خوابگرد

خرید بک لینک

جهانِ درون: ترجیح می دادم چیزی که درباره ی این دو سه ماه اخیر می نویسم، چیزی از جنسِ تجربه ی گذر باشد. تمام این مدت دستم به نوشتن نمی رفت چون مدام در این هراس بودم که باید به ناتوانی ام در گذر از این وضعیتِ روحی اعتراف کنم. حالا که برای روزها این هراس را زیسته ام، انگار آنقدرها هم منفور و زشت نیست! جزئی از من شده، همه جا هست؛ سر کار، توی کلاس، وسط فیلم دیدن، توی خواب هایم، وسط حرف زدن هایم با دوست و خانواده..

عادت کرده بودم که توی چشم کسی نباشم، تمام این پنج سالی که از مهاجرت گذشته به نادیده گرفته شدن عادت کرده بودم، به اینکه کسی خبرم را نگیرد و خبر کسی را نگیرم. این عادت را با دستان خودم ایجاد کرده بودم. اینکه کسی توجهم را جلب نکند، نگرانی ام را برنیانگیزد، احساسم را متغیر نکند، دوری و نزدیکی کسی مهم نباشد.. این را به روال زندگی ام تبدیل کرده بودم و آرام بودم. مشغول خودم، جهان و تجربه هایش! برای جولان های فکری و عصیان های معرفتی ام بزرگتری می کردم، حسرتِ بیرون زدن از پوسته ی هستی را با امید و عشق به «شدن» نزدیک و نزدیک تر می کردم. شبیه این بود که توی راه هستم. همین آرامم می کرد، اینکه واقعا مطمئن بودم توی راه هستم!

حالا همه ی اینها با مخاطره ی «خواستن» روبرو شده.. می دانم هنوز و بعد از تنها دو سه ماه، نوشتن از چنین چیزی چقدر زود و خام و از سرِ سبکسری است! گذر نکرده ام از این خواستن، اصلا مجالی برای گذر از چیزی که مدام بر حجم اش و غلظت اش افزوده می شود، نبود. افتاده ام وسطِ جایی که تاریکی هست و نیست، خدا هست و نیست، عقلانیت هست و نیست، عشق هست و نیست! هزار بار تخیل کرده ام که این دیالکتیکِ محض هگلی پایانی ندارد و من در برزخِ شدن و نشدن رهاشده و حیرت زده جا خواهم ماند.  

جهانِ بیرون: خم شدم، کتاب های سنگین توی دستم را روی زمین گذاشتم، ته مانده ی بطری آبم را توی گلدان های همیشه خشکیده ی وسط راهروی دانشگاه خالی کردم، کتاب ها را با سختی برداشتم و بی توجه به نگاه خیره و مرموز استاد جوان راه افتادم به سمت آسانسورها.. می دانستم تغافل بلد نیست، صدایم کرد و گفت: کجا؟ تو مگه الان کلاس نداری با من؟ سعی کردم متوجه بغضم نشود و گفتم: یه کار واجبی پیش اومده باید برم، با اجازه.. و به جای آسانسور تمام پله ها را تا کتابخانه دویدم. از وزارت علوم یا همچین جایی آمده بودند برای بازدید و ارزیابی، دوتا مهمان خارجی هم داشتند که منتظر بودند یک نفر بیاید و مترجم شان بشود. برای کتابخانه ی همیشه ساکتِ خلوتِ ما، پنج شش نفر یعنی یک جمعیت! دلم بدتر گرفت.. کتاب جدید و چالش برانگیز این روزهایم را که مدیونِ استاد جدید بودم، برداشتم. با یک حساب احتمالات ساده غیرمحتمل ترین جایی که ممکن بود کسی مزاحمم شود را لابلای قفسه های انتهایی انتخاب کردم و پهن شدم روی زمین! نگاهم تند تند از روی کلماتِ فوکو می گذشت و با سرعت نور نکاتی که به ذهنم می رسید را توی دفتر صورتیِ مخصوص ترجمه هایم می نوشتم. بغضم هنوز همان جا بود و دست هایم خیس عرق شده بودند. ناگهان با صدای آشنایی که توی کتابخانه پیچید و آرام آرام به من نزدیک می شد، خشکم زد. هیچ راه فراری نداشتم، برای بیرون رفتن حتما باید از مقابل شان می گذشتم، واقعا هیچ راه فراری نداشتم. از ذهنم گذشت مثل تمام این مدت که هیچ راه فراری نداشتم و بیهوده انکارش می کردم. انکارش می کردم چون فکر کردن به چنین چیزی را بلد نبودم، چون همین الان هم نوشتن درباره اش را بلد نیستم! چون باورم نمی شود تمام درگیری های این مدت و فشارهایش به هرحال نسبتی با او داشته.. مدادم را برداشتم و سعی کردم به نوشتن ادامه دهم. «کاملا محتمل است که زیر سایه ی سنگین این قرابتِ ساختگی و تعمدی، هرگونه تعارض ایدئولوژیکی پوشیده بماند و مخاطب با این توهم که کانتکس اندیشگانی مولف را در زبان مبدأ درک کرده به ورطه ی نافهمی بیفتد!»

دقیقا همین جملات بودند، آخرش هم از ذهنم گذشته بود: استاد جای شما و تعصب های میشل فوکویی تان خالی.. با همان بغض عذاب آور هم خندیده بودم که اگر بفهمد با فوکو قیاس اش کرده ام، دیوانه می شود! از استرسِ صدای آشنای او که هی دور و نزدیک می شد و معلوم نبود کی به راهروی آخر و کنج ناامنِ من خواهند رسید، مثل آدم های تب دار تمام دفتر صورتی را پر کرده بودم از از نام فوکو و شکلک های عصبانیِ بیچاره..

دست آخر برای آرامش گرفتن چشم هایم را بسته بودم و به آرزوهایم درباره ی نوشتن فکر کرده بودم، به اینکه چقدر در همین مدت کوتاه درگیر شده بودم با مطالعات ترجمه و نسبت های فلسفی اش.. به روزهای بعد از نوشتن و انتشار فکر کرده بودم، به بحث های خنده دارم با او و باز هم برگشته بودم سر جای اول..

نمی شد.. بغض هنوز بود، دست هایم هنوز خیس بودند، صدای آشنا تند و با لهجه ی غلیظِ امریکایی با مهمانانِ خارجی حرف می زد و گاهی می خندید. و در این وضعیت، درست در همین وضعیت کلماتِ کتاب مغزم را فشار می دادند.. ناچاراً دفتر را باز کردم و با همان دست های خیس و تپش قلب ادامه دادم: قضاوت، وانهاده شده و قرابت با بهایی سنگین بدست می آید؛ این حاصلِ اصرار بر قرابت و تمهیداتِ ظاهراً فنیِ ترجمه است که...

همین جا بود که جمله ناتمام ماند و چندنفری بالای سرم ظاهر شدند.. زود ایستادم و فقط به رئیس دانشگاه و نگاه آشنا و گرمش سلام دادم. سری تکان داد و گفت: کارتو بکن.. و عزم رفتن کردند. به سختی تلاش کردم تا بی توجه به نگاه خیره و مرموز او به کارم برگردم.. می دانستم تغافل بلد نیست، صدایم کرد و گفت: من ده دقیقه دیگه میرم سر کلاس، اگه کار واجبت تموم شده زود خودتو برسون، امروز یه متن فلسفی داریم، به خاطر تو آوردم به دردت می خوره..

بغض سرجایش بود، دست هایم هنوز خیس بودند و مغزم تحت فشار کلماتی بودند که این روزها با همه ی بی وقتی با ولع بلعیده بودم شان، با اینحال دلم می خواست طوری دروغم را رفع و رجوع کنم.. فهمید حرفی دارم، حتی فهمید چه حرفی دارم، اخم بدی کرد و رفت. رفت و من گمانم تب داشتم. قطرات روی صورتم یا از عرق بود یا اشک..

جهانِ ناکجا: تصاویر دو سه ماه گذشته روی دور تند توی سرم تکرار می شدند؛ دویدن های عجولانه ام میان راهروهای کتابخانه، نخوابیدن ها، مدام خواندن و بحث کردن ها، مولانا خواندن های بی وقت و بیخودشدن های غریبانه.. بعد ناگهان جوانیِ مادرم وسط کتابفروشیِ پدرم ایستاده بود و جین ایر می خرید. او زنگ زده بود و گفته بود: شهر تو را کم دارد. دروغم پیش استادِ جوان لو رفته بود و وسط کتابخانه غافلگیر شده بودم. دلم هوای دنیای دیگری را داشت، پدر نوجوانم از خانه گریخته بود و بعد از پیدا شدنش با همه ی اقوام عکس یادگاری گرفته بود. استاد جوان به عرایضِ من درباره ی تجربه ی ترجمه خندیده بود. مچم را گرفته بود که خودت را انکار می کنی.. کلاس تاریک و خفه شده بود. سه آذر را رد کرده بودیم و من دلم نیامده بود نفرین هرساله را سر دهم. هزار بار پرسیده بودم این نفرین منطقیِ عقلانی را چه کار با دل؟! نمی خواستم فکر کنم که یادم رفته، که دلم نرم شده، که دلایلم در زمان مانده..

جهانِ زیسته: خم شدم کتاب ها را برداشتم، به گل های هنوز خشکیده دستی کشیدم، با همان دستهای خیس و بغض جامانده رفتم توی کلاس.. در را که بستم، سر جای همیشگی که نشستم، متن را که دیدم، و نوشتن را که شروع کردم مطمئن شدم که راه فراری ندارم، که نوشتن از تجربه ی گذر زود است، که هنوز خواب تمام نشده.. 

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 191 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:04

صفحه بندی