حاشیه نگاریِ اعترافات(1) یا امنیتِ از دست رفته

خرید بک لینک

در شدیدترین حالتِ انزوا به سر می برم. انزوایی که انزوای از جهان و روزمرگی نیست. انزوای خودخواسته ی هدفمندی نیست. انزوای تحسین شده ای هم نیست. انزوا از خودِ قابل دفاعم است که برای ساختنش زحمت کشیده ام. خودِ امن و شناخته شده ای که خانواده به من نداده بلکه به دستش آورده ام. نسبت به بخشِ کنترل شده و امنِ وجودم منزوی شده ام، فاصله گرفته ام؛ و به جای آن فرو رفته ام در بخشِ ناامن و وحشی و تربیت نشده ای که ناگهان قدرتِ زیادی پیدا کرده است. بخشِ هولناکی که میراثِ داده شده ی کودکی و ولنگاری و سخافتِ روح است. در هر کاری که این روزها انجام می دهم، کسی را می بینم که تربیت ناشده مانده است. کسی که برایش هیچ آینده و تکاملی را نمی توان متصور شد. کسی که قابل پیش بینی نیست و از کنترل خارج شده.

این انزوا وقت هایی می آید که خسته ام. خسته از راهی که می کوشم به سرانجامش برسانم. هر بار بعد از یک تلاشِ شدید و خستگی از فشارِ مبارزه، بی آنکه چندان اراده کرده باشم به این انزوا دچار می شوم. بعد از هر دوره خودداریِ شدید و مبارزه با موانع و فشارهایی که هستند و کم نمی شوند، ناگهان ضعف می کنم. از پا می افتم. کنترل از دستم خارج می شود و می هِلم به وضعیتی بی قانون و ناهنجار تا از میانِ همه ی فشارها، دستِ کم از فشار بر خودِ ناامن و ناهنجارخواهم کم شود. خودِ ناامنی که وسطِ همه ی مبارزات در بند مانده بود. راحت نیستم با این ماجرا. از میانِ همه ی ماجراهای زندگی ام با همین یکی بیش از همه مسأله دارم. نه هِلیدن و رهایی اش رهاییِ واقعی است نه توانِ ماندنِ بیش از این در مبارزه را دارم. راهِ وسطی بلد نیستم. راهی میانِ خودِ امن و مودبم و خودِ ناامن و وحشی ام. زمان هایی هست که هیچ مقاومتی جواب نمی دهد. می دانم سپر انداختن، فرو رفتن در باتلاق است اما توانی هم برای نگه داشتنِ سپر نمانده است.

راه دادن به وضعیتِ بی قانون و عصیان و خودِ ناامن، نتایجِ بیرونی شدیدی هم دارد. از کار عقب مانده ام. از درس عقب مانده ام. تقریبا هیچ تلاشی برای دو امتحانِ مهمِ پیشِ رو که هر دو در ماهِ آینده است نمی کنم. با کسی حرف نمی زنم. حتی با «فایی» که خبرِ رفتنش غمگینم کرده است. دوست ندارم کسی را ببینم. همه چیز برایم متوقف شده. بی حس و بی تعهد و لجباز شده ام. حتی خط قرمزها، ابهت و بازدارندگی شان را از دست داده اند. و در بدترین معنایی که ممکن است، منزوی شده ام. بدترین معنا، انزوا از خودِ امن و تربیت شده است. بدترین معنا، انزوا از آرمان ها و آورده های روزهای خوب و سرشارِ زندگی ام است. با هر انزوای دیگری راحتم. چون در هر انزوای دیگری به خودِ امن و کنترل شده ای پناه می برم که می تواند سختی های طبیعیِ انزوا را به راحتی، آسایش و پیشرفت تبدیل کند. اما در انزوای از خودِ امن، دیگر چیزی برای مقابله و مأمنی برای آسایش ندارم.

خستگی تمام نمی شود بلکه مضاعف می شود. وقتی خسته ام از دویدن و تلاش های بی وقفه، وقتی خسته ام از پذیرشِ مسئولیتِ انتخاب هایی که کرده ام، وقتی خسته ام از خودداری و نمایشِ مقاومت، وقتی ناگهان و در یک لحظه سررشته ی همه چیز را رها می کنم، در همان لحظاتِ اولیه شبیه این است که نخِ بادبادکی را رها کرده ام. به نظر مهم نمی آید. نفسِ راحتی می کشم و از دلم می گذرد که: گورِ پدر همه چیز.. و همه چیز از همین جا شروع می شود. خودِ ناامن و تعریف نشده و حد نشناس و نامتعادلم می آید که به هر قاعده ای بخندد و بیآشوبد هر آنچه را که نظم داده بودم. با سرعتی که در خودم سراغ ندارم می ریزم به سیالیتِ بی منطقِ هرچه بادا باد. معلوم می شود که: «مرادِ خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی» و همه چیز به هوس نزدیک تر بود تا پروای دانش و حقیقت؛ وگرنه که: «محبت کار فرهاد است وکوه بیستون سُفتن». و اگر بیستون سفتن ملاک باشد، معلوم می شود سنگِ خارای وجودم را نسُفته ام، نسفته اند و خدا نکند که نخواهند سُفت.

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 190 تاريخ: جمعه 24 خرداد 1398 ساعت: 5:48

صفحه بندی