-در شرایط قابلِ دفاعی نیستم. آنچه به دست می آورم در کار، در زندگی شخصی و در احوالاتِ درونی اندک است. زیاد نمی جنگم. مدتی است که بیشترِ انرژی و توانم صرفِ مقاومت کردن می شود. مقاومت کردن برای اینکه به عقب رانده نشوم. برای اینکه همین موقعیتی که دارم را حفظ کنم. همین حال و همین حد و اندازه ی فعلی را حفظ کنم. طوری نیست که بتوانم برای به دست آوردنِ چیزهای بیشتری بجنگم. این وضعیت را دوست ندارم اگرچه برایم قابل احترام است. اما کتمان نمی کنم که می ترسم.
-بزرگ ترین و بدترین ترسم این است که فکر کنم به جریانِ روزها تن داده ام؛ تن داده ام به اینکه روزگار بگذرد و گذشتِ زمان چیزی را تغییر دهد نه من. از این وضعیت نه تنها بیزارم بلکه می ترسم. یک ترسِ عمیقِ سیاه. برایم فرقی با مرگ ندارد. تصورِ خودم در حالی که فقط چیزها را از سر می گذرانم و دخالت و فاعلیتی در درست شدن یا بهتر شدنِ کارها ندارم، مثلِ تصورِ چاله ی آبِ کثیفی است که حتی نمی تواند محلِ انعکاسِ آمد و رفت ابرها باشد. از ترسِ اینکه به این وضع نیفتم به هر کاری و هر تلاشی تن می دهم. حتی کارهایی که وظیفه ی من نیست. مسئولیتِ چیزهایی را می پذیرم که مجبورم بابت شان پاسخگو باشم. اجبار به پاسخگویی راهی است برای اینکه وادار شوم به کاری کردن. خودم را معرض قرار می دهم. عامدانه و بی رحمانه. بعد و در خلوت بابتش به گریه می افتم. بابتِ اینکه من آدمِ بعضی از کارها نیستم. بابتِ اینکه به اندازه ی «فلانی» دلم می خواهد مسئولیتِ فلان کار با من نباشد یا مجبور به جواب پس دادن به بعضی ها نباشم. مجبور به شنیدنِ مشکلاتِ «فلانی» نباشم. آدمِ قابلِ اعتماد جمع نباشم. محلِ تکیه ی دیگران نباشم. اما محتاجم. محتاج اینکه بارهای اضافی بردارم. محتاجِ اینکه داوطلبِ کارهایی باشم که نمی خواهم. محتاجم چون بدونِ این فشارها ممکن است فرصتِ تن آسایی پیدا کنم. اگر خودم را در معرض قرار ندهم ممکن است فرصتی پیدا کنم برای فرار کردن از چیزهای اساسی و آنxadگاه تن بدهم به زمان. هیچ وقت به اندازه ی این روزها و ماه های اخیر به مرگ فکر نکرده ام. نه به مرگِ خودم بلکه به خودِ مرگ و به گسستی که ناگهان در زمان و در اراده ی آدمی ایجاد می کند. به رابطه ی میانِ جنگیدن، مرگ و زمان!
همیشه نیاز داشته ام که در زمان تصرف کنم. کنار آمدن با زمان هیچ وقت ایده ی جذابی برایم نبوده و به همین دلیل سه ایده ی اساسی و کهن دارم که در این مورد مثلِ مایه ی حیاتم هستند.
- ایده ی درونی شده ای دارم که برایم آشکار نیست از کجا و یا کی آمده. اینکه موقعیتِ زمانی و مکانی من، شرف و اصالت دارد. شاید ایده ی خودمحورانه ای به نظر بیاید اما دلایلِ اخلاقی و جدی ای برای دفاع از آن دارم. خیلی علاقه دارم درباره اش حرف بزنم و دلایلم را در اثباتِ سودمندی و وجاهتِ این ایده تبیین کنم. شاید در یادداشتی دیگر. اما الان به جای همه ی آن دلایل دوست دارم به سادگی اعتراف کنم که خودم را با چنین شهودِ واضح، ساده و متکبرانه ای درک می کنم. از این وضوح و سادگی و تکبر نمی ترسم. برایم عجیب نیست که یکی از بنیادی ترین چیزهایی که می توانم در خودم بیابم چنین ایده ای است. ترس، شرمندگی یا تعجب در برابرش به اندازه ی ترس، شرمندگی و تعجب در برابر رنگ پوست و جنسیت و قد و بالایم بی معنا است. در من است و طوری است که انگار ذاتیِ من است.
به خاطرِ همین ایده است که قادر نیستم خودم را با کسی مقایسه کنم. در همه ی کودکی و نوجوانی و جوانی تصورم این بوده که من مرکزِ کائنات و هستی ام. تا به حال بیش از 5-6 نفر از من پرسیده اند که چه حسی دارم از اینکه دیگر 20 ساله نیستم؟ دلم برای نوجوانی و مدرسه تنگ نشده؟ 30 سالگی ترسناک نیست؟ حسرتِ کودکی را نمی خورم؟ با دیدنِ جوان های 24 ساله افسرده نمی شوم؟ من بلد نیستم به چنین سوال هایی جواب دهم. در جوابِ همه ی آن ها با خنده ی بی مایه ای یک «نه» مصنوعی و احمقانه پرانده ام. احتمالا آن ها هم باور نکرده اند. در خودم سراغ ندارم که دیدنِ آدمی در سنِ دیگری یا در وضعیتِ مکانی، شغلی، خانوادگی و شخصیِ دیگری مرا درباره ی خودم مردد کرده باشد. منظورم حسادت، غبطه خوردن یا آروز کردنِ چیزی نیست. منظورم از مردد شدن، بی اعتبار شدنِ وضعیتم است. به یاد ندارم که خودم را بی اعتبار دیده باشم. همیشه اینطور بوده که من، اصل هستم و باقی را در نسبتِ با خودم فهمیده ام. وقتی 20 سالم بود تصورم این بود که بیست سالگی اصلی ترین و محوری ترین سنِ دنیاست و زمان با من تنظیم است. نگاهم این بود که من بیست ساله ام و بقیه بیست ساله نیستند. آن ها کوچکتر یا بزرگترند. آن ها با من هم زمان نیستند. اصلا قادر نبودم ماجرا را از طرف دیگری تصور کنم. خصلتِ بچگی را با خودم آورده بودم. در بچگی هم تصورم این بود که خانه ی ما اصلی ترین جای جهان است. ماجراهای ما مهم ترین ماجراهای جهان اند. کوچه ی ما بزرگترین و مهیج ترین کوچه در جهان است. سن و سال من محورِ چرخش زمان و گذرِ روزهاست و رویاهای من بی شک جدی ترین و دست یافتنی ترین رویاهای جهان اند. حالا هم در سی سالگی فکر می کنم از کسی کوچکتر یا بزرگتر نیستم. دیگران هستند که از من بزرگتر یا کوچکترند. آن ها با من و زمانِ من سنجیده می شوند. آن ها با من هم زمان و هماهنگ نیستند.
می دانم که تا چه حد می تواند ایده ی متهورانه ای به نظر بیاید. اما اگر هر آدمی برای خود سلوکی داشته باشد، مبنای فیلسوفانه یا عارفانه ای از لحظه ی تصور خود در برابرِ ذاتِ هستی و مواجهه اش با آخرین حلقه و باطنِ عالَم داشته باشد، حتماً شهودی کسب خواهد کرد. دستِ کم شهودی را تخیل خواهد کرد. و این بخشی از شهودِ من از خودم است. قادر نیستم خودم را تَبَعی، ثانوی و در مقایسه با چیزها درک کنم. تنها درکم از خودم، درکی اولی، اصیل، یگانه و در محوریت است. فهمی از اینکه زمانِ اصلی جایی بیرون از من است و این منم که از آن دور می شوم، ندارم. زمانِ اصلی، مکانِ اصلی، موقعیتِ اصلی همان است که من هستم. باقی در نسبتِ با من کم و زیاد می شوند.
- خصلتِ دیگری هم هست که گاهی گیجم می کند. اگر کسی بپرسد آینده برای تو چه وقت است؟ محال است در وهله ی اول و در بدایتِ امر زمانی کمتر از پس از مرگ به یادم خطور کند. مصادیقِ گذشته، حال و آینده برای من کودکی، جوانی و پیری نیستند. مصادیقِ اصلی قبل از تولد، حیاتِ دنیا و پس از مرگ هستند. همه ی این 50-60 سال دنیا برایم «حال» است. سال های قبل و سال های بعد برایم مصداقی از «حال» هستند. بیش از این نمی توانم برای شان اعتبار و وسعت قائل شوم. دلم برای سال های قبل تنگ نمی شود و از تصور حوادث سال های بعد هیجان زده نمی شوم. همه ی آن ها برایم به اندازه ی همین زمانِ «حال» دمِ دستی، قابلِ لمس و بدونِ شگفتی هستند. بسیاری از ادراکات و احساساتم نسبت به سال های قبل و سال های بعد با ادراکات و احساساتم نسبت به زمان «حال» یکسان و مشترک است. نسبت به سال های قبل حسِ دور شدن ندارم. گاهی وحشت می کنم از اینکه هیچ فاصله ای میانِ الهامِ سی ساله با الهامِ 10 ساله و حتی الهامِ 60 ساله احساس نمی کنم. منظورمِ فاصله ی روحی نیست. دقیقا از فاصله ی مادی و فیزیکی حرف می زنم. برایم اینگونه است که همه ی این مدت را در یک زمان، فقط در «حال» تجربه کرده ام. قبل و بعد برایم مفاهیمِ سنگین تری هستند که با چنین مصادیقی جفت و جور نمی شوند. زمانی که می فهمم یک «زمانِ گسترش یافته» است. وقتی کسی می گوید «آینده» بی درنگ به پس از مرگ فکر می کنم. حسم این است که آینده ی واقعی، پس از مرگ است. «گذشته»ی واقعی هم پیش از تولد است. عالَمِ قبل از هر تولدی. شهودِ ابتدایی ام نسبت به گذشته، حال و آینده به شدت گسترش یافته است. می فهمم که زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده. اگر مراقبت نکنم در جایی که نباید مثلِ دیوانه ها به نظر خواهم آمد. قبلاً نوشته بودم که در سامانِ این زندگی نمی کوشم. حتما یکی از دلایلش همین است. افقِ درکم از زمان در محدوده ی این عالَم نمی گنجد و همیشه سردرد دارم. توی سرم به این فکر می کنم که کدام آینده؟ کدام گذشته؟ و هیچ گاه، هیچ گاه آرام نمی گیرم که ماجرا چیزی مهیب تر از این است که درگیرش هستیم.
- خیلی خلاصه و صمیمانه اش این است که یکی از اصلی ترین درگیری های ذهنی ام به ازلی و ابدی بودن یا نبودنِ انسان مربوط است. در نوجوانی با خودم قرار گذاشته بودم اگر بعدها در مطالعاتِ دینی و فلسفی ام به این نتیجه رسیدم که موجودی ازلی نیستم قیدِ هرچه معنا را بزنم و در حال زندگی کنم و بچسبم به لذت هایم. برایم قابل قبول نبود که ناگهان از یک جایی موجود شده باشم و پیش و پس از من زمان هایی باشد که من نبوده ام یا نخواهم بود. این تصورِ عذاب آوری بود که پدرم همیشه می گفت «درگیرش نشو». همین که می گفت درگیرش نشو بیشتر جری و وحشی ام می کرد. روز و شبم را در خیالِ همین سوال می گذراندم و خدا می داند که از سر استیصال و درماندگی در یافتنِ پاسخی که آرامم کند چه اشک ها که نمی ریختم و هنوز هم می ریزم.
بیشتر وقت ها به وسیله هایم نگاه می کنم. به چیزهای خیلی کوچک مثلِ ساعت و پاک کن و شلوار راحتی و لیوانِ طرح ماهی و ... ناگهان برایم واضح می شود که چگونه هرچیزی را که بتوانم تا مدت های مدیدی نگه دارم و استفاده کنم با خودم نگه می دارم. چگونه از دور انداختنِ چیزهایی که اشاره ای به قدمت و کهن بودن دارند می پرهیزم. چگونه می کوشم نشانه هایی را حفظ کنم تا با آنها بتوانم به قدمتِ خودم اشاره کنم. ناگهان این برایم استعاره ای است از حساسیتم برای ازلی بودن. انگار در سطحِ زندگیِ روزمره هم دلم می خواهد مدام نو به نو نشوم. با یک چیزهایی، یک نشانه هایی به قدمتم اشاره کنم. قدمت برایم مهم است. قدمت برایم ارزش دارد. گاهی ناخودآگاه دنبالِ به رخ کشیدنِ قدمتم و تفاخر به آن هستم. اینکه چند سالم است و چقدر در گذشته ریشه دارم. هیچ وقت یادم نمی رود که وقتی هنوز سن و سال زیادی نداشتم چطور برای اینکه چیزی از دست نرود در پاسخ به اینکه چند سالم است می گفتم «17 سال و 2 ماه»، «19 سال و 5 ماه»، «23 سال و 6ماه» و .. از بیست و هفت- هشت سالگی به بعد کمی راحت تر شدم چون حسِ قدیمی بودن را کم کم مزه می کردم. گاهی آنقدر در این قدمت-خواهی غرق می شوم که عملاً دچار قدمت-سازی می شوم. آنقدر فرو می روم که حس می کنم متعلق به نیمه ی نخستِ سده ی حاضرم نه نیمه ی دوم. گاهی حس می کنم هم سنِ بهشتی و فروغ و سیمین هستم. گاهی حتی جایی عقب تر از همه ی این ها دنبال خودم می گردم. هوایی و دمی هست که خودم را به آن متعلق می دانم. انگار تخمِ مرا باد از سال ها و حتی قرن ها قبل به فروردینِ 68 آورده است. ریشه هایم را حس می کنم، در زمانی خیلی پیشتر از این ها. برایم طبیعی نیست که فکر کنم حضوری حتی به قدر لمحه ای در آن ابتدای خلقتِ آدم نداشته ام. مدام نفحه ای هست که در دلم می وزد و لبریزم می کند از این باور که همیشه بوده ام جایی میانِ تاریخ و حتی بیرون از تاریخ و زمان. دستِ خودم نیست که ریشه هایم اینهمه سفت و چغر است، جوری که هرگز شبیه چیزی نیستم که فقط سی سال است که پیدا شده. اگرچه دلایلِ فلسفیِ محکمی برای این ایده هست اما شهودم از این وضعیت آنقدر شدید هست که منتظر دلیلی نباشم. قدری بیمارم کرده. مادرم گاهی هشدار می دهد که مانتوهای متنوع نمی پوشی، کفش های تکراری می خری و دست از سرِ این مدلِ تکراری ات برنمی داری. نمی داند که چقدر محتاجِ اشاره ام. اشارتی به قدمت داشتن به قدیمی بودن به اینکه چیزهایی هست که از قدیم با من است. نو به نو نمی شوم شاید چون این استعاره ای است از تحققِ رویایم برای ازلی بودن. اشارتی به آرامش.
-این ها را که مرور می کنم آرام ترم. مقاومت کردن شبیه جنگیدن می شود و خاصیتِ بیشتری پیدا می کند. مرگ تبدیل می شود به ایده ی چهارم برای تصرف در زمان و مایه ی خوشبختی.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 187