انجام شد. طوریکه در ابتدا به نظر نمی رسید اما مثل همیشه خلافِ محاسباتِ من، انجام شد. محاسباتِ من در زندگی عملی، عمدتاً با ابهام، پوشیدگی، تردید، حداقل گرایی و خطا همراه است. اما اگر بپرسند با این وضع چگونه زندگیِ عملی و روزمره را می گذرانی؟ بدونِ تردید و لحظه ای مکث می گویم: با مادرم.
هیچکس را به اندازه ی او عملگرا، جدی، محقق کننده ی چیزهای ناممکن و با اراده نمی شناسم. یکی از اولین یقینیاتِ زندگی ام این است که بدونِ او ساده ترین کارها را هم انجام نمی دادم. او برایم کسی است که زندگی کردن را ممکن می کند. منظورم حمایت های عاطفی و روانی و فکری نیست. منظورم دقیقا زندگی کردن در معنای طبیعی و روزمره اش است. زندگی کردن با همه ی چالش های عینی، بالا و پایین ها، مهارت های لازم و حساب و کتاب های مادی و متداولش. مثل همان کاری که دست ها، پاها، چشم ها و گوش ها می کنند طوریکه اگر نبودند هر حرکتی ناممکن بود. او برایم مثلِ تن است. کسی که راه رفتن روی زمین، برنامه ریزی، مدیریت، اجرا و تحققِ نقشه ها را برایم ممکن می کند. نمی توانستم زنده بمانم و با این کیفیت زندگی کنم اگر او و عزمِ جزمش بر انجامِ کارها را نداشتم.
اولین و اصلی ترین شهودم از او همین است. همه چیز در نظرش ممکن است. نه فقط ممکنِ ذهنی و روانی، بلکه ممکنِ عینی. همیشه اینطور بوده که خواسته ای دارد، آن را اعلام می کند و سپس بعد از مدتی انجامش می دهد. مهم نیست چقدر طول می کشد، یک ماه، یک سال یا ده سال. بارها پیش آمده که سال ها پیش از خواسته ای حرف زده، قدم های کوچکی بابتش برداشته، مشورت هایی کرده و بعد به جهتِ واقع بینیِ شدید و مثال زدنی اش فعلا از آن دست کشیده؛ اما فراموش نکرده و روزی در سال های بعد آن را به سرانجام رسانده. او قهرمانِ محقق کردنِ خواسته ها و رویاهای شخصی اش است. قهرمانِ خودش. بدونِ اینکه منتظر کسی باشد، بدونِ اینکه بترسد، تعلل کند، تردید کند و احتمالِ منتفی شدن بدهد.
تمامِ کودکی و نوجوانی چنین آدمی بوده. مادربزرگ و خاله ها تعریف می کنند که چطور همه چیز را حتی اموراتِ برادرها و خواهرهای بزرگ تر را مدیریت می کرده، به مدرسه شان می رفته و با مدیر و ناظم شان حرف می زده. چطور به خیاطی علاقه مند شده و بدون هیچ دوره ی جدی ای تبدیل به هنرمندی شده که الان هست. چطور رمان می خوانده، عاشق پسر کتابفروش محله شده و قبل از خواهر بزرگ ترش در 17 سالگی با همان پسر 24 ساله ازدواج کرده و بعد من و الناز آمده ایم. زندگیِ او برایم پر از رنگ و هیجان و جسارت و حاشیه است. پر از اراده به چیزهای عجیب و جدید که محقق شده اند. پدرم که آدمِ نظری، ایده آلیست و غیرواقع گرایی است هنوز بعد از اینهمه سال متحیر و بهت زده است. مادرم را با اراده ی تحققِ چیزها به خاطر می آورد. با قدرتِ بر هم زدنِ محاسباتِ معمول و رفتن در دلِ حوادثِ تازه. با جسارتِ تن دادن به تغییراتِ بزرگ. با اعتماد به نفس و کله ای که همیشه و هنوز هم بوی قرمه سبزی می دهد. زنی که توانِ ایجاد و پذیرشِ بارها زیر و رو شدنِ زندگی را دارد چه به لحاظ مادی و چه معنوی.
معیار سنجشِ مادرم دو چیز است. درست بودن و تحملِ اطرافیان. به محض اینکه بداند خواسته اش، درست است و خانواده و یا نزدیکانی که با این خواسته درگیر می شوند، تحملش را دارند به سرعت انجامش می دهد. بارها شده که فهمیده چیزی درست است اما چون ما تحمل نکرده ایم، صبر کرده و بعدها در شرایطِ بهتری انجامش داده.
او از چیزی کوتاه نمی آید و رویاها را نزدیک می کند. به اطرافم که نگاه می کنم تقریبا همه چیز را او ساخته است. بارها نشانم داده که چطور می شود خواسته ها را از توی ذهن بیرون آورد و توی دست گرفت؛ عینی و ملموس شان کرد و کنارشان زندگی کرد. به من این پیام را داده که خواسته ها تا توی ذهن هستند بزرگ و باشکوه جلوه می کنند. فقط کافی است محقق شوند و بیایند روی زمین و درست وسطِ زندگی قرار بگیرند تا بفهمیم چقدر معمولی اند و آنقدرها هم مهم نبوده اند. داشتن یا نداشتن شان فقط به یک عزم جزم و کمی زمان وابسته بوده. خواسته ها را برایم بی اهمیت کرده و این پیام را داده که راه بیافت تا به دستش بیاوری. او به خواسته هایش فکر نمی کند. با آن ها رویا نمی بافد و در خیالِ بودن شان غرق نمی شود. چه آن خواسته، عشق باشد چه یک چیزِ مادی. به جای همه ی این ها از خانه بیرون می زند و یک روز، یک هفته یا ده سال بعد یا با دست پر برمی گردد؛ یا خیلی ساده می پذیرد که شدنی نبوده.
شهودِ بعدی ام از او این است که با این حال خودش را صاحبِ هیچ کدام از ساخته هایش نمی داند. او قدم به قدمِ زندگی و آجر به آجرش را می سازد و همه مان را طوری راه می برد که من از کمتر کسی دیده ام اما در نهایت برایش به این معنا نیست که صاحبِ چیزی است. مصداقِ عینی و جلوی چشمی از «وَ ما رَمَیْتَ اذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللهَ رَمی» است و هر اندازه که مصداقِ دقیق تری برای این معنا می شود، به آدمِ عجیب تر و قوی تری در تحققِ چیزها تبدیل می شود.
او بلد است زندگی کند. مثل کسی که بلد است شطرنج بازی کند. مسلط به قواعد و اصول و روابط است. از کمک گرفتن و کمک کردن باکی ندارد. از نشان دادن چنگ و دندان هایش. از روی زانو راه رفتن. از اعلامِ شکست. از برگشتن و دوباره از صفر شروع کردن. از شروع کردنِ عشق و حتی تمام کردنش. از اعتراف به رهاکردنِ بعضی خواسته ها. از شوخی با خودش حتی در حضور دیگران. از شوخی کردن با اشتباهاتش. از بخشیدنِ خودش. او از هیچ کدامِ این ها نمی ترسد. بلد است زندگی کند و به همین دلیل است بلد است بمیرد. کفن اش را خریده و جایی دم دست توی کمدش گذاشته و مثلِ بقیه ی لباس ها جابه جایش می کند. گاهی هم می خندد و می گوید: وای مامانی من می ترسم بمیرم. به حرفش خنده ی بی حال و حوصله ای می کنم و می گذرم. او نمی ترسد. کسی که از زندگی کردن نمی ترسد حتما از مرگ هزاربار بیشتر نمی ترسد. این منم که به او می پیچم و زندگی می کنم. با این حال، امروز و در سی سالگی می دانم که اگر نباشد باید چطور زندگی کنم. چطور چیزها را پیش ببرم و چطور ماجراهای توی ذهنم را محقق کنم. مرا برای این کار تربیت کرده. تربیتی عملی، عینی، تجربی و به بَهای همه ی چالش هایی که خودش را بی باکانه در آن ها افکنده است.
پی نوشت: می دانم حرف هایم خیلی غلوآمیز و با تاکیدِ بیش از حد به نظر می رسد. حق می دهم که باید از نزدیک دید تا باور کرد. اما، اما، اما ترجیح می دهم همه خیال کنند که اغراق کرده ام، تعریفِ بیخود بوده است، اصلا دروغ گفته ام. گاهی دلم می خواهد این تجربه ها در من دفن شود و به گوشِ کسی نرسد. فقط مالِ من باشد. هم لذت و غرور و افتخارش و هم درد و رنج و غمی که نصیبم می کند. وقتی قهرمان ها بیش از اندازه قهرمان باشند، لذت و غرور به دامنِ غم کشیده می شوند. و تو دلت می خواهد در این حال دفن شوی. نگویی و نشنوی. فقط ساکت بمانی و همه نگاه باشی.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 192