همه ی عمر شنیدم که «شبِ شراب نیرزد به بامدادِ خمار»
در ذاتِ تو چیست که وقتی اراده کنی حتی از صفتِ شراب باکی نیست؟
چگونه شب های شرابم را از بامدادِ خمار خالی می کنی؟
چگونه بر خماریِ صبحِ گناه، نور می تابانی؟
همه ی عمرم از قاعده های انسانی تهی باد
که تو حتی شرابِ شب را بی اثر می کنی..
پی نوشت: ایده ها از جایی می آیند که انتظارش را نداری یا «او بی حساب روزی می دهد»!
مرزهای مشترک...
ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 217