ویدیویی در یوتیوب می دیدم از یکی از هم وطنی های ساکنِ لندن که درباره ی کریسمس و مخاطراتِ آن بود. درباره ی رسمِ هدیه خریدن، سیکرت سانتا و رسومی از این قبیل که تا چه اندازه زندگی را ماشینی، فرمایشی، مصنوعی و استرس زا می کند. ویدیو به طور اتفاقی نسبتی با چند مینی-ماجرای اخیرِ من داشت. در سه چهار ماه گذشته حداقل 5 مناسبت بوده که باید بابت شان هدیه ای تهیه می کردم. شاید شرم آور، ضداجتماعی، بی مسئولیتی و بی مهری به نظر بیاید اما تقریبا در همه ی آن ها غیرمتعارف رفتار کردم. هدیه ای نخریدم، حتی بابتش فکر هم نکردم، تبریک های لسانی به تعویق افتاد و جز در یک مورد که برایم دلیلِ متفاوتی داشت از بزنگاهِ عرفی و معمولِ تبریک و هدیه جا ماندم.
دلیلِ دمِ دستیِ تخطی هایم این بود که درگیریِ شخصی بزرگی داشتم که تمامِ مواقعِ غیر از کار را پر کرده بود. نمی خواستم برای چیزهای دیگر وقت بگذارم. نگران بودم که حاشیه ها حواسم را پرت کند و چیزی را در مدیریتِ مسئله ام جا بیندازم. اما دلیلِ اصلی این بود که تعهدی به چنین چیزهایی ندارم. برای این تعهد نداشتن خودم را تربیت کرده ام. اولین مزیت اش این است که رفتارهای واقعی تری بروز می دهم. براساسِ حسِ درونی و وضعیتی که دارم رفتار می کنم. مزیت های دیگری هم دارد اما می خواهم کمی صادق تر باشم. این رفتار در وهله ی اول نوعی تمرین بود. دقیقا خاطرم نیست که راهنمایی بودم یا دبیرستان. این مسئله برایم معضلی شده بود. روز معلم، روز تولد، روز دختر، یادگاری های بی مناسبت، سوغاتی های پس از سفرهای توی تعطیلات و .. . چشم و هم چشمیِ بچه ها و منی که در محیطِ خانه همراه و همفکری برای چنین چیزهایی نداشتم. خودم را مسئولِ خودم می دانستم. همه ی تمرکزم این بود که مزاحمتی برای خانواده ام نداشته باشم. درسم را بدونِ کمترین حاشیه ای با بهترین نمره می خواندم. حواسم بود که کمترین خواسته ای نداشته باشم و کمترین نگرانی ای ایجاد نکنم. همه ی تلاشم این بود که هیچ گوشه ای از ذهنِ پدر و مادرم را مشغولِ خودم و حواشیِ یک دختربچه ی 12-13 ساله نکنم تا آن ها به مسائلِ بزرگ تر و مهم ترشان بپردازند. آن سال ها با فشارهای شخصی و خانوادگیِ متعددی می گذشت. سن، تجربه و آگاهی ام آنقدر نبود که توانِ مدیریت همه ی آن ها را داشته باشم. اما درکم این بود که باید راهی پیدا کنم تا لااقل از دغدغه های بیرونی و خارج از خانواده بکاهم و بارِ اضافیِ روی شانه هایم نشوند. فشارهای اجتماعیِ چنین مسائلی در مدرسه و بینِ دوستان آنقدر حاشیه ای و بی اهمیت بود که دلم نمی خواست درگیرشان شوم و یک روز به خودم گفتم: «از همین جا شروع کن».
از نظر بقیه عجیب، بی مبالات و گوشه گیر به نظر می آمدم. از نظرِ خودم نوعی استراتژی برای کنترلِ دغدغه های غیرضروری بود. زودتر از آنچه فکرش را می کردم به رفتارهایم عادت کردند. به روزِ معلمی که سر هیچ کدام از کلاس ها با هدیه حاضر نشدم. به دعوتِ مهمانی های تولدِ متعددی که یکی پس از دیگری جوابِ رد می دادم. به هدیه های تولدی که هیچ وقت برای دوستانم نمی خریدم مگر موارد خیلی انگشت شماری که به دلیلی «واقعی» برایش تمایل داشتم آن هم نه هر سال بلکه تنها یک بار. به یادگاری هایِ آخر سالی که تقریبا هیچ وقت به کسی نمی دادم.
سخت بود؟ نمی توانم بگویم نبود. اما تمرینِ بی نظیری بود. فقط خدا می داند که بعد از آن چقدر راحت تر توانستم در برابرِ تفاوت های خواسته و ناخواسته ای که با دیگران داشتم و قضاوت های بی رحمانه ی آن ها تاب بیاورم. من تفاوت های زیادی داشتم. کوچکترین چیزهایی که اغلبِ خانواده ها در آن ها اشتراک و وفاقِ دسته جمعی و فامیلی دارند، برای من یک تفاوت بزرگ بود. قبلا کمی در اینجا درباره اش نوشته ام. تمرین کردم و یاد گرفتم می توانم این تفاوت ها را تحمل کنم و جوری زندگی کنم که راحتم. بقیه هم کم کم کنار آمدند. جسارتم برای رقم زدنِ ماجراهایی با تفاوت های بزرگ تر و حیاتی تر بیشتر شد و مهم ترین تصمیماتِ متفاوتِ زندگی ام را با کمترین نگرانی ها عملی کردم.
دیروز با «دوستِ از سفر آمده» گپ می زدیم و می گفت یکی از مرض هایی که داری و باید درمان شود این است که به جای واکنش نشان دادن به خود پدیده یا حادثه، به منشاء و دلیل آن می پردازی. می گفت به جای اینکه از خودِ توهینی که شنیده ای دلخور و عصبانی شوی، می گردی و ریشه اش را، مبنا و تفکرِ پشت اش را پیدا می کنی و از آن عصبانی می شوی و سرش جدل می کنی. راست می گفت. همیشه همین کار را می کنم. شاید خودِ حرفی که شنیده ام آنقدر بزرگ نباشد که به خاطرش طوفان کنم اما اگر بفهمم و بدانم که از کجا و کدام تفکر و باور آب می خورد به خاطرش طوفان می کنم. نمی توانم ارجاع ندهم. ارجاع دادن، برایم یکی از راه های اطمینان خاطر داشتن و حسِ امن پیدا کردن است. تنها کاری که باید بکنم مدیریت و هدایت کردنش است تا به هر جایی تسری نکند. اما اینجا و در این مورد خاص دوست دارم تسری کند. باورم این است که چنین تعاملاتی در زندگی روزمره باید ارجاعی به واقعیت داشته باشند. رفتارهای واقعی که خارج از عرف و عادت های مرسوم شکل می گیرند راه هایی هستند برای کنترلِ دیکتاتوریِ اکثریت.
اگر تمرین کنیم که هر رفتار و تعارف و رسم و روتینی را به خودِ واقعی، به حس و حالِ درونی، به توانِ روحی یا فیزیکیِ شخصی ارجاع دهیم، آن گاه مدام از ساختارها بیرون خواهیم زد. ساختارهایی که مناسبِ خیلی از ما نیستند یا خیلی پیش آمده که حوصله اش را نداشته باشیم. مثلِ ساختار و شکلِ خاصی که ازدواج، تهیه ی جهیزیه، روندِ تحصیلی، مهمانی های دوره ای، لباس خریدن، آرایش یا دیزاینِ سر و تیپ و امثالهم دارند. بلد می شویم و جسور می شویم که علیه دیکتاتوریِ اکثریت بایستیم. ممکن است تن دادن به خیلی از رفتارهایی که مطابق با ساختارها و عادات روزمره هستند برای ما هزینه ای نداشته باشند. مثلا اطرافیان گاهی به من می گویند: »چه اتفاقی می افتد اگر فلان را مهمانی را بیایی یا فلان کار را بکنی و مثلِ آدمیزاد باشی؟ چه می شود اگر با دلِ ما راه بیایی و ساز مخالف نزنی؟» حقیقت این است که راست می گویند، سختی و هزینه ای برایم ندارد. می توانم به خیلی از آن ها تن دهم. اما سوال اینجاست که «آزادی» چه می شود؟
ما در برابرِ آزادی مسئولیت داریم. بخشی از آزادی مربوط به این است که در برابرِ هژمونیک شدنِ رسم ها و عادت ها مقاومت کنیم. بخشی از آزادی مربوط به این است که تا جایی که دست مان می رسد از فراگیر شدنِ رفتارها و تبدیل شدنِ آن ها به قوانینی لازم الاجرا جلوگیری کنیم. بخشی از آزادی مربوط به این است که اجازه ندهیم دیکتاتوریِ اکثریت، زندگی را برای اقلیت سخت کند، حتی اگر هیچ گاه در تمامِ عمرِ کوتاه مان آن اقلیت را ملاقات نکنیم. یکی از راه هایش این است که هر سال خودمان را موظف نکنیم به خریدنِ هدیه ی تولد، سالگردِ ازدواج و دوستی و ... خودمان را موظف نکنیم به «نُرمِ» خاصی از پوشش، حرف زدن، مهمانی گرفتن و ... . بخشی از آزادی مربوط به این است که در فراگیر شدنِ رفتارهایی که ضرورتی واقعی و معنادار ندارند و تنها برخاسته از جغرافیا و زمانه هستند، هم دستی نکنیم. ما در برابرِ این آزادی مسئولیم. در برابرِ آزادیِ دختربچه های 12-13 ساله ای که همراه و هم فکری برای تن دادنِ به این عادت ها و رسوم ندارند، در برابرِ آزادیِ زنان و مردانی که توانی برای زیستن زیرِ سایه ی سنگینِ دیکتاتوریِ اکثریت و تن دادن به آدابِ عمومیِ خرید و خوردن و پوشش و سفر و .. را ندارند مسئولیم. هم دستی در عادات و رسومی که هرچند خوشایند و لذت بخش اند اما در سطحِ کلان، تبدیل می شوند به چارچوب هایی سفت و سخت که هر کسی را که از آن بیرون بماند، زخمی و دلگیر و مضطرب می کند؛ غیر از اینکه خیانت به آزادی است، بی اخلاقی هم هست. خیلی غم انگیز و فاجعه بار است که ما در جزئی ترین رفتارهای روزمره ی خود یکی از حلقه های تکمیل کننده ی فشار، دیکتاتوریِ ساختارها و سلبِ آزادی هستیم.
خودم را ارجاع می دهم به واقعیتِ حس و حال و وضعیتی که دارم. برایم مهم نیست که رفتارم با بقیه مطابق نیست. مهم این است که رفتارم با خودِ واقعی ام مطابق باشد. برای چنین رفتاری ارزش و عیار قائلم. در دلم آرزو می کنم مخاطبین، دوستان، خانواده و عزیزانم هم عیار و ارزش چنین رفتارِ واقعی ای را بدانند.
پی نوشت: سال ها قبل وقتی کلاس دوم دبستان بودم، کسی یادآوری نکرده بود که روز معلم است و دست خالی به مدرسه رفته بودم. تمام روز را بغض کرده بودم و همین که به خانه رسیدم زدم زیر گریه. حسِ تلخِ آن روز را تا همین امروز نگه داشته ام تا یادم نرود؛ دیکتاتوری، دیکتاتوری است چه متعلقش خیر باشد چه شر. تا یادم نرود همیشه، جایی در این دنیا دخترک یا پسرک یا انسانی هست که زورش به دیکتاتوری های عرفی و جمعی نمی رسد؛ و من مسئولیت دارم که با بی تعهدی به روتین های اجتماعی از هم دستی با جریان هایی که باعث حسِ عدم امنیتِ و سلبِ آزادیِ و راحتیِ او می شود، جلوگیری کنم.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 189