شیوه ای برای تبریکِ تولدِ یک دوست

خرید بک لینک

همواره برخی ایده ها در جامعه و محیط پیرامونِ شخص، بیش از بقیه برجسته، تبلیغ و تقلید می شوند. تا حدی که هر واقعه، تجربه و پدیده ای تنها با ارجاعِ به آن ایده ها معنا می شوند و حتی واقعی تلقی می شوند. نتیجه ی بلندمدت و گاهی کوتاه مدتِ چنین روندی این است که دیگر نمی توان به واقعی بودنِ ایده های شخصیِ خود، تجربه ها و درکِ خود از مسائل اعتماد کرد. زیستن در یک گروه اقلیّت (حال یا اقلیّتِ مذهبی یا قومی یا جنسی یا نژادی و ...) اگرچه دشوار و نیازمندِ مراقبتِ همیشگیِ اکثریت است اما دستِ کم امری ثابت و به لحاظِ فنی پذیرفته شده است. درحالیکه کسانی که شیوه ی زندگی شان این است که به ایده های هژمون شده و فراگیرِ محیطْ تن ندهند و از آن ها سرباز زنند در یک «اقلیّتِ سیال» به سر میxad برند. ویژگیِ اقلیّتِ سیال این است که موضوعِ اقلّیّت بودنْ به تعدادِ موضوعاتِ زندگیِ روزمره و غیرِ روزمره برای آن ها متعدد و متفاوت است، زیرا آن ها در شیوه ی زندگی شانْ اقلیّت هستند نه در یکی از موضوعاتش.

آن ها هر روز بارها و بارها در موضوعاتِ مختلف خود را در اقلیّت می یابند. این وضع، در حالی مُدام تکثیر می شود که ایده های اقلیّت هرگز در تفسیر و معنا کردنِ واقعه ها و تجربه ها به رسمیت شناخته نمی شوند. لذا آن ها در اغلبِ مواقع، واقعی تلقی نمی شوند زیرا حمایت و تضمینِ جمع یا اکثریتِ (متخصص یا عرف) را با خود ندارند.

بخشِ زیادی از انرژیِ چنین شخصی همواره صرفِ این می شود که در برابرِ اتهامِ واقعی نبودنْ مقاومت کند. او باید در سایه ی سنگینِ اتهامِ واقعی نبودن، زندگی کند و همواره آگاه باشد که این سایه ی سنگین نباید مقاومتش را بشکند. ایده های حاکم می کوشند هویت و ارزشِ شخص را تعیین و معنا کنند یا جایگاه و کارکردِ او را تعریف کنند. هماهنگ نبودن با این ایده ها، صرف نظر از تمامِ محرومیت های اجتماعی و حتی اتهاماتِ مذهبی، سیاسی و صنفی ای که برای شخص به دنبال دارد، ماجرای دیگری را هم رقم می زند؛ شخص را متوهم، غیرواقعی و بی اعتبار نشان می دهد.

برای کسی مثلِ من که همواره تمامِ «واقعیتِ موجود» را به دلیلِ «خواستِ عمیقِ واقعیت»، زیرسوال می برد و به راحتی به آن تن نمی دهد، این که مدام این اتهام را دریافت کند که «غیرواقعی است»، تناقض و چالشی سنگین است. سال ها قبل وقتی 18-19 ساله بودم هرگز گمان نمی کردم که در 31 سالگی لازم باشد چنین متنی بنویسم و هنگامِ نوشتن اش تا این اندازه تحتِ فشار باشم. خیلی جوان بودم و تصورم این بود که در دهه ی چهارم زندگی ام، دیگر این من هستم که واقعی بودنِ ایده های حاکم و اعتبارِ همیشگیِ این واقعیت را نزدِ دیگران به چالش می کشم. اما اینطور نشد. بالا رفتنِ سنم پیامی احتمالاً ترسناک را به محیطِ پیرامونم مخابره می کرد در نتیجه مقاومت، انکار و طردِ آن ها را بیش از پیش برمی انگیخت. بالا رفتنِ سنم به دیگران نشان می داد که پافشاریِ من بر ناهماهنگی با ایده های اکثریت در شیوه ی زندگیِ شخصی و حرفه ای ام، تنها از سرِ لجبازیِ نوجوانی یا غرورِ جوانی نبوده و قرار است در بزرگ سالیْ عواقبش را تمام و کمال بپذیرم. حالا اوضاع حتی سخت تر شده. دیگر تصورم این نیست که پس از سال ها نوجوانی و جوانیِ پر از آشوب و مقاومت کردن و کاویدن، دهه ی چهارمْ قرار است در سایه ی دستاوردهایمْ راحت تر بگذرد. حالا و در 31 سالگی هم درست به اندازه ی 13-14 سالگی باید با مقاومت و به همان میزان در اقلیّتی مُدام و سیال زندگی کنم. این سِپرْ انداختنی نیست.

پی نوشت 1: تولدت مبارک رفیق. من و تو مثلِ همیشه به دلیلِ زن بودن مان از موهبتِ «دوبرابر شدنِ» هرچیزی برخورداریم! هر ماجرایی درباره ی ما ضرب در زن بودن مان می شود و من قبول ندارم که این امرْ واقعی است. اگرچه ما به دلیلِ همین استنکافْ غیرواقعی پنداشته می شویم، اما مرهمْ این است که در جهانِ ما حتی اساسی ترین، بنیادی ترین و بدیهی ترین ایده ها هم از اتهامِ غیرواقعی بودن مصون نیستند.

پی نوشت 2: اوصیکُم به فلسفه من حیث الروحیه لا بالضروره النظریه.

پی نوشت 3: «پدرِ من روضه ی رضوان را تنها به خاطرِ دو گندم فروخت»؛ بزرگ ترین و سخت ترین مقاومتِ تمامِ زندگیِ 31 ساله ی من تا به حال این بوده که «من آن را به یک جو نفروشم». جنگی و غایتی سترگ تر از این برای خودم سراغ ندارم.

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 207 تاريخ: يکشنبه 5 بهمن 1399 ساعت: 20:57

صفحه بندی