متن را به بدترین شکلِ ممکن تمام کردم. هنوز ادیت نشده اما انگیزه ای برای بازنویسی و دقتِ بیشتر ندارم. حتی آگاهی از اینکه ممکن است در ارزیابی اتفاقِ ناخوشایندی بیفتد هم تاثیری در من ندارد. خودم به استاد پیشنهاد داده ام که اگر متن را برای ارزیابی به او ندادند، می فرستم تا بخواند. متن را برای جای غلطی و در موقعیتِ غلطی نوشته ام. نزدیکِ یک سال است که می دانم خودم را در موقعیتِ اشتباهی قرار داده ام. با این حال، بابتش نگران نیستم. صرف نظر از اینکه برآیندِ سنجش ها و تأملاتم مرا برای باقی ماندن در ادامه ی اشتباهْ مجاب کرده بود و دلیلِ کافی داشتم؛ دارم سعی می کنم نسبت های کمی که با این موقعیتِ اشتباه داشتم را تمام و کمال تصرف کنم و بسط دهم. دارم سعی می کنم به هر نحوی که شده امکان هایی که برایم فعال کرده را محقق کنم و خودم را از رنجِ نامأنوس بودن و دلخواه نبودنش نجات دهم.
امیدوارم به استادِ اشتباهی اعتماد نکرده باشم. او کمکم خواهد کرد که بعضی از این امکان ها را محقق کنم. یکی از درونی ترین امکان هایی که قرار گرفتن در این موقعیتِ اشتباه برایم رقم زده، این است که توجهم داده به مقوله ی کمک گرفتن. نقصی که هیچ وقت جرأتِ کافی برای روبرو شدن با آن را نداشتم. این از بزرگ ترین ضعف هایم است. اینکه بلد نیستم از کسی کمک بگیرم. حتی اگر خودش داوطلبِ کمک کردنْ باشد من باز هم بلد نیستم کمکش را بپذیرم. همیشه اجبار، عشقِ بیش از حدِ کسی به من یا توپ و تشری از طرفِ دیگری در کار بوده تا بالاخره تن داده ام به اینکه به کمک نیاز دارم. اما حضورم در این موقعیتِ اشتباهْ و تبعاتِ سختش باعث شده بخواهم داوطلبانه از کسی کمک بگیرم. کارِ راحتی نیست. چون این حقیقت را پیشِ چشمم می آورد که کمک نخواستنْ نتیجه ی قدرت نیست، بلکه محصولِ ضعف و بدتر از آن محصولِ ترس از عیان شدنِ ضعف است. دارم سعی می کنم این امکانِ فعال شده را با چنگ و دندان بچسبم و از این موقعیتِ اشتباهی که درونش بودم غنیمتی برای خودم بردارم. نمی توانم دستِ خالی تمامش کنم. تمام شدنِ متن و تحویل دادنش هرگز برای اینکه راحت شوم کافی نیست. نمی توانم بدونِ اینکه موقعیتْ را از آنِ خود کرده باشم، بگذرم. من به جبرانِ اشتباه اعتقادی ندارم اما به تصرف و به زیر کشیدنش چرا.
مهم ترین امکانی که پیشِ رویم است درکِ متفاوتی است که از خودم به عنوانِ یک شخص/فرد پیدا کرده ام. این درکِ متفاوت ابداً چیزِ جدیدی نیست. همیشه می دانستم که در من هزاران نفر زندگی می کنند اما من اصرار داشتم که این میل و کشش درونی را نادیده بگیرم. اصرار داشتم رنجِ اینکه میxadدانم هرگز تنها به سرنوشتِ شخصی خود راضی نیستم را کم کنم. اما تجربه ی مطالعات و فکرهای یک سالِ اخیر باعث شده دیگر نسبت به تمایز بخشیدنِ خودم به مثابه ی یک شخصْ از آن هزاران نفری که درونم هستند اصرار نکنم. آن حسِ منفرد، تنها و تکینی که همواره در مفهومِ شخص یا خودْ وجود دارد، در حالِ تبدیل شدن به چیزِ دیگری است. همیشه می دانستم که سرنوشتِ شخصیِ خودم را به خوبی می شناسم و دارم تلاش می کنم که بر آن احاطه داشته باشم. حالا دارم اجازه می دهم مفهومِ شخص در من تغییر کند. مدت هاست که تنها یک شخص نیستم. هرشب با هزارْ سرنوشت میxad خوابم. نه سرنوشت xadهای جزئی و مشخصْ در افراد یا موضوعات؛ بلکه سرنوشت و تقدیرِ روحیْ جمعی. دارم تن می دهم به اینکه بپذیرم همواره در من تنها یک سرنوشتِ شخصی نبوده که راهم میxadبُرده بلکه سرنوشتِ جمعیِ یک تاریخْ در من نفس میxadکشیده و هدایتم می کرده. بلندپروازی و بلندهمتی در من اینگونه بود. حس می کنم تقدیرِ تمامِ تاریخ در روحم پیدا شده. دلم می خواهد با این امکانِ جدید بیش از این ها درگیر شوم. نمی خواهم مثلِ قبل همچون سوژه ای تنها بیرون بایستم و به گذرِ روح ها و سرنوشت های تاریخ نگاه کنم و بترسم که بارِ آن ها هم بر دوشم اضافه شود. می خواهم نسبت به سرنوشت هایی که درونم نفس می کشند احساسِ مسئولیت کنم و از آن ها برای خودم و گذر از ضعف ها، تعلل ها و گوشه گیری هایم، توانِ مضاعفی بسازم. نمی خواهم مثلِ بقیه تنها صاحبِ سرنوشتِ خودم باشم یا تنها سرنوشتِ خودم را بدانم. حالا که بدون اینکه بفهمم چرا، مرا به این جهانِ مرموز و ترسناک پرتاب کرده اند می خواهم با همه اش درگیر شوم. می خواهم سعی کنم معنای شخص/فرد را از اول پیدا کنم. محال است که من فقط همین شخصِ منفرد و تکین باشم. این را از سنگینی و فشاری که هر روز بیشتر در روحم حس می کنم، می فهمم. شجاعتم برای کتاب خواندن کم شده چون فشارها را بیشتر می کند، به جای آن مثل همیشه دوست دارم به خلوت و فکر کردنِ صِرف پناه ببرم اما نمی خواهم امکانی که پیشِ رویم است را رها کنم.
مرزهای مشترک...ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 174