
بالاخره، بعد از حدودِ یازدهسال از رفتنم، دست از تظاهر/تلاش برداشت و در تماسِ چندماهِ قبل گفت «دیگه نمیخوام در ارتباط باشیم». در اوایلِ زمستان.یازدهسالِ قبل، قدرت و روحیهی بالاتری برای شنیدن و پذیرشِ این حرف داشتم اما او ترجیح داد خودش را منطقی، آرام و روشنفکر نشان دهد. حالا، اگرچه، نسبت به 23سالگی، آن جنگندگی، شجاعت در تحمل بارِ عاطفی و درکِ مستقل و منطقی نسبت به شرایط، در من تضعیف شده؛ اما درعوض مقاومت، صبوری در احساسات و درکِ چندبُعدیتری پیدا کردهام. روحیهام مثلِ قبل، بالا و شجاعان...
ادامه مطلب
در این میان، ناگاه، دریافتم، مادام که کسی همهی زندگی، جان و روحش را در راهِ دفاع از حقیقتی فدا میکند، باید کسی باشد که درست و دقیقاً همین کار را در حقِ او انجام دهد؛ نه لزوماً به این دلیل که او نیز پروای حقیقت را دارد، بلکه تنها به دلیلِ ارزشِ زیبایی.شاید، این خودِ حقیقت نیست که بالاترین برانگیزانندهی روحِ ناآرامِ ماست؛ بلکه بالاترین چیز، زیباییِ لحظهای است که حقیقت و دریابندگانِ آن را در پناه و امان میبینیم. شاید، همانطور که نیچه میفهمد، حقیقتْ میکُشد و هنرْ زنده نگاه میدارد. در تمام...
ادامه مطلب
«از دور که نگاه کنی، زیر نور تند شمالِ غرب، روی درخت کریسمسِ سفید و درخشان، یه تزئین قرمز و یه تزئین سبز آویزون بود. این دو تا تزئین انگار آهنربا بودن، به هم چسبیده بودن. دو تزئین کریسمس در میانه هوا همدیگه رو میبوسیدند.»این خطوط را خواندم. ساده، معمولی، بدون پیچیدگی یا قدرتِ ادبی خاصی. اما خواب از سرم پریده. بیدار و خوشحال و عاشق و خندان و مستم. نصفهشبی، مثل بیشترِ این روزها، آهنگی تقریباً قدیمی از عزیزترین خوانندهی چینیِ جهان را گذاشتهام روی دور تکرار. اجرایی فالش و بدکیفیت و آماتور، و ...
ادامه مطلب
بالاخره، بعد از حدودِ یازدهسال از رفتنم، دست از تظاهر/تلاش برداشت و در تماسِ چندماهِ قبل گفت «دیگه نمیخوام در ارتباط باشیم». در اوایلِ زمستان.یازدهسالِ قبل، قدرت و روحیهی بالاتری برای شنیدن و پذیرشِ این حرف داشتم اما او ترجیح داد خودش را منطقی، آرام و روشنفکر نشان دهد. حالا، اگرچه، نسبت به 23سالگی، آن جنگندگی، شجاعت در تحمل بارِ عاطفی و درکِ مستقل و منطقی نسبت به شرایط، در من تضعیف شده؛ اما درعوض مقاومت، صبوری در احساسات و درکِ چندبُعدیتری پیدا کردهام. روحیهام مثلِ قبل، بالا و شجاعانه نیست اما ب...
ادامه مطلب
- «تو آینده رو چطور میبینی؟»جوابِ حاضر و آمادهای ندارم. بیشتر، نوعی دلتنگی و علاقهای شدید به آینده در خود حس میکنم.- «هان؟ چرا از توی چشمهات حس میکنم خیلی بهش خوشبینی؟»میخندم. حقیقت دارد. من به چیزهای کمی کاملاً خوشبینم و آینده، یکی از آنهاست.- «نه واقعاً، توی آینده چی هست که انقدر خوشحالت میکنه؟»+ «تجربهی درکِ کامل، درکِ کامل و عینی؛ این چیزیه که خوشحالم میکنه» - «درکِ کامل؟! از چی؟»+ «از اینکه این دنیا و این لحظهی بینِ ما، فانی بوده؛ همهاش فانی بوده»- «کجای این خوشحالکنندهست؟»+ «تصور کن! من، ه...
ادامه مطلب
فکر میکنم همواره آن بخشی از «خود» که در نظمِ سلسلهمراتبیِ فعلیِ زندگی ما (شاملِ طیِ مراحلِ ثابتی از کودکی تا بزرگسالی و پیری که متضمنِ ارزشهای متقارن و مشخصی است) سرکوب میشود، منبعِ عظیم و ارزشمندی است که میتواند درتمامِ لحظاتِ پیچیده و چندوجهیِ زندگی به کمکِ فرد آمده و امکانِ خلاقیتِ فرد در مواجهه با مسائل و تحمل/حلِ آنها را افزایش دهد. بهعبارتدیگر، تمامِ آن وجوهی از «خود» که در وضعِ نرمال و سادهی زندگیِ ما، گستاخانه، ناهنجار، بیهوده، ساختارشکنانه، افراطی و طغیانی دربرابرِ ثبات، روال و قطعیتِ ز...
ادامه مطلب
خبرت هست که ریحان و قَرنفُل در باغزیرِلب خنده زنانند که کار آسان شد رفیق، آن اوایل دو سه باری شوخی کردهبود که «من را بگو که منتظر بودم تو تحلیلی برای این حال و دلدادگیِ غافلگیرانهی ما بدهی». اما دیوانهبازیهای من، هردومان را از اینکه تحلیلی بیابیم، ناامید کرده. با اینحال، من، دستکم، دربارهی خودم میدانم که بخشی از احوالاتِ شوخ، سرحال و عاشقانهی اخیرم مربوط به چیست. بله. کار، آسان شدهاست. همان هفتههای اول که از آشنایی و تحسینِ بیارادهام نسبت به این رابطه و جزئیاتِ معنادارش گذشتهبود، دریافتم که تصوی...
ادامه مطلب
- کارِ هنر، شجاعتبخشیدن از طریقِ نشاندادنِ امور در وضعی است که واقعیتْ و زمانمندی و مکانمندیِ آنها تعلیق شدهاست. تجربهی مستمری که در چندماهِ گذشته در دلِ آن صداها و تصاویرِ هنری، عاشقانه و فلسفیِ زیبا کسب کردم، یکی از اساسیترین نقاطِ سختیهای 2-3سالِ اخیر را برایم روشن کرد. - زندگی و پیچیدگیهای آن ما را وامیدارد که به چیزی بیش از وجدانِ آرام بها دهیم؛ به ساختارها، قوانین، عرف، اصول و مسلماتِ اخلاقی، عقاید و باورها، بندهای عاطفی که عمدتاً از خانواده میخیزد، سعادتِ مادی، افتخارِ قهرمانبودن، مبارزهط...
ادامه مطلب
هر مُبارزِ آرمانخواهی، محدودهای (از آدمها، روابط، ارزشها و موقعیتها) دارد که در حینِ مبارزه میکوشد به هر بهایی آن را از گزندْ دور نگاه دارد. در نگاهِ من، تا وقتی دشمن، پروای محدودهی مُبارز را دارد، آرمانهای او همچنان یکهتازی کرده و پابرجا هستند. اما در سرتاسرِ این ماجرا، یک لحظه هست، تنها یک لحظه که «کوفه بیپروا میشود». من، لحظهی بعد از آن را نمیفهمم. لحظهای که طرفِ مقابل نسبت به محدودهی تو بیپروا میشود و تو باز بر آرمانت میمانی. بخوانید...
ادامه مطلب
- روحبخشترین اتفاقِ مقارن با سفرِ سختِ امسال، گپزدنهای مستمرم با رفیق دربابِ برخی هنرهای چینی، تضاد، زیبایی، فلوت و گوچیننوازی بود. حالا روزهاست که ذهنم مدام در حالِ توسعهدادن به آن تجربههای شیرین و رویایی از لطیفترین عشقیست که با هم تحسینش کردیم. رنجِ سفر را به دامِ خیالانگیزیهای موسیقی انداختهام و ذهنم هرلحظه درحالِ یادآوری و ساختِ تصاویر، رنگها و صداهایی است که به واقعیتِ تاریکِ بیرون، حد میزنند. در یکی از گپها به رفیق گفتهبودم که منتهای آرزویم درافتادنِ ابدی در همین سردی و سپیدی و آرامشی است...
ادامه مطلب
- وقتی درنهایت، در ابتدای جوانی، جهانم را زیر و رو کرده، به رفتن تن داده و همهچیز را پشتسر گذاشتم، میدانستم که برای زندگی در جهان جدیدی که نسبت به آن مملوء از اشتیاق و هیجان بودم باید از هر گسست و اختلافی که میان دو جهان قبلی و جهانِ پیشِ رو وجود داشت، بپرهیزم و درعوض بر نقاطِ پیوست و اشتراکم با جهانِ قبلی تکیه کنم. باید در این تغییرِ رادیکال و عظیمی که رقم زدهبودم، نحوی از وحدت را در خودم حفظ میکردم تا از هم نپاشم، تا با خودم در آن زندگیِ 20-23 ساله بیگانه نشوم. از چنین پارِگی و گسستی، هراسان ب...
ادامه مطلب
- دیشب خواب دیدم سراسرْ در یک حجم آبیِ کمرنگ غوطه ورم. آنقدر فانتزی بود که وسطِ خواب، کاملاً حواسم بود که در حالِ خواب دیدنم و این آبیِ بی همتا واقعی نیست. تا همین دو سه سال پیش، تنها آبی هایی که همیش...
ادامه مطلب
دارم تبدیل می xadشوم به آدمی که ترجیح میxad دهد با یک لیوان چای و کیکِ موزی که خودش پخته، روی مبل لم دهد و کتاب بخواند به جای اینکه با آبمیوه و بستنی و ذرت وسطِ اتاق طاقباز بخوابد و کتاب بخواند. حتی به آد...
ادامه مطلب
با یکی از آخرین فیلم های وودی آلن شروع شد و بعد همینطور دیوانه وار ادامه پیدا کرد. سال به سال عقب رفتم و هر چه که از او در آرشیوم داشتم را دیدم حتی تکراری ها را.xa0هنوز نفهمیده بودم چه مرگم است که ناگها...
ادامه مطلب
در شدیدترین حالتِ انزوا به سر می برم. انزوایی که انزوای از جهان و روزمرگی نیست. انزوای خودخواسته ی هدفمندی نیست. انزوای تحسین شده ای هم نیست. انزوا از خودِ قابل دفاعم است که برای ساختنش زحمت کشیده ام....
ادامه مطلب
-کارِ فکری برایم به یک مسابقه ی دو استقامت تبدیل شده. مسابقه ی دویی که باید به تنهایی در تمام لاین هایش بدوم. فلسفه ی غرب در یک فهمِ عرضیِ متکثر، فلسفه ی اسلامی در یک فهمِ تکاملیِ خطی/طولی، پرسش هایم ...
ادامه مطلب
تا همین یک ماهِ پیش، تجربه ی دوست داشتنِ کسی برایم مثل جنگی بوده که در آن بیش از آنکه طرفِ عشق بوده باشم، طرفِ غرور و آرمانم بوده ام. در هر دو تجربه ی نوجوانی و جوانی من دقیقاً کسی بوده ام که با انتخا...
ادامه مطلب
امتحانات تمام شد. همه ی فکرم این بود که بعد از این ترمِ عجیب، نه دیگر نفس راحتی خواهم کشید و نه دیگر آدم قبل خواهم بود. اما اینطور نشد، آرام و مسلطم. از پسِ بحث ها برآمده ام، کار را خوب پیش برده ایم، شور به شیبِ ملایم رسیده و .. این سه ماهِ نفس گیر فقط درس و مشغله ی کاری نبود. بلکه قسمت مهمی از آن چیزی بود که تنها تجربه ی مواجهه ی با دیگری می توانست به من بدهد. تجربه ای که اگرچه تمام نشده اما به ثبات نسبی رسیده و از آن شوک و هیاهوی اولیه فاصله گرفته..در این فاصله ی چند روزه تا ترم بعد می خواهم ف...
ادامه مطلب
قبل از نوشتن: قبلا هم در اینجا گفته بودم که من اخلاق را در نسبتش با عقل است که می فهمم. اخلاق مداریِ باری به هرجهت و از سر عادت و سلیقه و دل رحمی، یا سکوت و مهربانیِ از سر بی عرضگی را اساساً اخلاق نمی دانم. و فکر می کنم ملتزم بودن به چهارچوب مشخصی از اخلاق، حتما باید مسبوق به فهمی عقلانی، یا دستِ کم...
ادامه مطلب
انتخابات ریاست جمهوریِ اخیر، ضربه ی کارسازی برای اصولگرایان بود. کارساز به این معنا که معتقدم اگر دقیق، هوشمندانه، و بدون تعصب رصد شود می تواند احیاکننده ی اصولگرایی باشد. اما مادام که اصولگرایی چنین معنایی را فهم نکند محکوم به شکست است، همانطور که در انتخابات مجلس (مشخصاً در تهران) قافیه را باخت. ا...
ادامه مطلب