارم و تا وقتی چیزهایی که گفتم را در خودم اصلاح نکنم نمی توانم برای تغییر و بازنویسی اش دست به کاری بزنم. ذهنم از هر وقتِ دیگری شلوغ تر، تنهاتر و بی پرواتر است. جسارت های بزرگی در وجودم شکل گرفته که جز در سکوت نمی توانم هیجان شان را مدیریت کنم، فریاد زدن و یا هر کارِ بیرونیِ دیگری به کارم نمی آید. نیاز دارم به یک تخلیه ی درونی و عمیق تر! تفاوت فاحشِ استاد عزیز با محاسبات من، به اندازه ی یک کهکشانِ جدید، دنیا و جهانِ فکری ام را وسعت داده، نه به جهت تایید نظرش، یا درستی اش که هنوز هم با آن مشکل دارم بلکه دقیقاً به این دلیل که نوعِ جدیدی از انسان دانشمند را کشف کرده ام. نوعی که حداقل در ایران برایم غنیمت است. کسی که می تواند به لحاظ کیفیت و سبک زندگی طوری باشد که عادتاً از یک نوع نگاه آشنا و رایج در میان هم سلکانش بر می آید اما تو ناگهان می بینی، نه.. همین سبک زندگی و معاش می تواند از یک نگاه دیگر هم برخاسته باشد، می تواند آن عادت را بشکند و بگوید چه کسی گفته که کانت اینجا این را گفته؟! یا چه کسی گفته که دکارت مقصر فلان داستان بوده! یکهو انگار هزار فرسخ گشوده تر شدم در معنای چیزی که به آن فکر می کردم، انگار راه نفس کشیدنم بازتر شد و دلم خواست بروم و یک دور دیگر دانسته هایم را از جایی که می دانم، تازه نفس تر، جدی تر و متن محورانه تر بدانم. اراده ی دانستنِ دوباره و چندباره ی دانسته های پیشین، نتیجه ی لذت بخشِ بزرگ تر شدنِ جهان و نگاه آدم هاست، نتیجه ی اینکه کسی، چیزی یا شهودی به تو این امکان را بدهد که فکر کنی هنوز هم جهان فقط همانی نیست که تابحال فکر می کردی..

پاسخش و نقدهایش بر نوشته ام را که خوانده بودم، فکر کرده بودم چقدر تنهاست! و فکر کرده بودم حالا بهتر معنای حرف هایش را درباره ی تاوانی که آدم ها باید به خاطر تفاوت ها و ادراکاتِ منحصر به خودشان بدهند را می فهمم.. حتی بهتر و همدلانه تر آن صراحتِ لهجه و بی رحمی اش را که در جوابِ درگیری هایم با همه چیز از خود بروز می داد را می فهمم. اینکه با قاطعیت می گفت: یا برو پی خور و خوابت و خوش گذرونیت مثل همه، یا اگه می خوای چیز متفاوت و درستی باشی هزینه شو بده و هی نیا اینجا و نق نزن درباره ی همه چیز!

اگر هنوز هم آدم هایی باشند که بپرسند فایده ی فلسفه برای زندگی چیست؟ دلم می خواهد دست شان را بگیرم و کسانی (فیلسوفانی) را به آن ها نشان دهم که حتی یک نقد دو خطی تخصصیِ جزئی شان بر یک نوشته ی فلسفی کاملاً علمی و آکادمیک می تواند تا ساعت ها و روزها مسأله و چالش فکری درباره ی همه ی زندگی و مهم ترین های هستی و نوعِ بودن، برای آدم درست کند. فقط کافی است که کمی اهلِ استعلا باشیم، کمی بلد باشیم از یک تحلیل یا نقد علمی و فلسفیِ آن ها در کتاب هایشان، روح و ذاتِ بلند و پرآشوب و معنای شان را ببینیم.

برای استاد عزیز نوشتم: دیدن شما همه ی حسرت هایم را زنده می کند حسرت دیدنِ کسانی که از درونِ قرن ها، اسطوره های این زمانیِ من و مطمئناً خود شما هستند. نوشتم: این روزها دلم کمتر شعفناک می شود، دلم کمتر دچار بهجت می شود.. نوشتم: شما این شعف را به من می دهید، شما این استعلا و این از خود برون شدگی در عین فرورفتگی در عمیق ترین اعماقِ خود را به من می دهید پس وای از آن اسطوره ها، وای..

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: خودِ,زندگی, نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:45

صفحه بندی