بصیرت های سختی (2)

خرید بک لینک

اولین قدم را برای مواجهه با «ماجرای حاد» برداشتم. سفر را رفتم. تمام لحظاتش را در عینِ گداختگی تحمل کردم و نهایتا جمعه ظهر برگشتم. با مقیاس ها و محاسباتِ خودم موفق نبودم اما در خودداری کردن و به حداقل رساندنِ تنشِ درونی در خودم خوب عمل کردم. امروز بالاخره کنفرانسی که به خاطر سختی,، نامانوس بودنش و وضعیتِ پیچیده ی شخصی، تا پای حذف کردن واحدش پیش رفتم را ارائه دادم. ارائه با موفقیت کامل و تشویق و تحسین استاد همراه بود. تشویق و تحسین ها هیچ تاثیری در حالم نداشت. این از بصیرت, های جدید است. چیزی که حتی قبل تر از وقوع «ماجرای حاد» با مهاجرتم شروع شده بود حالا به حد کمال رسیده است. هیچ تشویق و تحسینی برایم دلگرمی و خوش-حالی به همراه ندارد. فقط خیالم را برای برداشتن گام های بعدی راحت می کند. مطمئنم می کند که «کارِ سخت» را انجام داده ام. «کارِ سخت» یعنی وقتی که همه چیز علیه انجام چیزی است و تو مقاومت و مداومت به خرج می دهی.

بچه که بودم هیچ وقت نمره های بیستِ همیشگی ام را به پدرم نشان نمی دادم. اصلا ذوقی برای این کار نداشتم. او را می شناختم. می دانستم به این چیزها بهایی نمی دهد. می دانستم نمره ی بیست گرفتن برایش یک کار معمولی است که بود و نبودش چندان مهم نیست. هیچ وقت بابت آنهمه درس خوان بودن تشویقم نمی کرد. بیست های ریاضی اما فرق داشت. ریاضی به نظرش درس سختی بود که خودش همیشه توی آن لنگیده بود. بیست های ریاضی را با بدجنسی نشان اش می دادم تا ثابت کنم یک «کار سخت» را تمام کرده ام. آن هم با نمره ی کامل. با چشم های تنگ شده نگاهم می کرد، ورقه ام را می زد تخت سینه ام و با خنده ی کنترل شده می گفت: برو پی کارِت پدرسوخته!

اصلا همه ی ریاضی ها را به خاطر همان پدرسوخته که می گفت، بیست می شدم.

کنفرانس درس امروز و کنفرانسی که یکی دو هفته ی دیگر باید ارائه دهم برایم حکمِ همان ریاضی را دارد. برایم درس نیست که بود و نبودش مهم نباشد. برایم «کارِ سختی» است که باید تمام اش کنم هرچند اگر کسی نباشد که نمره اش را نشان اش دهم.

بصیرتِ جدیدتر و عمیق تر این است که نترس تر شده ام. حتی به رفتنِ مجدد فکر می کنم. فعلا فقط فکر می کنم و رویایش را می سازم. شبیه هفت-هشت سالگی که رویای مهاجرتی را می ساختم که در بیست و سه سالگی محقق شد. امیدوارم این یکی هم درست سر وقت اش رخ دهد. از اینکه از دست بدهم کمتر از همیشه می ترسم. راحت تر شده ام با چالش هایی که قبلا باعث اضطرابم می شدند. دلم هیجان و ماجراجویی می خواهد. دوست دارم بزنم به دلِ چیزهایی که قبلا به خاطر ترس های روانیِ بی ریشه ترک شان کرده بودم. حسم این است که بعد از این هر چیزی در دنیا برایم کوچکتر و قابل تحمل تر و راحت تر از «ماجرای حاد» است. حسم این است که دیگر از خون ریزی نخواهم مرد چون قبلا همه ی خونم را کشیده اند. موفقیت در کنفرانس امروز را مرهون و مدیونِ سفر سخت برای مواجهه با «ماجرای حاد» بودم. آنقدر کرخت شده بودم که چیزی نفهمیدم جز اینکه ایستاده ام وسطِ کلاس، تند تند حرف می زنم، پای تخته چیزهایی می نویسم و به سوالات بچه ها جواب می دهم. استادم یک پیرمرد مهربان است که انگلیسی را با لهجه ی عراقی اش حرف می زند و یکی در میان می گوید: سیستِر الهام، یو آر نایس. جمله اش خاصیتِ «پدرسوخته» گفتنِ پدرم را ندارد اما خیالم را راحت می کند که قدم بعدی را بردارم، که «کارِ سخت» را با موفقیت انجام داده ام.

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 231 تاريخ: يکشنبه 18 آذر 1397 ساعت: 2:16

صفحه بندی