با یکی از آخرین فیلم های وودی آلن شروع شد و بعد همینطور دیوانه وار ادامه پیدا کرد. سال به سال عقب رفتم و هر چه که از او در آرشیوم داشتم را دیدم حتی تکراری ها را. هنوز نفهمیده بودم چه مرگم است که ناگهان خودش را نشان داد. یکی از آن دورهxad های جنون xadوار که خصلت ِاصلی xadاش شهوتِ قصه است. این شهوت وقتی شدید می xadشود که فشار زندگی و شلوغی و دویدنxadهایش توانِ قصهxadگو ییxadام را کم می xadکند. البته قصه xadگویی خیلی ترکیبِ نادقیقی است. منظورم قصهxad بافی و تخیل کردن نیست. اگر بیرونِ زندگی خود بایستیم و از آن بالا همهxad چیز را ببینیم، ممکن است در دهxad ها شکل یا منظر درک و توصیفش کنیم. برای من این منظر، روایت و قصه است. اگر بیرونِ زندگی xadام ایستاده باشم یکی از جدیxadترین و مهمxadترین منظرها قصه است. قصه نه به این معنای پربسامد که بالاخره هر آدمی قصهxad ای دارد. قصه به این معنا که امکانی و منظری باشد برای دیدنِ کل. چون ما در جزئیات غوطه xadوریم و در بطن ماجرا هستیم. هر اتفاق یا پروژهxadای به تنهایی یک قصه و جهانی از تجربه، رنج یا شادی است. تنها در صورتی که بتوانیم روایتِ کامل ماجرا را تصور و مشاهده کنیم و سپس آن را رقم بزنیم، معنای تمامِ جزئیات، پروژهxad های منفرد و اتفاقاتِ متکثر پیدا می xadشود.
در تمامِ زندگی این عادت را داشته xadام که هرچیزی در زندگی xadام را در روایتِ کاملش ببینم. این حدیث نفس را از کودکی داشتهxad ام که: خُب، اینجای ماجرا اینطور شد و حالا دخترِ قصه که تو باشی باید بروی و فلان کار را بکنی تا قسمتxad های بعدیِ قصه فلانxad طور بشود و اگر می xadخواهی در نیمه xadهای قصه رودست نخوری باید درباره xadی فلان موضوع خیلی چیز بلد باشی، لازمه xadی اینکه بپری توی دیگِ عسلِ فلان رویا این است که این تیکه از زندگی را بکنی و بیندازی دور و ... همینطور ادامه داشت. فهمِ زندگی به مثابه ی یک روایت یا قصه برایم یکی از اساسیxad ترین راه xadهای زندگی کردن و جلو بردنِ آن است. تماشای زندگیxad ام به مثابهxad ی یک قصه مجهزم میxadکند که راحتxad تر بتوانم ایدهxad ها و نظراتم را زندگی کنم، چون یکبار قبلاً در تماشای زندگیxad ام از آن بالا مشاهدهxad اش کردهxad ام و تصویری دارم که انجام دادنش را راحتxad تر میxadکند. باید همواره روایتی کلان با پیرنگی معین از زندگی و حوادث و مقاطعش داشته باشم تا بتوانم در جزئیات خودِ کلی و کلانم را حفظ کنم. فهمم این است که با خودهای جزئیِ متکثر که در یک زندگیِ وسیعِ چند ده ساله پهن شده است هیچ وحدت و هویتِ ثابتی نخواهم داشت. نیاز دارم که یک تصویرِ کلی و واحد از خودم داشته باشم. تماشای زندگی xadام از منظر و زاویه xadی یک قصه کمک میxadکند این خودِ کلی را پیدا کنم. نیاز دارم زندگیxad ام را از تولد تا مرگ روایت کنم و در این روایت خودم را ببینم که چگونه یک درامِ تراژیکِ کمدیِ حماسیِ غیرتخیلی را رقم میxadزند. نیاز دارم تصویرِ کلی را ببینم تا بدانم که همه xadی جزئیاتِ خوشایند و ناخوشایند زندگی به تنهایی هیچ ارزشی ندارند و فقط وقتی ارزشِ خود را می xadیابند که در نسبتِ با کلِ قصه معنادار باشند.
هربار که این روایتِ کلان و منظرِ قصهxad پردازانه از روزها و خاطرم کم میxadشود، شهوتِ قصه پیدا میxadشود و به جنون میxad کشاندم. می xadافتم به تمنای مدام قصه شنیدن و دیدن یا خواندن. باید به نحوی خاطرجمع شوم از این تصور که هنوز هم روایت و قصهxad ی خودم را از زندگی xadام دارم و این فقط در مواجههxad با سایر قصه xadهاست که ممکن میxad شود. شاید چون اولین بار به کمکِ قصهxadهای دیگران توی فیلم ها و کتاب ها بود که فهمیدم می شود بیرون ایستاد و کلِ یک چیز را دید. بازی ام این شده بود که بایستم بیرون و کل زندگی خودم را ببینم. هیجان زده، قدرتمند و امیدوارم می کرد. حالا هم قصهxad ها و روایتxad های دیگر وادارم میxadکند که برگردم به قصه xadی خودم. به اینکه روایتِ کلی ام را متعین تر و پررنگ تر ببینم آن وقت این روزها، تک تکِ جزئیاتِ ظاهرا بی ربط و پراکنده، تک تکِ آدم های آمده و نیامده معنای خود را پیدا می کنند. هنوز یکی دو فیلمِ دیگر از وودی آلن مانده که دارم و هنوز ندیده ام.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 187