-چند روز قبل که برای هزار و صدمین بار «از کرخه تا راینِ» محترم و شریف را دیدم، رفتم و برای هزارمین بار «آژانس شیشه ای» و «مهاجر» را هم از آرشیوم بیرون کشیدم و دیدم، بعدش بلافاصله برای هزارمین بار نامه ی «آوینیِ شهید» به «حاتمی کیای دهه ی هفتاد» را خواندم، بعدش هوس کردم برای چندمین بار آخرین مصاحبه ی مفصلی که از «حاتمی کیای دهه ی نود» منتشر شده است، مخصوصاً آن بخشی که درباره ی پایان بندیِ فیلم آخرش حرف می زند را ببینم، و دیدم و مست شدم از آن جمله ی آخر و از لحن آن جمله ی آخر و بعدش..
-خانه ی ما ته کوچه ی بن بست بود، هر سه تا خانه ای که تا قبل از بیست و سه سالگی و رفتن از آن شهر، در آن زندگی کرده بودم ته کوچه ی بن بست بود. عقل رِس که شدم، همان حوالیِ نه- ده سالگی همیشه به اینکه آخرین خانه مالِ ما بود فکر می کردم. من خانه ی سر کوچه را دوست داشتم که همیشه درش باز بود و خانم همسایه به باغچه اش می رسید و شوهرش ماشینش را می شست.. دوست داشتم موقع رد شدن از آنجا از لای درِ باز خانه شان، حیاط شان را دید بزنم. واقعا این کار را دوست داشتم. اما برخوردها و تذکرهای شدید و جدی پدرم که چندباری مچم را گرفته بود و می دانستم از این کار متنفر است، ذوق و هیجانم را برای کشف خانه ی آنها و اتفاقاتش کور می کرد.
خانه ی آنها برعکس خانه ی ما سر کوچه بود و جورِ دست و دلبازی روشن و معلوم و پر رفت و آمد بود. کل محل با آنها سلام و علیک داشتند. من تعداد درخت های حیاط شان، و گلدان های لب باغچه شان را می دانستم. سه تا دوچرخه داشتند که یکی اش همیشه پنچر بود و بی استفاده.. بیشتر وقت هایی که بی اراده پشت در خانه شان پا شُل می کردم صدای حرف زدن شان را می شنیدم. و در آن سن و سال فکر می کردم خانه ی آنها به تمام نقاط جهان مربوط است و آدم های آن خانه از همه ی چیزهای جهان خبر دارند و کلی آدم می شناسند و فکر می کردم تمام لحظاتی که ما توی آخرین خانه ی کوچه ی بن بست آرام و بیخبر و در سکوت زندگی می کنیم، توی آن خانه ی سر خیابان اتفاقات عجیب و غریب و هیجان انگیز می افتد، آدم های جذاب به آنجا رفت و آمد می کنند و هزار تا خبر آنجا هست که من از آنها بی خبرم! و این بی خبری مرا می کشت! خدا می داند که مرا می کشت و کسی نبود نجاتم دهد...
-خواب دیدم مرده ام. صاف مرا بردند بهشت.. گفتند تو آدم خوبی بودی و جایَت اینجاست. بعد مرا وسط یک جای بی نهایت، یک جای روشن و گرم و رویایی رها کردند و رفتند. و من مثل دیوانه ها شروع کردم به دویدن، همه جا را گشتم.. همه چیز بود، یادم نیست چه چیزهایی، وسط خواب هم حواسم به چیزهایی که می دیدم نبود، فقط به سرعت می دویدم و دیدن هیچ کدام از آنها خوشحالم نمی کرد.
ناگهان ایستادم. توی خواب مثل مواقع بیداری که همیشه وقت های درماندگی و ترس به آسمان زل می زنم، آسمانی نبود.. لازم هم نبود که باشد، همه چیز جورِ عجیبی کامل بود. بدون آسمان، بدون زمین، بدون درخت و بدون هرچیزِ دیگری در این دنیا، اما باز هم کامل بود و این همه کامل بودن مرا وحشت زده کرده بود! چون یک چیزی آن وسط کم داشتم اما جای خالی اش فقط توی قلبم بود؛ اطرافم، توی بهشتم همه چیز سر جای خودش بود، هیچ جای خالی ای نبود که لازم باشد پر شود! ترسیده بودم که اگر همه چیز اینقدر کامل و درست است پس حتما قرار نیست چیز دیگری به اینجا اضافه شود. جای خالیِ توی قلبم قرار نیست پر شود! من باید وسط یک بی نهایتِ باشکوه خوش می گذراندم بدون اینکه از بهشت های دیگر باخبر باشم. بدون اینکه بدانم بیرونِ بهشتِ من خدا با دیگران چه سور و ساتی دارد! بدون اینکه بدانم تکلیف رازهای جهان چه شد! بدون اینکه حتی یکبار با بی نظیرترین آدم زندگی ام، که همیشه فکر می کردم توی بهشت می بینم اش، ملاقات کرده باشم! بدون هیچ خبری.. بهشتِ من آخرین بهشت و ته یک کوچه ی بن بست بود.. من این بهشت را نمی خواستم، من بهشتِ سر کوچه را می خواستم. همان جا وسط خواب آنقدر داد کشیدم که آمدند و مرا برگرداندند توی گور..
-دیروز توی دانشگاه قدیمی، سری به استادِ درس اسپینوزا زدم. رفته بودم بپرسم؛ اجازه می دهد بعد از این هروقت لازم داشتم و هروقت اوضاعم خوب نبود بیایم و مزاحم اش شوم؟! درِ اتاقش برعکس همیشه باز بود.. سرش را تکان داد، کمی نگاهم کرد و پرسید: خوبی؟ گفتم: دارم سعی می کنم! دوباره نگاهم کرد و گفت: من تصویر خوبی از تو توی ذهنم دارم، تو شاگرد ساکت کلاس های من بودی که بعدش توی دفترم بغض می ترکاندی.. ساکت ماندم. پریشانی ها و سوال های من برای او شبیه بغض ترکاندن بود و برای خودم شبیه ویرانی و بی خبری! لبخند زد و گفت: هروقت خواستی بیا.. خبر دارم که پروژه ی جدید و جدی اش در حال پر و بال گرفتن است. خبر دارم که درس گفتارهایش را خیلی ها دوست داشته اند، خبر دارم که رویکرد جدیدی به فلسفه تحلیلی دارد و این بار واقعا دارد اتفاق های خوبی می افتد.. اما هنوز نمی دانم او خبری از درمانِ ناآرامی های من دارد یا نه..
-جهان به روالِ خود می گذرد، آدم ها هزارتا دغدغه و ماجرا دارند، رابطه ها بر مدارِ خواسته های آدم ها شکل می گیرند، هزارتا عشق و خوبی و رنج و نقصان همه ی جهان را در هم پیچانده است، و این وسط کسی یکبار توی نامه اش به کسی گفته بود: تو زيست ات عين هنرمندي است و هنرمندي ات عين زيستن!
-دلم آتشفشان می خواهد، و خانه ای که در دامنه ی آن بنا شده باشد. دلم می خواهد بدانم زیستن زیر فوران آتش چگونه است؟! خانه های در امن و امان، خانه های دور از آتشفشان، خانه های ته کوچه های بن بست، خانه های ساکت و خاموش، خانه های خوشبختی های رنگارنگ، خانه های بهشتی، شبیه گور هستند! گورهای انفرادی و دسته جمعی! گورهای بی خبری..