هجرتِ دوباره

خرید بک لینک

هنوز یک ماه هم نگذشته است. مردْ با تبختر مقابلم نشسته بود و یکریز سوال میپرسید. از میانِ سوالهایش تنها همین در خاطرم مانده که «چرا فلسفهی محض رو ادامه ندادی؟ از مسیرِ خوبت منحرف شدی به سمتِ علوم اجتماعی.. چرا؟»

 

- یک سال است که به مهاجرتِ دوباره فکر میکنم. با «عزیزترین» دربارهاش حرف زدهام. به سختی و با لکنت. همهی آنچه برای دیدنش به اینجا آمده بودم را دیدهام. در چهار خانه و سه خیابانِ مختلف زندگی کردهام. در سه دانشگاه و دانشکدهی متفاوت درس خواندهام. در جاهای مختلف و با آدمهای متفاوتی کار کردهام. با گروهها و جریانهای ایدئولوژیک و غیرایدئولوژیک، تندرو و معتدل، چپ و راست معاشرت داشتهام و واردِ محافل خصوصیشان شدهام. معلم و پژوهشگر و نویسنده و مترجم و کارگر شدهام. دل بستم و دل کندم. برای گرفتنِ حق و حقوقم تلاش کردم و در مقابل مردهای گردنکلفت، صاحبمنصبان و خطراتِ ریز و درشت ایستادم. میتوانم برای تمامِ عمر در این شهر بمانم، بجنگم و زندگیِ خوب و مستقلی که از صفر ساختهام را ادامه دهم. اما روحم در حالِ هجرت است و من نمیتوانم متوقفش کنم. نیازهای روحی و فکریام بیش از ظرفیتِ این شهر شده است. مهاجرتِ قبلی درست وقتی اتفاق افتاد که یک هجرتِ روحی، فکری و عقیدتیِ کامل در من رخ داده بود. درستْ همین لحظه بود که جسارت پیدا کردم تا آن شهر را برای همیشه ترک کنم. حالا یک سال است که شاهدِ مهاجرتِ ذره ذرهی روح و فکر و ایدههایم هستم. میدانم که اگر این هجرتِ روحی و باطنی کامل شود، نگه داشتنِ تن و خانهام در این شهرْ سخت خواهد شد. 

- تمامِ نوجوانی و دههی اول جوانی را صرفِ فهمیدن این کردم که «چرا این نه و آن آری». چنان سرگردان و تنها بودم که فقط فهمیدنِ همین «چرا» آرامم میکرد. فکر میکردم، مهمترین چیز این است که بدانی برای چه زندگی میکنی و میجنگی. گمان میکردم همین که بدانم کدام اصول و ارزشها و چرا فقط همینها، میتوانند به هستیِ ما معنا بدهند، کافی است. اینکه چه چیزی و چرا ارزشِ ایستادگی و زندگی کردن، شناختن و مُردن را دارد. اما سی سالگی به بعد، برایم متفاوت و شگفت رقم خورد. حالا در نقطهی عطفِ حیاتِ فکری، سیاسی و عقیدتیام هستم. در یکی دو سالِ اخیر تقریباً هر موقعیتی که قبلاً حاملِ نحوی ثبات و آرامشی نسبی بود را در خطرْافتاده دیدم. بدونِ وقفه و به طور متوالی، شاهدِ تحول، تزلزل و از دست دادن، بودم. در زندگیِ شخصی، تحصیلی، شغلی، خانوادگی و در زندگی اجتماعیام، تغییراتِ شدید و عمیقی را تجربه کردم. قبلتر از آن هم اتفاقاتِ مشابه اما کماثرتری رخ داده بود. نتیجه این بود که به تدریج هوشیار شدم که در حالِ گذر از مرحلهی «چرا این نه و آن آری» هستم. آگاه شدم که صرفاً دانستنِ اینکه چرا و کدام و چه چیزْ دیگر کافی نیست. کافی نیست که بدانی اصول و ارزشهای تو چه چیز و چرا اینها، هستند؛ و کافی نیست که تو چقدر میخواهی که آنها محقق شوند. برایم روشن شد، همواره چیزِ مهمِ دیگری وجود دارد که از چشمم نه اینکه پنهان مانده باشد اما اهمیتش را بسیارْ دور تلقی میکردم. چیزی که به موازاتِ دغدغهی «چرا» و «کدام» مهم و تعیینکننده است. اینکه بدانی «به چه قیمت» و «چگونه». دانستنِ اینکه «به چه قیمت» میتوان برای تحققِ بزرگترین ارزشها تلاش کرد؛ و «به چه قیمت» میتوان و لازم است، برای شناخت و شناساندنِ ارزشها و اصول جنگید. پس به سوی فرهنگ معطوف شدم. به لحاظِ نظری و روی صفحهی کاغذ، به اهمیتِ چنین چیزی واقف بودم اما آن را نزیسته بودم. حالا برایم ملموس و فهمیدنی است که چرا باید به این پرسش بهای جدی و مختصی بدهم. با همهی جانم لمس کردهام که باید رودرروی والاترین ارزشهای زندگیام و مهمترین ارزشهای سیاسی و عقیدتیام بایستم و بپرسم به چه قیمت؟ تا کجا؟ و چگونه؟ این تنها، مرحلهی پس از «چرایی» نیست؛ بلکه این وجهی است که حتی پاسخِ «چرا این نه و آن آری» را تغییر خواهد داد. این وجهی است که به محدودیتها ارج مینهد نه اینکه آنها را مزاحم و مانع بداند. هرگز این را فهم نمیکردم اگر در دو سه سالِ اخیر، آن را چنین سخت و سنگین زندگی نکرده بودم. قادر نیستم که از میزانِ خوشبختی و شعفی که در نتیجهی این دو سه سالِ پررنج نصیبم شده، چیزِ درخوری بگویم. اما هجرتِ فکریام آغاز شده و وضعیتِ من معنا یافته است. همین.

- تمام ماهِ گذشته را به رفتن و مهاجرتِ دوباره فکر کردم. نه در خلاء بلکه موقعیتی پیش آمده بود که مرا در یک قدمیِ رفتن قرار داده بود. موقعیتی که میتوانست بخشِ بزرگی از آسیبهای مادی و روانیِ یک سالِ گذشته را جبران کند و مهمتر از آن به ایدهی مهاجرت، تحقق ببخشد. اما پس از ساعتها گفتگو، تأمل و مشورتهای حقوقی، در نهایت، توافقی که میتوانست تغییرِ بنیادینی در وضعم ایجاد کند را رها کردم. سختترین بخشِ کار این نبود که از مزیتها و امکاناتِ آشکارا مثبتِ این توافق گذشتم، بلکه این بود که در این انتخابْ بیش از هر زمانی «تنها» بودم. با این حال، در کمالِ شگفتی متوجه شدم که «تنهایی» نه تنها از درستی و ارزشِ تصمیمم نکاسته بلکه اعتبارِ مضاعفی به انتخابم بخشیده است. اعتباری که به هیچ طریقِ دیگری بدست آمدنی نبود. این اعتبارْ ناشی از این بود که دریافتم، توانستهام دقیقاً وسطِ فقدان و نیاز و در حالیکه هیچ حمایتی وجود ندارد، به پیشنهادی آیندهدار پاسخِ منفی دهم. پاسخِ منفی در عینِ نابرخورداری، برایم مصداقی از این بود که بالاخره توانستهام (ولو تنها در همین یک مورد) از تصمیماتِ مبتنی بر خوشحالی و غم/هراس، به تصمیمی مبتنی بر انسانیت و کرامت برسم. بیتوجه به اینکه نتایجِ این انتخاب، خوشحالم خواهد کرد یا غمگین و هراسان. حالا که دو سه هفته از آن شبِ بارانی گذشته است، میدانم که در هنگامِ این انتخاب، معنادارترین نیازم این بود که به حدودِ روح و جانم بها دهم و روشن کنم که «به چه قیمت» ارزشی که حامیاش هستم را محقق خواهم کرد. گمان میکنم تنها همین معناست که در سالهای پیشِ رو مرا زنده و انسانْ نگه خواهد داشت ولو تمرکز بر آن از دهها نیازِ حیاتیِ دیگر محرومم کند.

 

 به جای پاسخ، به چشمانِ مردِ مدعی نگاه کرده بودم؛ با مکث و حوصله. معذب و گنگْ سرش را تکان داده بود و بیمعطلی سوالِ بعدی را پرسیده بود. چه شبِ سخت و بیهودهای بود.   

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 152 تاريخ: شنبه 17 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:39

صفحه بندی