برنامه ی سه ساله ای که تعریف کرده بودم، تنها تا هفت- هشت ماه دیگر به اتمام می رسد. قرار بود فاصله ی بینِ بیست و هفت تا سی سالگی را بدون فکر کردن به دکتری، به تحقیقات و ارتقای توانمندی هایم اختصاص دهم. وقتی این برنامه را تعریف می کردم، مصر بودم که به عوامل متغیر و پسینی فکر نکنم. در شرفِ دفاع از پایان نامه اول بودم و می خواستم بر مبنای ثباتی که بعد از مهاجرت کم کم مزه اش را حس می کردم، برنامه ای دقیق و پنج-شش ساله ترتیب دهم. نیمه ی اول برنامه با موفقیتِ نسبی رو به اتمام است. برای نیمه ی دوم اش شوقِ عجیبی دارم. در عینِ حال خسته ام. نه خسته از فشارِ برنامه و کار! خسته ام از متغیرهایی که اگرچه نه همچون سالهای قبل از بیست و سه سالگی، اما بهرحال مقتدرانه و مصرانه بیش از آنچه فکر می کردم مانعِ راهم شدند.
مدل های شدیدتر و جدیدی از چالش های شخصی و خانوادگی، آشنایی و وابستگیِ ناگهانی و شدیدی که غافلگیرم کرد، خبری که ظاهرا همه ی سال های بعدی عمرم را به مخاطره خواهد انداخت و «میم» که واردِ دوره ی جدیدی از رابطه و سختی شده است بارزترین موانعی بوده که راه را سخت کرده اند.
با این حجم از نگرانی و دغدغه که برای متغیرهای پیش بینی نشده اما قابل انتظار دارم، ادامه ی این هفت-هشت ماه چندان راحت نمی نماید. حداقل برای ترم مهر برنامه ی سنگین و طاقت فرسایی دارم که برای اولین بار بعد از مهاجرت نمی دانم چگونه می شود مدیریت اش کرد.
کار به مراحلِ سخت تر نزدیک می شود و گمان می کنم این فقط درونِ من اتفاق می افتد و واقعیتِ ملموسِ شدیدی خارج از من ندارد، حس می کنم کار بیش از آنچه باید مرا به سمتی می کشاند که مدام فروتر می روم. این فرو رفتن ترسناک و بیهوده نیست اما فشارِ سختی است که نمی توانم درباره اش با کسی شریک شوم یا همدلیِ علمیِ کسی از رنجم بکاهد. ترمِ تحصیلی پرفشار و پرکار است و با استعدادِ من همخوانی ندارد، تقریبا مجبورم دنبال کلاس ها بدوم. خبرِ ترسناک هم احتمالا در تمامِ مدت این ترم، نزدیک تر و واقعی تر خواهد شد، مجبورم با چیزهایی روبرو شوم که بخشِ مهمی از دلیلِ مهاجرتم بوده اند. مقاله ای سخت و پرکار را تعهد کرده ام که برایش برنامه ی مشخصی ندارم. اما آنچه بیش از همه سه چهار ماه آینده را برایم دشوار می کند این است که حس می کنم باید به همه جواب پس دهم. بابتِ تک تکِ کارهایی که نام بردم و تک تکِ آنهایی که دوست نداشتم درباره شان بنویسم. جواب پس دادن یعنی نمی توانم اجازه دهم که کارها تعطیل شوند. یعنی هزینه ای که بابتِ تعطیلیِ کارها باید بدهم بیش از توانم برای جبران است.
ایده آلم این نبوده و نیست. هیچ گاه نمی خواسته ام طوری زندگی کنم که خودِ بی برنامه ی برهنه و بسیطم را اینچنین به نفعِ خودِ انضمامیِ شکل گرفته ام در بسترهای اجتماعی و خانوادگی و حرفه ای گرفتار کنم. می دانسته ام باید همواره امکانی داشته باشم برای وانهادنِ چیزها، برای بیرون زدن از چارچوبهای انتخابی، برای مدتی بَدَوی زیستن! علی رغم اینکه می دانسته ام اما طوری رفتار نکرده ام که به تحقق اش نزدیک شوم. شاید چون مصر بوده ام به اجرای برنامه! نمی خواسته ام بعد از سه سال و در سی سالگی بخشی از برنامه جا مانده باشد. حتی به قیمتِ جاماندن از ایده آلم برای بهادادنِ به خودِ برهنه و بسیطم، به خودِ خالی از برنامه و انضمامیت ام!
رنج این مدت، بخشی اش حاصلِ چنین انتخابِ بی رحمانه و فضیلتِ خودخواسته ای است که به خودِ برنامه مدار و دقیق و متعین ام داده ام. حداقل تا چهار ماه آینده فرصتی برای دلجویی و توقف ندارم. تنها امکانِ پیشِ رو، رفتن است. رفتن بدون اینکه اجازه دهم از پا بیفتم. دلم ارشاد و کمک و شهودی خواسته بود و یادم افتاده بود به توصیه ی امامی که: «فرِّ الی الحسین (علیه السلام)»!
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 204