خیلی کوچک بودم. آن روزها باید آهنگ ها را روی نوار کاست می شنیدی. آدمِ آهنگ بازی نبودم. موسیقیِ خوب هم نمی فهمیدم چیست. موسیقی را بیشتر در شعر و کلام آهنگینش می شناختم. تنها چیزی که واقعا تا آن روز برایم معنای موسیقی داشت، قطعه هایی بود که از بنان شنیده بودم. باقی هرچه به گوشم می خورد آهنگ های شیش و هشت دهه های قبل انقلاب و 60 و 70 بود. یک دوره را در نوجوانی آنقدر الهه ی ناز گوش داده بودم که همه جا این نوای دلنشین توی گوشم بود.
اما فرهاد. فرهاد را جستجو کرده بودم. فرهاد را به دست آورده بودم. برایم ماجرایی دیگر بود. صدای فرهاد را نمی دانم کجا، ای کاش یادم بود، یکبار جایی صدایش را شنیده بودم. تازگی، نبوغ، سادگی و خلوصی داشت که دلم را برد. و بعد از آن نوجوانی ام رنگِ او را گرفت. یک روز غروب با الناز دوتایی تک و تنها زدیم به خیابان ها و پاساژها. هر دو کم سن و سال بودیم و یادم نیست از کسی اجازه گرفته بودیم یا نه. کنار سینما بهمن، پاساژی بود که اسمش را یادم نیست. پاساژ بیشتر یک بازارچه ی نونوار شده و بدون سقف قدیمی بود که بوی نو و کهنه اش در هم آمیخته بود. فرزندِ زودرسِ یک آمیزشِ ناگهانی و عجولانه میانِ سنت و تجدد بود، انگار. یک کتابفروشی شلوغ و درهم و خیال انگیز آنجا بود که هر دو دوستش داشتیم. کمی دورتر در همان حوالی، طبقه ی دوم یک ساختمان قدیمی جایی را پیدا کردیم که چند دختر و پسر جوان با قیافه های هنری، محصولات هنری می فروختند. با چشمانی که برق می زد و خورشید تویش می درخشید به پسر فروشنده گفتم: «آلبوم آهنگ های فرهاد مهراد رو می خوایم. شما دارید؟» کمی با تفریح نگاهم کرد. بعد به الناز که از من پنج شش سالی کوچکتر بود و او هم منتظر جواب پسر فروشنده، نیم نگاهی انداخت. خندید و گفت: «فرهاد؟» حس کردم لحنش تمسخرآمیز است. اخم کردم و کوتاه گفتم: «بله» سری تکان داد و گفت: «آفرین به تو. صبر کن ببینم داریم یا نه.» رفت توی یک پستویی و من چشمم به دو دختر زیبای دیگر افتاد که همان جا کار می کردند و با لبخندی مهربان به ما نگاه می کردند. پسر نوار کاست ها را آورد. پولم فقط به دو تا از آن ها می رسید. یکی را با پیشنهاد پسر و یکی را از روی عکس قشنگ روی نوار کاست انتخاب کردیم. پول را دادیم. و عین قرقی از زیر نگاه های شوخ و لب های خندان شان فرار کردیم بیرون از مغازه. پایم که توی خیابان رسید تازه نفسم را آزاد کردم و با شوق به بهترین چیزی که تا آن روز برای خودم خریده بودم نگاه کردم. هنوز هم هردوشان را دارم. گاهی به یاد روشن ترین و خفن ترین روزهای نوجوانی به آهنگ های کم کیفیت توی ضبط صوت گوش می دهم.
فرهاد، حس و حال و روح و روانم را از ابتذالی که آن روزها می توانست هر نوجوانی را درگیر کند نجات داد. با او به تاریخ و کتاب و مبارزه علاقه مند شدم. متن شعرهایش را می نوشتم و به معنایشان و به اینکه چرا چنین چیزهای متفاوتی را خوانده، فکر می کردم. با فرهاد همه ی حس هایم را عمیق می کردم. هیچ غمی، عشقی، شوری، دلتنگی و خوشحالی ای نبود که با او عمیق تر نشود. اینطور بود که فقط کافی بود او بخواند و مثلا بگوید: «هه..» تمامِ جهان و جستجویِ ناتمامِ آرزوها و خوشبختی، برایم با همین «هه » که فرهاد با واقعی ترین حس می گفت، بی اهمیت و مسخره می شد. یکبار موقع خریدنِ کتابی از صادق هدایت در بازار کتاب های دست دوم وقتی گمانم 13-14 ساله بودم یک پسر ریش دار و حزب اللهی با سربه زیریِ کامل گفت: «شما خیلی کوچیکی برای خوندن این مزخرفات. ذهن تو سالم نگه دار.» بعد با تاسف به فروشنده گفت: «نده آقا این چیزا رو به بچه ها.» با چنان حرص و بغضی به قد و قامتش که دو سه برابر من بود نگاه کرده بودم که خنده اش گرفته بود. به فروشنده که مردِ از تاریخ درآمده و جذابی بود گفتم: «من بقیه کتاب هاشم خوندم فقط مونده بوف کور که جایی پیداش نکردم. توروخدا اگه دارید برام بیارید.» کمی غلو کرده بودم. تا آن روز فقط سه چهار داستان از او خوانده بودم. قول داد. اما هروقت رفتم کتاب را نداشت. آخر هم نیاورد. هنوز این را به کسی نگفته ام اما سر این ماجرا کلی اشک ریختم. «تو هم با من نبودیِ» فرهاد را گوش می کردم و اشک می ریختم. چند سال بعد بوف کور را خریدم و قبل از خواندن، هزار بار «تو هم با من نبودی» را گوش دادم.
جهانِ هر آدمی رنگ و بویی دارد. حال و هوایی. آدم ها وقتی تغییر می کنند، خصوصاً تغییراتِ بزرگ، حال و هوای جهان شان هم عوض می شود. حال و هوای جهان من عوض شده. تغییراتِ عمیق فکری و روحی در اولین سال های جوانی مرا هجرت داد. هجرتی از جهانی که دوستش داشتم به جهانی که جانم شد. در شدت های این جهانِ جدید که جان و نان و هوایم شده یکی از خنک ترین و عزیزترین شهودهایم این است که می دانم جهانِ قبلی، اولین جهانی که درونش نفس کشیدم، بیشترین نسبت ممکن را با جهانِ امروزم دارد. دوپاره نشده ام. در تناقض نبوده ام. جهان هایم به رغم تفاوت های شدید و بزرگ اما در جایی به هم می رسند و وحدتم را حفظ می کنند. خدا را شکر که در جهان قبلی با بنان و فرهاد محشور بوده ام. شعر نون و آبم بود. تعصبی روی آدم ها نداشتم. کتاب ها را شوم نمی دانستم. مذهب را افیون نمی دانستم. جامعه را قابل تغییر می دانستم. تخیل و احساس را کوچک نمی شمردم. خوشبختی را جستجو نمی کردم. از اینکه دردها بیشتر شود، نمی ترسیدم. در فهمیدن، شجاع بودم. و به اندازه ی کافی عاشقی کردم و از هر امکانی برای مست شدن میانِ تمامِ نشانه های حیات که پیش رویم بود، دریغ نکردم. و خدا را شکر که تمام این ها بنیادهای جهانِ جدیدم هستند.
من از تکه پاره شدن می ترسم. هنوز هم می ترسم. از اینکه باز هم هجرت کنم اما جهانِ جدید، نسبتی با جهان های قبلی نداشته باشد، می ترسم. من از انکار خودم در روزگاری که قبلا زیسته ام می ترسم. خدا کند اشتباه نکنم. خدا کند این عشق به حال و هوایم و جوری که پیوسته و متحد زیسته ام را از دست ندهم. این روزها دقت می کنم که حتی غلط هایم در مسیر درست هایم باشد. فرق است میان غلط ها. غلطی که از تو دور است، ترسناک ترین غلط است. باید نزدیک به آنچه هستم، غلط کنم. نباید دور شوم. باید جلوی چشم باشم. دور باد همه ی غلط هایی که دور از ماست.
پی نوشت: روحت در آرامش باشد هنرمند، فرهادِ عزیز. از طرفِ هم جهانِ سابق و هم نشینِ امروز، الهام.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 199