
میراثِ فردی، یکی از مقولههای دشوار و نقطهی آسیبپذیرِ زندگیام است. چیزی که نمیتوانم بدونِ برانگیختگیِ احساسی دربارهاش حتی بیندیشم. از مواردی که با وجودِ آگاهی دربابِ حدودِ اعتبار و جایگاهش، چندان قادر نیستم احساساتم را دربارهاش کنترل کنم.اگرچه، همواره از نوجوانی، سؤال، هیجان و تمنایی در من بود نسبت به اینکه علیه آن زندگی و ارزشهایی که پیرامونم بودند، بشورَم و راهِ دیگری را پیدا کنم؛ اما در همان حال، غمگین نیز بودم. به همان اندازه که بابتِ یافتنِ باورها و اصولِ شخصیْ احساسِ قدرت و استقل...
ادامه مطلب
- خالههای بابا، زیبا، شیک، تحصیلکرده، مستقل و مهربان، از تودهایهای توبهکرده بودند. من، هنوز از کودکی درنیامده، درسخوان، ناآرام، همیشه در حالِ نوشتنِ چیزی، تنها و دنبالِ یک ماجراجوییِ آرمانی، از شیفتگانِ آنها بودم. برایم تعریف کردهبودند که چطور اولِ انقلاب، بعد از تماشای اعدامِ دوستان خود، توبه کردهاند. بهترین لحظههای دوازده-سیزدهسالگی، لحظههایی بود که بابا را دربارهی مجاهدین، حزب توده و چپها سؤالپیچ میکردم. بابا آنارشیست بود و بدون تعصب، جوابم را میداد. اما، من که چندان سرم توی حساب نبود، فقط رو...
ادامه مطلب
هر مُبارزِ آرمانخواهی، محدودهای (از آدمها، روابط، ارزشها و موقعیتها) دارد که در حینِ مبارزه میکوشد به هر بهایی آن را از گزندْ دور نگاه دارد. در نگاهِ من، تا وقتی دشمن، پروای محدودهی مُبارز را دارد، آرمانهای او همچنان یکهتازی کرده و پابرجا هستند. اما در سرتاسرِ این ماجرا، یک لحظه هست، تنها یک لحظه که «کوفه بیپروا میشود». من، لحظهی بعد از آن را نمیفهمم. لحظهای که طرفِ مقابل نسبت به محدودهی تو بیپروا میشود و تو باز بر آرمانت میمانی. بخوانید...
ادامه مطلب
در من، آنچه فوکو آن را خصلتِ گاویِ انسانِ غیرمدرن مینامد یعنی نشخوارکردن، همواره بر صورتی از مطالعه یعنی پُرخوانیِ مفید/لازم غلبه داشته است. این غلبه هرگز محصولِ آگاهی و تربیت نبوده، بلکه میلی لذتجویانه و از سرِ شهوت بوده است. هربار که با وسواس و نگرانی، نحوه، نکات و روشِ مطالعهکردنم را میکاوم تا کاری برای اصلاح و بهبودش انجام دهم، درمییابم که بزرگترین مانعِ مطالعه در من، همین شهوتِ نشخوارکردن است. یک پاراگراف میخوانم و نیمساعت نشخوار میکنم. درنتیجه، متنها بسیار دیرتر از آنچه لازم است به پایان م...
ادامه مطلب
-افتاده بودم در تلهی اشباع معنایی؛ از بس اسمِ «حبیب» را توی مغزم تکرار کرده بودم. دهبار، بیستبار، چهلبار یادم نیست اما همینطور بدونِ وقفه «مرد تنهای شب» را به یادِ بابا که عاشقِ «حبیب» بود گوش داده بودم؛ چون ناگهانْ با هربار گوشدادنش، همان حسی که وقتی بابا بعد از آن آخرین زلزلهی ترسناکْ مرا سفت توی بغلش گرفته بود تا نترسم و بخوابم را برایم تکرار میکرد. 18 یا 19ساله بودم. تا صبح همانجا توی بغلش خوابیدم و همانطور که گفته بود پسلرزهای هم در کار نبود. صبح با چشمهای قرمز و نخوابیده و معدهی دردناک شما...
ادامه مطلب
درنهایت، یکبار، وسطِ یکی از این رقصهای وحشیانه جان میدهم. راهِ دیگری برای نشاندادنِ میزانِ خوشبختی و خوشروانی که در این زندگی دارم، نمیشناسم. که میگوید که این شکرگزاریِ جنونآمیز کمتر از محرابِ نماز است؟قبلتر، اینکه زنم دلالتی داشت بر اینکه چرا هر آشوب، شور و غلیانی در من، دعوتی است به خلوتی و رقصی نو، دیوانه و بیانقطاع. اما، دیگر این حالْ هیچ شرطی را برنمیتابد. گویی این بساطتِ محض، این عمقِ بیپایان، این سرمستیِ ناشناخته که دچارش هستم، پیش از من، پیش از انسان، پیش از خلقت بوده است. شاید، حالِ صوف...
ادامه مطلب
اگر به هیجانات و احساساتم در امور و روابطْ راه دهم، زندگیام ثمراتِ عینی بیشتری خواهد داشت. اگر به عقلانیت و محاسباتم در امور و روابطْ راه دهم، باز هم زندگیام ثمراتِ عینی بیشتری خواهد داشت. دیگران، خصوصاً آنها که نگرانتر و عاشقترند، همواره به یکی از این دو دعوتم میکنند. گمانِ آنها این است که من احساساتِ پرشور و عقلانیتِ فعالی دارم. اما من در پسِ آنچه مینمایم، گرفتارِ جنونم. بیشترین چیزی که به امور و روابطِ من راه مییابد، جنون است. من، هر روز که پیرتر میشوم، ضرورتِ جنون را بیشتر درک میکنم. از سربر...
ادامه مطلب
عزاداریِ زنانِ عرب برای پسرِ فاطمه که سلامهای بیپایانِ خدا بر او باد، رسماً یک تابلوی نقاشی است.اگر نبود حریمِ خودخواستهی سفتوسختشان، جایجایِ آن اثرِ هنری که تماشا کردم را اینجا به تفصیلْ در کلماتم شرح و ثبت میکردم.پینوشت1: آه از زیبایی که پیشِ پای زیبایی اُفتد؛ که دریدند زیباییِ خود را و زیباتر شدند.پینوشت2: در تمامِ سال میمیریم و هرسال، یکبار، در چنین روزی زنده میشویم. سنگینیِ تحملناپذیرِ بارِ تمامِ سالی که گذشت، یکْ امروز به هیچْ بدل میشود؛ به هیچِ مطلق. اینگونه، برده آزاد میکنند. دستِکم در ف...
ادامه مطلب
همواره برخی ایده ها در جامعه و محیط پیرامونِ شخص، بیش از بقیه برجسته، تبلیغ و تقلید می شوند. تا حدی که هر واقعه، تجربه و پدیده ای تنها با ارجاعِ به آن ایده ها معنا می شوند و حتی واقعی تلقی می شوند. نت...
ادامه مطلب
خیلی کوچک بودم . آن روزها باید آهنگ ها را روی نوار کاست می شنیدی. آدمِ آهنگ بازی نبودم. موسیقیِ خوب هم نمی فهمیدم چیست. موسیقی را بیشتر در شعر و کلام آهنگینش می شناختم. تنها چیزی که واقعا تا آن روز برا...
ادامه مطلب
انجام شد. طوریکه در ابتدا به نظر نمی رسید اما مثل همیشه خلافِ محاسباتِ من، انجام شد. محاسباتِ من در زندگی عملی، عمدتاً با ابهام، پوشیدگی، تردید، حداقل گرایی و خطا همراه است. اما اگر بپرسند با این وضع ...
ادامه مطلب
دارم تبدیل می xadشوم به آدمی که ترجیح میxad دهد با یک لیوان چای و کیکِ موزی که خودش پخته، روی مبل لم دهد و کتاب بخواند به جای اینکه با آبمیوه و بستنی و ذرت وسطِ اتاق طاقباز بخوابد و کتاب بخواند. حتی به آد...
ادامه مطلب
-در شرایط قابلِ دفاعی نیستم. آنچه به دست می آورم در کار، در زندگی شخصی و در احوالاتِ درونی اندک است. زیاد نمی جنگم. مدتی است که بیشترِ انرژی و توانم صرفِ مقاومت کردن می شود. مقاومت کردن برای اینکه به ...
ادامه مطلب
همه ی عمر شنیدم که «شبِ شراب نیرزد به بامدادِ خمار»در ذاتِ تو چیست که وقتی اراده کنی حتی از صفتِ شراب باکی نیست؟چگونه شب های شرابم را از بامدادِ خمار خالی می کنی؟چگونه بر خماریِ صبحِ گناه، نور می تابا...
ادامه مطلب
نزدیک به یک ماهِ دیگر دهه سوم تمام می شود و سی ساله می شوم. همزمان به سالگردِ هفتمین سالِ مهاجرت، هفتمین سالِ ساختن، هفتمین سالِ زندگیِ جدید هم نزدیک می شوم. به بیست و سه سالگی و روزهای آمدنم به این ش...
ادامه مطلب
همیشه در برابر این پرسش بوده ام که چرا زیاد مشغولِ کاری هستم! حالا یا خواندن یا نوشتن یا شغل یا درس. در این دو-سه هفته اخیرکه به جهتِ پایان ترم تحصیلی تحت فشار شلوغ ترین و شدیدترین برنامه ها بودم، تما...
ادامه مطلب
اولین بار یکی دو سالِ قبل این ترکیب از کلمات (از آنِ خود کنندگی) را در یکی از وبلاگ های موردعلاقه ام دیدم. بهترین ترکیبی که می توانستم با آن خودم را بفهمم. شاید تصویری که از من دیده می شود کسی باشد که...
ادامه مطلب
وضعیتِ جدید بصیرت, هایی به دنبال داشته است. اینکه مرا با معدود وابستگی هایی که برایم مانده بود درانداخته است. محکم ترین رشته هایی که فکر می کردم تا اعماق زیادی در من ریشه کرده اند، گسسته اند. حالا بیشت...
ادامه مطلب
اولین قدم را برای مواجهه با «ماجرای حاد» برداشتم. سفر را رفتم. تمام لحظاتش را در عینِ گداختگی تحمل کردم و نهایتا جمعه ظهر برگشتم. با مقیاس ها و محاسباتِ خودم موفق نبودم اما در خودداری کردن و به حداقل ...
ادامه مطلب
به جای تو با نشانه هایت آرامم با جاده های سبز شمالی با جنگل و باران و بحث های فلسفی با پیکان های مدل 60 با ترانه های حبیب با کتاب های توی کتابخانه و وسترن های کمدی تو آتشفشانی که می سوزاند نشانه هایت ...
ادامه مطلب