سودازده

خرید بک لینک

نیاز دارم که میم اینجا باشد. توی خانه. راه برود و من صدای پاهایش را از توی اتاقم در حالیکه پشت میزم نشسته ام بشنوم. توی ذهنم قدم هایش را تا رسیدن به آشپزخانه دنبال کنم و بعد صدای نامفهومش توی خانه بپیچد که آوازی قدیمی را می خواند. برگردد توی هال، صدای تلویزیون را تا آخر بلند کند. چلسی بازی داشته باشد. دل دل بزنم که درس را رها کنم، یک بالش بزرگ بزنم زیر بغلم و بروم کنار بساط خوراکی هایش لم بدهم و در سکوتْ بازی را تماشا کنیم. این کار را خیلی دوست داشت. اینکه در کاری همراهی اش کنم. همینطور ساکت و بی حرف. زمستان که بود می خزیدم زیر پتویش. گولّه می شدم توی بغلش. جمله ی خنده داری داشت که اینجور وقت ها خرجم می کرد. خصوصی تر از آن است که بتوانم اینجا بنویسم اش.

اما نمی روم. درس ها زیاد است. از پشتِ میز تکان نمی خورم. حالا مسئله ی فلسفی آن وسط می درخشد و تمرکزم را برای خواندنِ هزار تا کتابِ تلنبار شده می گیرد. اما آن وقت ها غرق می شدم در تمرین های ریاضیِ پیچیده و چند مجهولی. یکهو پشت سرم ظاهر می شد و یک پس گردنیِ محکم می خواباند پسِ گردنم. از ته دلم سرش جیغ می زدم و او با آن قدِ دراز و دیلاقش از ارتفاعی بلند به قیافه ام می خندید. اگر موقعیت از کف اش می رفت و وقتِ وارد شدن به اتاقْ می دیدم اش، به خراب کردنِ موهایم رضایت می داد. چرخی توی اتاق می زد، اینهمه جدی گرفتنِ درس و کتاب ها و نظریه ها را در من به مسخره می گرفت، می خندید و بعد می رفت پیِ کارش. میم همه ی دنیا را با دار و ندارش به مسخره می گرفت. اگر اینجا بود حال و روزِ الانم را به مسخره می گرفت، بعد، همه چیز آسان تر می شد و با هم فرو می رفتیم در خلسه ی بی خبری.

نیاز دارم که میم اینجا باشد. مدت هاست حرف نزده ایم. سال هاست. یادم می آید که در تمامِ عمرم هیچ وقت با او حرف نزده ام. ما به هم نگاه می کردیم. شوخی های ناجور می کردیم. کنار هم سکوت می کردیم. با هم کارِ مشترک انجام می دادیم. او داد و فریاد می کرد. من کنارش گریه می کردم. حتی یکی دو بار در کودکی برایش نامه نوشتم. اما ما هیچ وقت حرف نمی زدیم. چند روز قبل زنگ زد و جواب ندادم. از این تماس های پر از سکوتِ دو دقیقه ای و پرت و پلا خسته شده ام. دلم می خواهد کنارش بنشینم. حتی اگر بوی سیگار بدهد. حتی اگر بدانم چیزی نوشیده. از توی دست هایش انرژیِ همه ی کائنات می جهد بیرون. همین که دست هایم را کنار دست هایش ستونِ سرم کنم، دراز بکشیم و با هم مستندی چیزی ببینیم، برایم بس است. ساعت 11 شب خوراکِ ما یا پارک ملت بود، یا این شب ها، یا سینمای تخصصیِ کانالِ 4. ساعتِ 11 شب های خاص تر به وی اچ اس و ورق و شطرنج می گذشت.

آخرین باری که حرف زدیم جای شلوغی بود. صدای خنده های بلندِ آدم ها می آمد. گفت توی مهمانی است. عجله داشت که تماس را قطع کند. من ویرَم گرفته بود که حرف بزنم. چرت و پرت به هم می بافتم و از یمین و یسار حرف می زدم. دلم می خواست از ماجرای اخیر برایش حرف بزنم. تنها باری که از مردی با او حرف زده بودم 7-8 سال قبل بود. توی ماشین او بودیم. تنها واکنشش بالا رفتنِ سرعت ماشین اش تا بی نهایت بود. عصبانیت و احتمالا غیرتش هیچ تاثیری روی چهره و لحن صدایش نداشت وقتی گفت: «من از تو مطمئنم.» از بچگی در مورد چنین چیزهایی واکنشش تنها سکوت بود. دلم می خواست درباره ی اشتباهی که کرده ام با او حرف بزنم. بگویم که چقدر روحیه ی خودم را دست بالا گرفته بودم. مطمئن بودم مثل همیشه حرفی نخواهد زد. نه سرزنشی نه نصیحتی. به جای هر چیزی تنها می گفت: «من به تو اعتماد دارم به هر کاری که بکنی حتی اگه غلط ترین باشه، اعتماد دارم.» در نگاهش مثل همیشه من هنوز همان دختربچه ی 10-12 ساله ام. انگار هر دو در همان موقع مانده ایم. بیش از 8 سال است که نه او شاهدِ بزرگ شدن من بوده، نه من شاهدِ پیر شدنِ او. دست آخر، فهمیده بود که دل نمی کنم. عجله اش را بی خیال شد و با حوصله به سوال هایم درباره ی پروتکل های امنیتیِ شهر جواب داد. آمار مرگ و میر و مبتلایان را داد. وقتی مطمئن شد حرفی نمانده با حوصله و بی عجله چند تا شوخیِ مورددار کرد و بعد هم خداحافظی.

نیاز دارم که میم اینجا باشد. هزار تا تصویر مشابه از او دارم که عصبانی و خشمگین از راه رسیده، مرا از وسطِ مهمانی، از وسطِ تفریح، از وسطِ خیابان کشیده و با خودش برده. در اولین تصویرْ فقط 5 سالم است. جیغِ لاستیک های ماشینش را از بینِ هزار تا جیغِ دیگر می شناختم. من توی جیپِ قدیمیِ دهه شصتیِ رویایی ام بودم. لابه لای کلی دلخوشی که ماشینِ او پیچید جلوی ما و جیپ متوقف شد. نگران به درهای عقبِ جیپ نگاه می کردم. فقط یادم است که رسید، دستم را گرفت و پرتم کرد توی پیکانِ آبیِ آسمانی و با خودش بُرد. تصویرهای بعدی همه کم و بیش همینطورند. نیاز دارم که میم اینجا باشد. همین الان. با دست های بزرگ و گرمش دستم را محکم بگیرد، مرا بکشد دنبالِ خودش و پرتم کند توی پیکانِ آبیِ آسمانی. مرا از اینجا ببرد. از تمامِ این شهر و تمامِ این دنیا دورم کند. از تمامِ ماجراهای حل نشدنی و تلاش های بی ثمرْ دورم کند. مطمئنم دیگر بابتِ دردِ مچِ دستم بهانه نخواهم گرفت. آن وقت ها همیشه مرا از وسطِ خوشی ها می دزدید. نیاز دارم که میم اینجا باشد تا این بار مرا از وسطِ سختی ها بدزدد و ببرد به گوشه ی تنگ و تاریکِ خودش.

غریبه ای که توی سرم می دود بهانه ی میم را گرفته. شب ها خوابِ میم را می بینم و صبح ها با چشم های پُف کرده بیدار می شوم. توی خواب هایم بلند بلند گریه می کنم. صبح ها یادم می آید که از گریه هایم دیوانه می شد. می آمد توی اتاق. بازوهایم را محکم تکان می داد و داد می زد: «چرا گریه می کنی؟» بلافاصله نفسم قطع می شد و ساکت می شدم. غریبه دارد درونم زندگی می کند. هوایِ میم را توی سرم می اندازد. این «من» نیستم. غریبه است. «من» همه چیز را سنجیده بودم. هیچ وقت قرار نبود که «من» به میم نیاز داشته باشم. سرگذشتِ «من» این بود که بدونِ میم زندگی کنم. «من» می دانستم که از لحظه ی تولدم از زندگیِ میم خط خورده ام. مراوده ی «من» با میم همیشه محو تر و بی اثرتر از آن بود که مانعِ تصمیم های منطقی و استدلال های محکمم برای رفتن بشود. اما غریبه! غریبه آدم جدیدی است که توی سرم زندگی می کند و مدام با دهن کجی به «من» می گوید: نیاز دارم که میم اینجا باشد.

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: يکشنبه 5 بهمن 1399 ساعت: 20:57

صفحه بندی