گزارشِ وضعیت

خرید بک لینک

- از لحاظ وضعِ علمی در سکوت و رکود به سر میبرم. جولانِ ذهنی دو-سهسالِ اخیرم آرام گرفته. هیجانِ سخنگفتن ندارم و تمامِ میلم به کنارهگیری و مشاهده است. از بیش از یکسالِ قبل شروع شده و همچنان روندش صعودی است. هنوز به قلّهی این وضع نرسیدهام. دلم میخواست تزی هم در کار نبود. اما شاید صبوری/همراهی/تغافلِ استاد مشاورم نسبت به اینهمه کمرنگبودن و سکوتم است که باعث میشود، جری نشوم، اقدام جدیای علیه تزم نکنم و اجازه دهم به نحوی آرام در کنارم نفس بکشد. مثلِ کسی هستم که زبانی را میفهمد اما نمیتواند یا نمیخواهد به آن زبان سخن بگوید. ناآرامیِ روانی هم هست. به لحاظ روانی دلزده و بیزارم. برنامههایم را به تعویق انداختهام. نه اینکه مشغول زندگی شخصی شده باشم. نه. زندگی شخصی من همان زندگی علمی یا مطالعاتیام است. به همین دلیل، الان که مشغول برنامههای علمیام نیستم، درواقع، مشغولِ هیچچیز نیستم. متوقفشدنِ زندگی علمی باعث شده زندگی شخصی هم متزلل و در رنج بگذرد.

- به درس نخواندن، عادت ندارم. باید اعتراف کنم که میدانم دلیلِ اصلی اضطرابِ شدیدم در این یکسال و اندی، درسنخواندن است. پروژهی ماه قبل را در شدیدترین فشارِ کاری به اتمام رساندم و با درجهی بالایی از رضایت خودم و کارفرما تحویل دادم. اما تقریباً ذهن و بدنم خالی کرده است. پروژهی این ماه را با ضعفِ جدی آغاز کردهام. با اینحال، هنوز بیش از روزی 10 ساعت کارِ مفید میکنم. کارِ زیاد آزردهام نمیکند؛ اما تقریباً در تمامِ لحظاتِ روز، در هر حالی که باشم ذهنم مشغولِ این است که مدتهاست با کمترین کیفیت درس خواندهام یا اصلاً نخواندهام. بعد از نوسانات و تنشهای اقتصادی اخیر، ساعتِ کاریام دو-سهبرابر شده. کار که تمام میشود، آنقدر خسته و بیرمقم که عملاً به درسخواندن نمیرسم. برای اینکه بتوانم درس بخوانم باید شغلی داشته باشم که در ازای 8 ساعت کار در روز، حداقل دو برابرِ حالِ حاضر درآمد داشته باشم. این یعنی معلوم نیست چهزمانی میتوانم به نحوی که میخواهم درس بخوانم.

-به نظرم واضح است، اینکه کسی به دلیل باورنداشتن به یک ایده از پذیرفتنِ شغلی در مجموعهای که از مروجان و طرفداران آن ایده هستند، سرباز بزند؛ مستقل از این است که آیا نظرات/انتقادهایش دربارهی آن ایده صحیح است یا غلط. بهعلاوه، اصرار او بر موضعاش دربارهی ردکردن چنین شغلی، همزمان و منطقاً نتیجه نمیدهد که او ادعاها و نظرات خود دربارهی ایدهی مذکور را کامل و مطلقاً صحیح میداند. نتیجه اینکه، تذکرِ دیگری/دوستان با اشاره به اینکه در دعاویِ من نسبت به آن ایده، احتمالِ خطا وجود دارد، نمیتواند بخشی از استدلال در اثبات این باشد که باید شغل مربوطه را بپذیرم. مغالطهی این استدلال آشکار است. در این یکسال و اندی حداقل در معرضِ چهار-پنج موقعیتِ شغلی با شرایطی که نوشتم، قرار گرفتم. تحتِ فشار، به یکی از آنها تن دادم و بقیه را رد کردم. جسارتِ گذشتن از آن یکمورد را نداشتم و به جای پایبندی به تصمیمی اخلاقی و حرفهای، تن به مغالطه و توجیه دادم. بخت با من یار بود که پس از سهماه، خودِ مجموعه به دلایلی از تمدیدِ قراردادش با من عذرخواهی کرد. یکهفتهی تمام به شیوهی خودم جشن گرفتم و از خدا سپاسگزار شدم که ضعفِ مرا جبران کرد. درسِ عبرتی شد و دو موقعیتِ تقریباً مشابهِ پس از آن را بیدرنگ رد کردم. برایم راحتتر است که هزینهی قرارگرفتن در جایگاهِ متزللتر، پایینتر و حتی بیربطی را بپردازم تا اینکه بخشی از جریانی باشم که باورش ندارم. میدانم که تنها نیستم و این وضعْ بینِ بچههای علومانسانی چیزِ جدیدی نیست. صبر کردهام و منتظرم «نهایتِ سختیْ» خودش را نشان دهد، از قلّهی سختی که بگذرم، میتوانم مثل همیشه، راهحلِ شخصی و مختص خودم را برای التیامِ زندگی بیابم.

مرزهای مشترک...

ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: جمعه 11 شهريور 1401 ساعت: 7:16

صفحه بندی